ماندگاران
هر حرکتى بى امام، سکون است!
دانشجوی شهید، سیدناصر سیاهپوش: آرى من براى طلب خدا به جبهه مى‏روم، مى‏روم تا او را بیابم و دوستش بدارم و عاشقش شوم تا شاید عشقم را بپذیرد و آنگاه که او پذیرفت من به سعادت ابدى دست یافته‏ام زیرا دیگر این خداست که عاشقم مى‏شود و خداست که عاشقش را مى‏کشد و خداست که دیه آنکس را که کشته مى‏شود را مى‏پردازد. چه چیز عظیم تر و برتر از این مى‏تواند باشد. آرى، آنجاست که انسان به خدا نزدیکتر است و آنجاست که خدا را راحت تر مى‏توان یافت و امام زمان (عج) آنجاست.
سردار شهید رضا حسن پور، فاتح عملیات خیبر

سالن اجتماعات دانشگاه بین الملل حضرت امام (س) با آن همه صندلی، جای سوزن انداختن نبود و وقتی صدای آشنای ۸ سال دفاع مقدس با نوای عاشقانه ی"سرزمین نینوا یادش بخیر، کربلای جبهه ها یادش بخیر"، پخش می شد خیلی از چهره های ماندگار و مصممی که در انتظار آغاز برنامه بودند، همانند سردار حسن پور خود از سرداران بی نام و نشان ۸سال دفاع مقدس بودند. و پس از ۲ ساعت انتظار همه آماده بودند تا با برنامه های چهارمین کنگره ی لاله های زهرایی همراه شوند. کنگره ای که در برنامه های گذشته خود و علی رغم اجرا در قزوین به بزرگداشت شهدای غیربومی پرداخته بود، اما در این همایش ماندگار، سخن از سرداری بود که دوشادوش مهدی زین الدین، فرمانده بزرگ لشگر علی ابن ابیطالب (ع) و خیل رزمندگان همشهری اش دشمن دون را به زانو در آورده بودند.

با حر انقلاب قزوین، شهید طیب رضایی
اگر چه طیب حاج رضایی در محله صام پز خانه تهران به دنیا آمد اما پدر او حسینعلی حاج رضایی از اهالی قزوین بود که پس از مهاجرت به تهران به شغل جمع آوری بوته‌های خشک برای نانوایی‌ها مشغول بود. طیب سه برادر به نامهای حاجی مسیح، اکبر و طاهرداشت. او از همان ابتدا به ورزش باستانی علاقه مند بود و پس از پایان یافتن دوره سربازی بود که نام او کم کم بر سر زبانها افتاد. طیب از سال ۱۳۳۰ تا ۱۳۴۲ از میدان داران به نام میوه و تره بار تهران بود و به کار خرید و فروش میوه و تره بار مشغول بود. او در دوران زندگی اش دو همسر و هفت فرزند داشت.
یادی از معلم قرآن، حاج رضا یزدان پناه
قرآن را بخوانید،ترجمه کنید، بفهمید و به آن عمل کنید!
سال ۱۳۱۸ در محله¬ی راه چمن قزوین، همین جایی که زندگی می¬کنم، به دنیا آمده¬ام. از خانواده¬ی طبقه¬ی ۲ هستم، پدرم کارگر مغازه نانوایی بود و عائله¬مند، به طوری که بعد از تمام کردن کلاس ششم ابتدایی، توان مالی نداشت که مرا به دبیرستان بفرستد.
اما خودم به لطف خدا، تابستان¬ها به عنوان شاگرد بنا کار می¬کردم و با عرق جبین و زحمات زیاد، توانستم درس را ادامه داده و دیپلم بگیرم. از اول هم علاقه¬ی زیادی به قرآن، محافل دینی، مساجد و روحانیت داشتم و بخاطر همین هم آبان ماه سال ۱۳۳۸ برای شغل شریف معلمی در آموزش و پرورش استخدام شدم و سر و کارم شد با نونهالان و نوجوانان.........
و اینگونه شد که استاد یزدان¬پناه، جوانان بسیاری را زیر پر و بالش گرفت تا هدایت شوند، به امید روزهای بزرگی که خیلی از آنها هم بزرگ شدند تا پا جای پای آن مرد بزرگ بگذارند.
بچه های انقلاب. رخداد ۷ دی ۱۳۵۷ فزوین
زمستان سال ۱۳۵۷ برای مردم قزوین، زمستان سخت و ماندگاری بود. زمستانی که برف و سرمایش با خون مردم مبارز و انقلابی قزوین درآمیخت تا با پیروزی انقلاب اسلامی، بساط ظلم و جور از ایران اسلامی برچیده شود.
بر روی سنگ قبرم نوشته شود:
مشتی خاک به پیشگاه خداوند متعال

شهید بسیجی، علی قاریان پور، آنقدر سریع آمد و رفت که چشمان خیلی ها در راهش باز ماند، چشم‌هایی که هنوز اشک‌‌های ممتدش در سینه زنی ها برای آقا امام حسین (ع) و میدان داری‌هایش را که گاهی به بیهوشی در راه مقتدایش منتهی می شد را نمی‌شود فراموش کرد.
او در کمال صداقت و عاشقانه در بخشی از وصیت نامه اش نوشت: "اگر جنازه ام به دست شما رسید و برای دیدنم آمدید، با چادرسفید بیایید که انگار به عروسی عزیز خود می روید و در روز تشییع جنازه هم با چادر سفید باشید که انگار عزیز خود را به حجله دامادی می برید.

• خدایا! شرمسارم، تو دستم بگیر
جام زهر قطعنامه را سرکشیده بودیم، اما همچنان جاماندگان از قافله ی شهادت در جای جای جبهه ها به دنبال شهادت بودند و خوب می دانستند که فرصت های از دست رفته را نمی توان به این سادگی ها دوباره به دست آورد.
رحیم جباری یکی از آنان بود، سالها بود که در جبهه های نبرد حق علیه باطل حضور داشت و با رزم خود در جبهه های نبرد و مداحی اهل البیت(ع) در جای جای ایران اسلامی، مشتاق دیدار یار بود.
صدایش را در نیار!

مرحله دوم عملیات فتح المبین بود، سال ۶۱ ، در این عملیات قرار بود سایت‌های ۴ و ۵ آزاد شود، آن روزها، اهواز در تیررس دوربردهای عراقی‌ها بود. اتفاقاً شبی که عملیات شروع شد، شب جمعه بود. ما را بردند دعای کمیل ،بعد از دعا، مسیری را که طی کردیم تا به منطقه عملیاتی برسیم، پیاده بردند تا دشمن متوجه ما نشود.

جانبازان « اند » عشق اند!
تا به حال شده است که کارد آشپزخانه دستت را زخمی کند و یا تیغ بوته گل سرخی به دستت برود و یا صدای آخ ات از نیش زنبوری به آسمان بلند شود؟
خودمانی بگویم، تا به حال مزه ی درد را، زخم را، شکستگی را، بیماری را، چشیده ای؟ اینها را که کنار بگذاریم، شده است که در ذهنت خطور کند که به سراغ مرگ به روی؟
اصلا وقتی به یاد مرگ، رفتن و فنا شدن می افتی، چه احساسی داری؟
برای اولین بار: ۶ روایت از عروج سید آزادگان
ما که رسیدیم، بدنشان هنوز داغ داغ بود!

برای اولین بار: ۶ روایت از عروج سید آزادگان        • علی رغم اینکه جنازه ها جلوی چشممان بود، هیچکس نمی خواست باور کند که این دو عزیز را از دست داده ایم
                                                  • آن شب ایشان ۳ بار با مراجع در قم تماس گرفته و برای رفتن به مشهد استخاره باز کردند که هر ۳ بار هم گفته بودند خوب است

روایت شهید مجید کوزه گرها از عملیات بیت المقدس:
انگار همه آماده شهادتند، نه جنگ!
خرمشهر، نماد مقاومت بود. آنگاه که پس از پیروزی زیر تلی از خاک و آهن و ویرانه، سازه‌های بنای بلند آزادی برق می‌زدند.
مقاومت خرمشهر، مقاومت لبنان، مقاومت غزه و...، این اضافات همچنان در حال اضافه شدن هستند و تجاوزگران، هراسان به سمتِ کوچه‌های بن‌بست می‌دوند.
آخرین بدرقه!
آماده اعزام برای شرکت در عملیات کربلای ۴ بود، قرآن را آماده کردم که از زیر آن عبور کند، نگاه پدرش از او برداشته نمی شد، به پدر گفت: بابا ۲۳ سال است که مرا می بینی، سیر نشده ای؟ باباش هم که این حرف را شنید سرخ شد و سفید و هیچ چیز نگفت.
Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس