ماندگاران
با شهید علی میهن دوست؛
فرمان تیر برای پسرت صادر شده است!

از زمان تشکیل بنیاد شهید و تشکیل پرونده پسرش، برای اولین بار بود که در بنیاد شهید او را می‌دیدم، عصایی چوبی به دست داشت و چقدر آرام و متین حرف می‌زد.
گفتم لابد درخواستی دارد و مثل همه مراجعین به بنیاد، خیلی دلم می‌خواست با او گپ و گفتی داشته باشم؛ سلام دادم، خودم را معرفی و دعوتش کردم که چند دقیقه‌ای در خدمتش باشم

خدا جون! دوسِت دارم، قد بابام!
این عکس سال ۶۴ گرفته شده و من آن موقع حدود یک سال داشتم. اینجا هم امامزاده علی اصغر (ع) است در یکی از روستاهای نزدیک ما، پدرم موقع تولد من در مرخصی بود. او مرا خیلی دوست داشت و از بدنیا آمدن من هم خیلی خوشحال بود.
به خوردن آب نمی رسم!

سال ۶۱ بود و در آستانه ی عملیات بیت المقدس، چطوری اجازه گرفت و چی شد که اینقدر سریع آماده شد و برگه گرفت که با ما به جبهه بیاید، نمی دانم، ‌یعنی زمان آنقدر سریع گذشت که اصلاً فرصتی نبود تا موضوع را پیگیری کنم.

چند قدم بی سر حرکت کرد!

سه روز قبل از شهادت، حجت اله جبهه بود که به او اطلاع دادند، صاحب فرزند شده ای.
وقتی خبر را شنید حال دیگری داشت، عملیات هم شروع شده بود و دوست نداشت که در کنار بچه ها نباشد، اما با اسرار فرمانده اش، تصمیم گرفت برود و سری به پسرش بزند.

مثل جَدش

حاج آقای طباطبایی، امام جماعت  آبیک  بود، با درخواست مردم، او تازه به شهر ما آمده بود. نمازهایش را همه دوست داشتند و اتحاد خوبی در سطح شهر ایجاد کرده بود، خیلی ها هم با دیدن چهره بشاش و همیشه خندان او شارژ می شدند.

با یادگار بی نام و نشان ۸ سال دفاع مقدس
مصیب، خستگی را خسته کرد!

مصیب مرادی، یکی از همین یادگاران بی نام و نشان ۸ سال دفاع مقدس بود که نه تنها ما، بلکه خانواده اش هم که از همه به او نزدیک تر بودند او را نشناخته بودند.
لابد می گویید، چطور؟

Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس