خاطرات
۱۶. لیس زدن موز!
دوره ابتدایی را توی مدرسه شمس درس می خواندم، ۴ راه منتظری قدیم، همون «باغ لعله» ی معروف، آن سالها یادم هست که هر روز به ما تغذیه می دادند مثلا دیگ های بزرگی را وسط حیاط گذاشته و شیر داغ می کردند، همراه با نان بربری تازه و کره هلندی و غیره، تغذیه ای که ما بچه های پایین شهر برایش دست و پا می شکستیم.
۱۵. اجازه دست زدن به امام را ندادم!
اوایل پیروزی انقلاب اسلامی بود که حضرت امام خمینی (س) در شهر مقدس قم مستقر بودند و هر روز هزاران زائر انقلابی از سراسر ایران به دیدار ایشان می آمدند.
آن روزها من در حزب جمهوری اسلامی مسوولیت بخش تبلیغات را به عهده داشتم و قرار شد گروهی جهت دیدار با حضرت امام، عازم قم شویم. دیدار ما دیدار خصوصی و در داخل اتاق محل اقامت ایشان بود،
۱۴.خیابان سپه، کتابخانه ما بود!
قبل از انقلاب، قزوین فقط یک کتابخانه داشت و هنوز هم دانش آموزان عادت به خواندن درس در کتابخانه را نداشتند، البته خانه ها هم امکاناتی نداشت که جایی برای درس خواندن باشد. بنابراین زمانی که وقت امتحانات آخر سال می رسید و شبها که کار و کاسبی مغازه ها تعطیل می شد، دانش آموزان می آمدند توی خیابانها و پیاده روها و گاهی تا صبح درس می خواندند.
۱۳. جایزه شاه!
سال ۱۳۵۶، آخرین سال تحصیلم در مقطع متوسطه بود و آنقدر که دغدغه ی کار روزنامه نگاری داشتم، دغدغه درس و دیپلم و امتحانات نهایی را نداشتم.
کار روزنامه دیواری را از مقطع راهنمایی در مدرسه شروع کرده بودم و هر ساله با گروهی از همکلاسی ها، روزنامه های دیواری تهیه کرده و توی کریدور مدرسه نصب می کردیم. اولین باری که اسمم پای روزنامه دیواری نوشته و توی مدرسه نصب شد را هیچوقت فراموش نمی کنم.
۱۲. انگشتان دستم را لیس می زدم!
حول و هوش سالهای ۱۳۴۵، ۴۶ روزهایی که توی دبستان ابتدایی شمس، چهارراه منتظری، یعنی کنار باغ لعله ی آن روز درس می خواندم اصلا دوست نداشتم مدرسه تعطیل باشد، حتی روزهای جمعه، چه برسه به تابستان و آن تعطیلات لعنتی ۳ ماهه!
۱۱. فکر می کنید ما از اسلحه می ترسیم؟
اوایل پیروزی انقلاب اسلامی که منافقین در صدد تهی کردن انقلاب از نیروهای انقلابی و موثر در تداوم انقلاب بودند، هر روز در جلسات درون گروهی خود به نتایج و تصمیمات جدیدی می رسیدند.
۱۰. همه خانواده سرگروهبان مردند!
تابستان ۵۷ دوره ی آموزشی سربازی را در پادگان همدان می گذراندم.
تقریبا انقلاب اسلامی اوج گرفته بود و بعضی از بچه های پادگان هم گهگاهی اعتراضات خاموشی انجام می دادند.
۹. من هم حسابی چشم زدم!
ماه محرم بود، من هم حدود ۱۰، ۱۱ سالی داشتم، با بچه های کوچه تصمیم گرفتیم یه دسته ای راه بیندازیم تا در مقابل بچه های سایر کوچه ها کم نیاریم
۸. معلم و دستهای یخ زده!
کلاس پنجم ابتدایی که بودم، معلممان آقای پرپینچی بود، مرد قد کوتاهی که سیگار را با سیگار روشن می کرد، صورتی سیاه داشت و ترسناک. همه او را می شناختند، به بد اخلاقی، اما تا دلت بخواد به استادی در کارش!
همه ی خانواده هایی که بچه هایشان کلاس پنجمی می شدند، تلاش می کردند که با پارتی بازی و هزار کار دیگر، معلم بچه شان بشه آقای پرپینچی، اما از شما چه پنهان من از اولش هم از او خوشم نمی آمد، اما چاره ای نبود و حسابی سفارش شده بودم و خیلی ها در حسرت من!
۷. ماشین بی ترمز!
تابستان بود و هوس دیدن باجناق رو کرده بودیم، از شما چه پنهان یه ماشین قراضه ای هم داشتیم که تقریبا همیشه بایستی با هل دادن روشن می شد.
البته ناگفته نماند، هر وقت هم که می خواستیم مثلا مسافرتی، امامزاده ای و یا پارکی در همین دورو وبرها برویم، یه جورایی بچه ها ترش می کردند و با بهانه های مختلف سعی می کردند که مارو منصرف کنند، اما چاره ای نبود و آنها هم مجبور می شدند، زورکی هم که شده با ما همراه شوند.
۶. هیشکی پول نداشت!
زمستان سال ۱۳۵۵ بود، برای اولین بار رستوران شیک و جدیدی توی قزوین راه اندازی شده بود که به صورت سلف سرویس عمل می کرد.
وارد رستوران که می شدی خیلی با کلاس، خوراکی های مختلف را روی پیشخوان چیده بودند و هر چی که میل داشتی بر می داشتی و می نشستی و مشغول پز دادن می شدی، آن روزها این رستوران برای خودش کلاسی داشت و اکثرا پاتوق جوانان بود، بخصوص آنهایی که می خواستند جلوی دوستا، بویژه دخترا کم نیارن.

۵. همه اش دست و پا می زدم
چندتا دوست بودیم که همیشه با هم سر می کردیم، رفت و آمد زیادی داشتیم، توی گردش ها، میهمانی ها، خیابانگردی ها و خیلی چیزای دیگه.
امتحانات نهایی که تموم شد تصمیم گرفتیم برای اولین بار بریم شیراز، شیراز را خیلی دوست داشتم، الآن هم، خلاصه سوار ماشین یکی از دوستا شدیم که پدرش بازاری بود و وضع مالی شان توپ و راه افتادیم.
Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس