کربلای چهار، همین نزدیکی ها؟

قبل از اینکه از اروند عبور کند، ترکش گلوله های سرخ بعثی های عراق، پای چپش را از دو جا قطع و پای راستش را پر از ترکش های ریز و درشت کرده بود. هنوز خوب با دردش آشنا نشده بود که با چفیه، پاهایش را جمع و جور کرد و در کنار همرزمانش آرام گرفت.


سوم دی ماه و سالروز شب عملیات کربلای چهار بود. داشت _در شبِ خاطره ای که هنوز هم به بهانه های مختلف چراغ عشق و عاشقی بچه های رزمنده و شهدایشان را زنده نگهداشته است،- از خاطرات خود و همرزمانش در کربلای بی بدیل ایران در طول دفاع مقدس می گفت. کربلایی که ۳۳ سال پیش در چنین روزی برپا شده بود تا سره از ناسره ها جدا شود. اما همه ی این دلاوران سره هایی بودند که آمده بودند اتفاقا بروند و چه سالها و ساعت هایی منتظر چنین روزی بودند.

جانباز سرافراز کربلای چهار، مصطفی نجفی می گفت: وقتی افتادم فقط صدای آمبولانس هایی را شنیدم که آمدند و من و دو پیکر بی جان دیگری را به داخل آمبولانس انداختند و سریع رفتند که ترکش های دشمن گریبانگیرشان نشود. سرعت آمبولانس حداقل صد بود و جاده پر از چاله چوله و در هر دست اندازی که می افتاد پاهایم با خودم به سقف آمبولانس می خوردیم و باز می گشتیم. کمی که گذشت دیدم در آسمان سیر می کنم و به باغ سرسبزی رسیدم که جلوی درب آن سبزپوشی نورانی ایستاده بود و گفت: شما نه. شما هنوز وقت آمدنت نشده و باید برگردی....

وقتی چشم باز کردم توی اتاقی بودم با انبوهی پرستار و دکتر در اطرافم. به پای راستم نگاه کردم که سر جایش چیده بودند تا من نگران نباشم و پای چپی که پر از زخم بود. پایم را که نگاه کردم همه می خندیدند. گفتم خیالی نیست، در انتخاب راه حسین و ابوالفضل اش پا که هیچ است! اما ظاهرا آنها به چیز دیگری می خندیدند. پرسیدم. گفتند: شما را که از آمبولانس پیاده کردند، بی نفس بودی و همراه سایر شهدا به سردخانه منتقل کرده بودند. و وقتی پس از ۸ ساعت برای انتقال شهدا به زادگاه هایشان مراجعه می شود می بینند شما هنوز نفس می کشی......

داستان و داستانهای فقط کربلای چهار که نه. بلکه همه ی داستانهای هشت سال مقاومت و ایثار، داستانهای عجیبی است. داستانهایی که امروزها فقط به عنوان داستان دیده و گاهی خوانده می شود. آنهم از نوع داستانهایی که جدا از آنهایی که هنوز با کربلای چهاری ها بودند، شاید الباقی به چشم داستانهای ساختکی ذهن داستانپردازان امروزی می بینند و می خوانند.

کاش آنهایی که مسئولند یک کمی این دست ها و پاهای قطع شده، چشمهای از حدقه بیرون زده و سرهای از بدن جدا شده را می دیدند تا امروز اینقدر بی تفاوت نباشند. نسل فرداها که هیچ، نسل امروز هم نمی داند که بر سر ملت ما در طول هشت سال دفاع مقدس چه گذشته اشت. باید بیش از اینها از آن روزها گفته شود. روزهایی که اگر نبودند باور کنید که همه ی روزهایمان شب بود. نبود؟


چهارشنبه ۴ دي ۱۳۹۸
۰۵:۳۳:۵۹
Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس