گفتگو
حسن شکیب زاده، نویسنده حوزه دفاع مقدس:
کتاب «فار»، عصاره ی تفکر شهداست
حسن شکیب زاده، روزنامه نگار و نویسنده ی حوزه ی دفاع مقدس، که سی و یکمین کتاب خود را با عنوان فار، رونمایی کرد، با بیان این مطلب، افزود: کتب فار، مجموعه ی وصایای شهدای استان قزوین است که برای نخستین بار در کشور، در قالبی جدید و با ویژگی های منحصر به فردی، تدوین شده و در قالب سه جلد منتشر خواهد شد.
حسن شکیب زاده در گفتگو با روزنامه ولایت:
آموزش روزنامه نگاری در دانشگاه‌های ما حرفه‌ای نیست
دانشگاه‌های ما حرفه‌ای نیستند. من اساتیدی را  می‌شناسم که در کلاس روزنامه‌نگاری، خبر، گزارش و... تدریس می‌کنند، اما رشته‌شان این نیست و توان و حتی تجربه‌ی این کار را هم ندارند و چیزی از روزنامه‌نگاری نمی‌دانند. ما استاد دانشگاه داریم که سر کلاس خبرنگاری به دانشجویان می‌گوید اصلا شما برای چه می‌خواهید خبرنگار شوید. یا خبرنگاری به چه دردی می‌خورد؟ وقتی استادی  نگاهش به خبرنگاری منفی است چرا آن را تدریس می‌کند؟
لحظاتی با مادر خلبان شهید سرلشگر عباس بابایی
عباس! پسر خوبم، چرا رفتی؟
هر روز غروب که می‌شد، من دیوانه می‌شدم، به حیاط می‌رفتم، روی تخت می‌نشستم و به آسمان نگاه می‌کردم و زار زار اشک می‌ریختم، آخه مگر شوخی است که آدم، پسرش را ۳ سال نبیند. مادر بزرگوار شهید عباس بابایی، سرلشگر بسیجی و عقاب تیزپرواز آسمان‌ها، اشک‌های منتظر گوشه‌ی چشمانش را رها می کند و چه اشک قشنگی، اشکی که انگار از چشمه‌ای در کوهسارها، روان است، اشکی که با همه‌ی لطافت و زیبایی‌اش، چهره‌ی مقاوم و ایستای این مادر صبور و عاشق را طی می‌کند و وقتی به زمین می‌خورد، انگار آسمان یکجا، تمام عقده‌هایش را بر روی زمین خالی کرده است.
پای نا گفته های روستا پیشه، با ۲۳۳۵ روز اسارت:
در اسارت به خدا نزدیک‌تر بودیم!
آزادگان گنجینه های بی پایان سرگذشت دفاع هستند. دفاعی که با نام و ایثار آنان نام گرفت و امروز در پیچ و خم زندگی روزمره بسختی می شود پیدایشان کرد. آنانی که اگر نشانه بودند نسل جوان و پویای دیروز، امروز و فرداها، بیراهه را از راه بخوبی می شناخت!
حکمت‌الله روستا پیشه یکی از همان بی نشانه های نشان دار است که در لابلای واژه ها و چرخ دنده های روز مره گی پیدایش کردیم.
روایت جانبازی دکتر خنجری، که آینده تمام سهمش از زندگی بود،
تکه ای از خمپاره ۶۰ در راه پاریس
اگر چه از رنج گفتن و شنیدن، خوشایند نیست، اما شنیدن از مبارزه و تلاش برای بهتر زیستن؛ هر کسی را به وجد می آورد، آنجا که دکتر عین اله خنجری از تغییر مسیر زندگی اش به واسطه جنگی می گوید که اگر می توانست جلوی وقوع آن را می گرفت، از حادثه ای که انتظارش می رفت، اما آن هنگام که اتفاق افتاد، دیگر راه بازگشتی نبود.
همین برای من در دنیا کافی بود!
در این لحظه یک سرباز عراقی آمد جلو. همانطور که جلو آمد دست و پای مرا بست. می‌خواستند مرا اعدام کنند. قدرت تفکر در آن لحظه نداشتم شهادتین را گفتم که سرباز آمد جلو ماشه اسلحه را کشید ولی اسلحه عمل نکرد. مجدد امتحان کرد و دید خشاب ندارد بعد خشاب جدید گذاشت ........
عصا یار همیشگی ام است!

جانباز علی اصغر آقاجانی را تقریبا همه ی جانبازان و آن هایی که هر جمعه به کوه می روند می شناسند، جانبازان به خاطر اینکه او بیش از ۱۰ سال در بخش های مختلف، به خصوص بهداشت و درمان همراه آنها بوده است

ابوالفضل دلزنده، هنرمند ماندگار:
آن روزها مردم برای هم می‌مردند، اما امروز دریغ از تب!
اینکه می‌گوید: "زن ، بچه و زندگی هم خلاصه خرج دارد و بایستی یه جوری شکم زندگی را سیر می‌کردیم"، حرف پر بی راهی نیست، حرف خیلی از آدم‌های دلسوز و بی‌ادعایی است که معلوم نیست امروز کجای کار هستند، یا اینکه اصلا هستند یا نیستند؟
گفتگو با نخبه ایثارگران استان قزوین، جانباز دکتر سعیدحبیبا
مرد اول سازمان جهانی مالکیت فکری در ایران
خیلی وقت بود که در پی گفت و گویی با دکتر سعید حبیبا بودم. چندین مرتبه هم با تلفن صحبت کرده بودیم، ولی امکان هماهنگی زمان و مکان خاصی میسر نبود. اما وقتی شنیدم او و تعدادی از نخبگان شاهد و ایثارگر استان قزوین با خانواده عازم سفری معنوی به مشهد هستند...
بسیجی آزاده، رضا نظر نژاد:
اردوگاه ما، جهنمی بود در دل عراق
اینجا مقر سپاه هفتم عراق است، هر اکیپی که از اسرا را می آوردند، به صورت جداگانه و به صف بر روی زمین می نشاندند تا مقدمات انتقال به پشت جبهه را فراهم کنند.
اینجا زمینش پر از خونی است که از زخم های رزمندگان اسلام به زمین سرازیر شده بود.
دست هایمان را بستند ما را نشاندند، خبرنگاران خارجی را هم خبر کرده بودند تا از همه عکس و فیلم بگیرند و بعدا بگویند که آهای جهانیان ببینید که ما شق القمر کرده ایم!
تقریبا ۹۹ درصد طراحان وب، بدقول اند!

 آخرین دروغی که گفت، بزرگترین دروغ مجازی سیزده ی سال ۸۹ بود، وبلاگش را که باز کردم، از قول برادرش نوشته بود که علیرضا به کربلا رفته و در جریان انفجار بمب به شهادت رسیده است. ته دلم از خدابخش بعید می دانستم که شهید بشه، آن هم کربلا....

اردوگاه ما، تکه ای از ایران بود
بهروز، چند تا بچه داری؟
۲ تا، آن هم دختر، فائزه و فاطمه.
دوست داری چکاره بشوند؟
کنیز فاطمه زهرا(س).....
بهروز به اینجا که می رسد، اشک امانش را می برد، مثل بچه های کوچکی که خوراکی شان را از دستشان گرفته ای!
Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس