ماندگاران
خاطرات خواندنی همسر صبور شهید مجید نبیل
بیا و برای آنچه تقدیر است، دعا کن!
قبل از رفتن به سفر حج، در آغاز زندگیمان، ساکم را بسته بودم تا از قزوین به تهران برویم. حال عجیبی داشتم. گفت: «چی شده؟» گفتم: «نگرانم و نمی‌دانم چرا؟» تعجب کرد و گفت: «چون شما سال‌ها قزوین و نزد خانواده بودی و حالا هم که داریم به سفر می‌رویم، چنین احساسی داری ... باید یک چند ماهی از تهران خارج نشوی تا حال و هوای قزوین را از سر خارج کنی.» گفتم: «نه! اصلاً این طور نیست... دلهره دارم و یک احساسی دارم که انگار، همه چیز موقتی است.»
و چه زود، یک سال از عروج شهید فرهیخته، مجید نبیل گذشت!
*جانبازی با ۳۱ سال صبر و استقامت و عمری مجاهدت علمی و مدیریتی/   
جانباز فرهیخته، مجید نبیل از آن دست جانبازانی بود که صبر و استقامت را معنایی تازه کرد و با وجود مشکلات جسمی توانست در جاده ی پر پیچ و خم زندگی به موفقیت ها و پیشرفتهای ارزنده ای دست یابد.
وصیت نامه تکاندهنده شهید نبی الله کریمی:
از مال دنیا، یک تیشه و ماله دارم!
آن روز ساعت ۱۰ صبح بود که برای خداحافظی به خانه آمد. من بودم و مادر، هر دو یک احساس داشتیم و اینکه انگار می رود که دیگر نیاید. مثل همیشه نبود. خنده از لب هایش دور نمی شد وقتی از در خانه رفت بیرون سعی می کرد برنگردد که دلش با دیدن مادر بلرزد، اما سر پیچ کوچه ی بعدی نیم نگاهی کرد و آتش بود که در وجود مادر احساس می کردم.
عملیات کربلای ۴ از زبان ۶ کربلایی عملیات:
کربلا در عملیات کربلای۴
پس از آن که عبور از تنگه (محور اصلى عملیات) ناممکن شد، عبور از جزایر ام الرصاص و ام البابى، محور تلاش جبهه خودى قرار گرفت. اما در ساعت ‎ دو و سی دقیقه بامداد قرارگاه کربلا اطلاع داد که دهانه کارون از ناحیه پشت ام الرصاص، زیر آتش دشمن قرار دارد و همه قایق هاى حامل نیروهاى تیپ انصار الحسین آسیب دیده اند.
شهید چگینی، بعد از شهادتش مظلوم واقع شد
قدرت اله چگینی را تقریبا همه ی آنهایی که دستی توی انقلاب و مبارزات آن روزها داشتند می شناختند، معلم ساده، مبارز، معتقد و ایثارگری که یک آن آسایش و راحتی را نمی شناخت.
او چه در ایام قبل از پیروزی انقلاب اسلامی و چه بعد از آن مورد وثوق مردم بود و با حضور مستمر و جدی اش در صحنه های مختلف انقلاب، راهنما و رهبری جریانات مختلف انقلاب را به عهده داشت.
روایت ماندگاری خردسالترین شهید استان قزوین
شب که رسیدیم قزوین، حکومت نظامی بود و رفت‌وآمد ماشینها و آدم‌ها ممنوع، اما وقتی ما وارد شهر شدیم و از کنار نیروهای نظامی گذشتیم، انگار همه کور و کر بودند.
به در منزل که رسیدم دیدم مادر علی جلوی در ایستاده، گفتم: اینجا چکار می‌کنی؟
گفت: علی از سر شب رفته تظاهرات، تا حالا نیامده و من نگرانم.
زندانی سیاسی قبل از انقلاب، حجت الاسلام شیخ حسین علیخانی:
این پدر سوخته را ببرید، درازش کنید!
سال ۵۴ بود که مرا دستگیر کرده و به شهربانی بردند، رئیس شهربانی وقت به سراغم آمد و اولین سوالی که پرسید در مورد نوار بود و گفت: نوار سخنرانی فلسفی در سال ۵۱ را تو ضبط کرده بودی؟ و من هم گفتم: نه.
در ادامه، ۲، ۳ سوال دیگر پرسید و من همه را جواب منفی دادم، اما او که حسابیى از دستم عصبانی شده بود، صندلی ای را که کنار دستش بود بلند کرد و کوبید توی سر من و گفت: این پدر سوخته را ببرید تهران و درازش کنید.
با مرور خاطرات سالهای انقلاب،
انقلاب و قزوین ۵۷ در یادها و خاطرات!
سرگذشت انقلاب اسلامی، حرف و حدیثی نیست که اختصاص به دیروز و امروز داشته باشد. خاطرات و رخدادهای آن روزگاران، همه ساله زبان به زبان خواهد گشت تا نسل های همه ی زمان ها با جنایات و رخدادهای آن دوران آشنا شده و در جریان آنچه بر ملت بزرگ انقلاب در دوران ستم شاهی گذشت، قرار گیرند.
آنچه در پی می آید بازخوانی چند خاطره است که باید خواند:
کتاب ماندگاران منتشر شد
پس از گذشت یک سال، کتاب "ماندگاران" توسط نشر شاهد منتشر شد.
جمع آوری و تدوین خاطرات مصور این کتاب بیش از یک سال به طول انجامید و همین مدت هم در نوبت چاپ بود تا بالاخره مهرماه امسال با همت نشر شاهد، منتشر و در دسترس علاقمندان قرار گرفت.
شهید بسیجی، غلامحسین خدری:
باباجون دیگه بر نمی‌گردی؟
اشرف جان! آنچه بین من و تو جدایی انداخت، مسئولیتی بود که من و تو بر مبنای مکتب آن را پذیرفته بودیم و آن استقرار حاکمیت مکتب بر جهان اسلام است که هرگز بدون خون به دست نخواهد آمد و این، خون حسین (ع) بود که در رگ‌های مسلمین به خروش آمد، که انسان وقتی به سوی جبهه‌ی جنگ عازم می‌شود، لطف و رحمت الهی در جان انسان شروع به فوران می‌کند و انسان را از خود بی‌خود می‌سازد.
وصیت‌نامه شهید بدایار (بختیار) بهبودی:
سلام به فقرا و دهاتی‌های با وجدان!
بدایار بهبودی، دهم تیرماه سال ۱۳۲۷ در شهرک حیدریه ضیاء آباد استان قزوین متولد شد و با ورود به مجموعه ارتش جمهوری اسلامی ایران در لشگر ۸۱ زرهی به پاسداری از مرزهای ایران مقاوم پرداخت. او با آغاز جنگ تحمیلی از طریق لشگر ۱۶ زرهی قزوین، عازم جبهه های نبرد حق علیه باطل شد و پس از حضور ۴ ساله اش در جبهه های نبرد، سرانجام در تاریخ ۲۵ آبان ماه سال ۱۳۶۳ بر اثر اصابت ترکش خمپاره در منطقه ی جنگی میمک به شهادت رسید.
بدایار بهبودی که از او ۴ فرزند به یادگار مانده است، در وصیت نامه ای که از او بجای مانده، آورده است:
آن روزها که عده ای دست و پا برایشان معنا نداشت، یادته؟

گفتم: تا به حال از خدا شفا خواسته ای؟
گفت: نه، هرگز. من با این درد زندگی می کنم!

من یکی از هزاران جوانی هستم که از عشق و ایثار و دفاع چیزی نمی دانیم، جز چند فیلم و تعدادی سرود و البته چفیه و پلاک و شاید کمی خاطره، ولی من به نمایندگی از این هزاران هزار، پا را فراتر از این حد گذاشته و برای درک آن به سراغ کسانی رفتم که علاوه بر نشانه و خاطره، یادگاری هایی را با خود آورده اند که از جان بیشتر دوستش دارند و با هیچ چیز تعویض نمی کنند. افرادی که جان دادند و به جای آن از نظر ما درد و رنج و از نظر آنها عشق گرفتند. آری به سراغ جانبازها رفتم افرادی که تمام وجودشان مملو از عشقی است که به واسطه آن زخم گرفته اند..........

Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس