خاطرات
۲۸. معلم و انگشتان یخ زده ام!
ایکاش آن روز، نه، بلکه همه ی روزها، معلم هایمان آنقدر مهربان بودند که امروز مجبور به مرور آن روزهای سخت و دردناک در حافظه ی ماندگارم نبودم. خاطره ای که هیچگاه اجازه ی مرور خاطرات خوب معلمان مهربان را در ذهنم نداده است. و سالهاست که با خود می اندیشم: اگر آن روز، آن معلم، با من مهربان بود و بجای تنبیه، با دستان گرمش یخ های دستانم را آب می کرد، من امروز کجای زندگی بودم؟
۲۷.مادر، زائر امام رضا(ع) بود!
گفتم: مادر، قرار است گروهی از خادمان شهدا با اتوبوس بروند مشهد، دوست داری اسمت رو بنویسم؟
انگار حسابی ذوق زده شده بود، اونهم علی رغم اینکه حداقل سالی سه، چهار مرتبه به پابوس امام میره، لذا با دستپاچگی کامل گفت: آره می رم. اسم منو بنویس.
این گذشت تا اینکه چند روز بعد از سپاه باهاش تماس گرفته و گفته بودند که آماده باشد که قرار است با هواپیما ببرندش مشهد.
۲۶. شکلات کاکائویی ۵ تومانی!
تابستان بود و صبح تا شب توی مغازه ی بستنی فروشی، کارگری می کردم. اون موقع ها دانش آموز دوره راهنمایی بودم. هرازگاهی که از کار خسته می شدم، سری به مغازه های داخل بازارچه سپه می زدم که ببینم تازه چه خبر؟
۲۵.عیدی با اسکناس ۲ تومانی!
سال ۱۳۴۶ که من فقط ۱۰ سالم بود ۴ تا دایی داشتم که توی آنها مهدی دایی جان، تا حدودی وضع مالی اش بهتر از بقیه ی دایی ها و فامیل بود.
عید آن سال، من و بقیه ی اهل خانه رفته بودیم منزل همین دایی برای عید دیدن، آن هم روز اول عید.
۲۲. مادر آهسته گفت!

شهر ولوله ای بود، همه جا را چراغانی کرده بودند و هر روز کاروانی از اسرا به شهر می آمد و مردم آنها را به دوش می گرفتند و قدمهایشان را بر روی چشمانشان می گذاشتند.

۲۱. چرا قاسم به مدرسه نمی آید؟
خبر شهادت قاسم را که دادند بماند، می خواستم اعلامیه تشییع چاپ کنیم، اما جرأت رفتن خانه و برداشتن عکسش را نداشتم، تصمیم گرفتم بروم مدرسه و از آنجا عکس بگیرم.
۲۰- نفر سوم تان کو؟
در طول سالهای خدمتم در بنیاد شهید، کمتر یادم می آید که مأمور خبرکردن خانواده ها،‌ در خصوص شهادت عزیزشان باشم، اما نمی دانم آن روز چطور شد که قرعه به نام من افتاد.
۱۹. آژیر خطر به صدا در آمد
آن روزها شهید زیاد می آوردند، مرتب هم بایستی برای هر شهید چند پلاکارت می نوشتیم تا بر روی سردر منزل، محل اداره و یا مدرسه ای که شهید دانش آموز آن بود نصب شود.
۱۸. نیم ساعت برای خوردن یک نوشابه
حسن نختاب را همه قزوینی ها می شناسند، توی خیابان منتظری آب میوه فروشی دارد و هر نوع آبمیوه ای که بخواهی آنجا فراهم است.
حسن نختاب قبل از انقلاب توی همون مغازه دستگاههای ریسندگی سنتی نخ داشت و من و اخوی هم تابستان یک سالی کارگرش بودیم.
۱۷. تا همین جا هم، با من بود !
بساط شب خاطره که جمع شد، مادر شهید هاج و واج مانده بود، به در و دیوارها نگاه می کرد، قدرت حرکت ندا شت، گفتم: حاج خانم، سوار شوید، شما را می رسانم.
شب خاطره قشنگی بود، توی محوطه ی بزرگ حیاط ساختمان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، آخه این مکان در دوران دفاع مقدس، مبدأ تشییع صدها رزمنده ی بسیجی بود و هنوز هم، هرکی که از مقابل آن گذر می کند، یاد شهدا و تشییع پیکر مطهر آنها می افتد.
Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس