کمیته‌ی ضدخرابکاری، جهنمی تمام عیار برای مبارزان بود

«قزوین هم از شهرهایی بود که خرابی و مصیبت از اکثر جاها درش بیشتر واقع شد و شما قزوینی‌های محترم، هم مصیبت دیدید و هم خرابی در شهرتان واقع شد و هم پایمردی کردید...». ( امام خمینی(ره)/ صحیفه نور، ج ۷ ـ ص‌ـ ۲۲) پایمردی مردم قزوین نشانی است که امام انقلاب بر گردنش آویخت تا نشانی از ایثار و مقاومت مردم این دیار در مقاطع مختلف حماسی ایران بزرگ و ثبت در تاریخ باشد. قزوین که از قبل خرداد ۴۲ همراه و در کنار امام انقلاب بود، نشان‌های بسیاری در خاطرات و یادهای مردمانش دارد که اگر مدیریتی واحد آن را هدایت می‌کرد شاید امروز خروارها مستند و کتاب از دلش بیرون آمده بود. از آنجایی که در آستانه‌ی چهلمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی قرار داریم، صرفا نگاهی خواهیم انداخت به آنچه که مبارزان قبل از انقلاب اسلامی از این دیار برخاستند تا با حماسه‌های آفریده، چراغ راه امت و نشانه‌های پایمردی مردمانش باشند.
آن هم شرح دستگیری و شکنجه‌های روزهای سیاه طاغوت، از زبان مردانی که شهره‌ی نه همشهریانشان، که ایرانی ایستاده بر بام گیتی‌اند:  شهید محمدعلی رجایی: و بالاخره در آذر ماه ۵۳ من هم دستگیر شدم. زندان خاطرات زیادی دارد و به خصوص برای من که ۴ سال زندان بودم و انواع مسائل را دیدم و امیدوارم که یک وقت فرصت کنم و این را به ترتیبی نقل کنم. یک چیزی که من همیشه در زندان انفرادی با خودم می‌گفتم این بود که فلانی همه‌اش که نباید دیگران سرنوشت باشند و تو سرنوشت آنها را بخوانی، حالا یک بار هم تو سرنوشت درست کن و بگذار دیگران بخوانند. یک نکته جالب که الان به خاطرم آمد؛ یک روزی "عضدی" که از جلادهای مشهور زندان بود، وارد سلولم شد. من آن موقع انفرادی بودم‌. یک تا چند تا چپ و راست زد و گفت فلانی تو چه کاره می‌خواهی بشوی که اینقدر مقاومت می‌کنی؟ و من البته آن موقع نمی‌دانستم بگویم که قرار است در آینده مثلاً نخست وزیر بشوم و یا رئیس‌جمهور بشوم و الاچه بسا بهش می‌گفتم‌. زنده‌یاد آیت‌ا... ‌اکبر هاشمی‌رفسنجانی از شکنجه‌های ساواک در مورد شهید رجایی می‌گوید: در فصل سرما وی را به صورت عریان در سلول نگه می‌داشتند و به او اجازه نمی‌دادند از لباس‌های معمولی زندان استفاده کند تا جایی که هر کس بر روی در سلول، لباس آویزانی می‌دید، می‌فهمید در این سلول شهید رجایی است. وی می‌افزاید: بنده در رابطه با شهید رجایی، در همه دوران مبارزه از سال ۴۱ تا ۵۷ هیچ موردی را سراغ ندارم که یک نفر بیست و چند ماه در یک سلول بماند و مرتب زیر شکنجه باشد و به رژیم حرفی نزند و من پیش ایشان اسراری داشتم که اگر فاش می‌کرد بنده را هم اعدام می‌کردند. آیت‌ا... هاشمی‌رفسنجانی ادامه می‌دهد: شهید رجایی در زندان، نمونه‌ی یک انسان مومن و معتقد بود، وی در زندان با نظم خاصی دوران حبس خود را سپری می‌کرد. انس او با قرآن چه در ایام سلول انفرادی و چه بعد از آن برای سایر زندانیان مثال‌زدنی بود.  شهید حجت‌الاسلام سیدعلی اکبرابوترابی: آن روز فرمانده نظامی قزوین و فرمانده لشکر ۱۶ زرهی در مسجدالنبی برنامه داشتند. تهدید کرده بود که اگر از مسجد متفرق نشوید و جلسه را تعطیل نکنید ـ البته یک تعبیر بسیار بی‌ادبانه‌ای کرده بود ـ این خراب شده را بر سر شما خراب می‌کنم! بعد از این تهدید ساعتی طول نکشید که با تانک و نفربر به شهر حمله کردند؛ جمع زیادی را که در صف نفت بودند، زیر ماشین‌های خود گرفتند و در مسیر خیابان، ماشین‌هایی را که پارک شده بود، منهدم کردند یعنی با تانک‌ها می‌زدند و ماشین‌ها را خرد می‌کردند. ماموران رژیم و برخی فرماندهان نظامی خود‌فروخته، به مردم بی‌گناهی که در صف گرفتن نفت بودند، حمله‌ور می‌شوند؛ چون جزو برنامه‌های آن روز رژیم بود که در سرمای سرد زمستان مردم را تحت فشار قرار داده تا به خیال خودش دست از انقلاب بردارند و جو را آرام کنند. آنها با درک این مطلب که باید رهبری نهضت را در قزوین مورد هدف قرار دهند و از او انتقام بگیرند به منزل حاج سیدعباس حمله‌ور شده و خانه‌ی ایشان را به آتش کشیده و اموال آن را به غارت بردند. آن روز به منزل ما هم یورش بردند؛ اتفاقا آن شب، اخوی کوچک ما سید حسین ابوترابی با پسرخاله و پسردایی هر دوی اینها در دفاع مقدس به شهادت رسیدند، سه نفری با یکی از دوستانشان در خانه بودند که دیدند نیروهای ساواک به منزل حمله کردند و در خانه را شکستند. آنها از خانه فرار کردند. الحمدالـله آن شب، نه حاج‌آقا، نه مادر و نه همشیره‌ی ما در خانه نبودند و چند تا از فرش‌های خانه را برده بودند و چند تا هم آتش زدند. ولی جرات نکرده بودند که کتابخانه را آتش بزنند، فکر کردند اگر قرآن را آتش بزنند، دودمانشان آتش می‌گیرد، آشپزخانه و یک اتاق دیگر را به آتش کشیده بودند که در اثر آتش‌سوزی سقف آشپزخانه فرو ریخته بود.  شهید حجت‌الاسلام انصاری: ـ ۱۷ اسفند ماه سال ۱۳۵۴، حجت‌الاسلام نصرت‌ا... انصاری که مسئولیت بانک تعاون اسلامی قم را داشت و از این طریق به مبارزین کمک می‌کرد، به همین دلیل ماموران ساواک ایشان را هم دستگیر کردند. بعد از دستگیری، شهید انصاری وارد کمیته مشترک ضد‌خرابکاری که فضایی مخوف بود، شد. از همان روز، بازجویی اولیه که بیشتر شامل اطلاعات اولیه و احراز هویت شخص بازداشت شده بود، از ایشان انجام شد. اما بازجویی متمرکز از روز هیجدهم شروع شد، سطح شکنجه شهید انصاری همانند دیگران بوده و با کابل زدن و راه رفتن بر روی آن شروع گردید. در زندان، اسدی شهربانی، بیشتر روحانی‌ها را بازجویی می‌کرد؛ خیلی خبیث، شرور و معروف به مشت‌زن ساواک بود. کسی شاهد نحوه‌ی شهادت شهید انصاری نبوده، ولی محمد بخارایی از زندانیان اوین می‌گوید: شهید انصاری گفته بود، که "اسدی" تبری می‌زد توی گلوی من، بوکسور بود، دست‌های خیلی سنگینی داشت، وقتی یک سیلی می‌زد آدم به دیوار می‌خورد و برمی‌گشت، اگر چهار تا می‌زد فک آدم آویزان می‌شد. احتمالا اسدی شهربانی، در خرخره‌ی شهید انصاری تبری زده که منجر به چرک آن گشته بود، بعد که ایشان را بهداری می‌برند، ترتیب اثر نداده‌ و ایشان به مقام شهادت نایل می‌‌شود. شهید حجت‌الاسلام نصرت‌الـله انصاری، اولین و تنهاترین شهید روحانی قزوین در انقلاب به شمار می‌آید که زیر شکنجه‌های ساواک شهید می‌شود. همچنین محمدحسین خاکساران که خود در اثر کشیدن ناخن‌هایش توسط ساواک به بیمارستان شهربانی منتقل شده بود، می‌گوید: ۱۵ روز در بیمارستان شهربانی بستری بودم. چون پاهام خیلی مجروح شده بود، بردند عمل کردند. بعدش سروصدایی شنیدم که یک نفر جدید را بردند اتاق دیگری بستری کردند. ابتدا نفهمیدم که شیخ انصاری است بعد خود ماموران که جلوی اتاق بودند با هم صحبت می‌کردند. یکی از آنها اسمش عادل بود. عادل برگشت به رفیقش گفت: این شیخ قزوینی هم مُرد. رفیقش پرسید چرا؟ گفت: شکنجه‌اش کردند، ریش‌هایش را سوزاندند، ریه‌اش خونریزی کرد و تمام کرد. مطابق اسناد ساواک، شهید انصاری در زیر شکنجه‌های وحشیانه و به ضرب زور و کتک، کوشیده با دادن اسامی مختلف سر ساواک را گرم کند، اگر چه او اسم بسیاری از طلبه‌های قزوینی را به زبان آورده اما در هیچ کدام اشاره‌ای به نوع و میزان فعالیت‌ها نکرده و همین باعث شده شکنجه شدیدی شود. وی در زیر شکنجه‌ها تلاش کرده همه‌ی مبارزات خود را با اعتقادات اسلامی و احادیث و سیره‌ی علما گره بزند و هر آنچه در روستاها در تبلیغ خمینی گفته است را «تبعیت از مرجع اعلم و معرفی او» عنوان کند.  یوسف باروتی: ـ ۴ بهمن ماه سال ۱۳۵۴ در روستای اکبرآباد الموت قزوین؛ معلم بودم؛ دم غروب بود. آقایی آمد گفت باید با هم برویم اداره. رئیس احضارت کرده. شستم خبردار شد. دوستانم را قبلا گرفته بودند و آماده بودم که به سراغ من هم بیایند. ۱۰ شب به اداره الموت رسیدیم. با آقایان ساواکی‌ها یک چای خوردیم و شبانه راه افتادیم به سمت قزوین. آن شب را در بازداشتگاه کلانتری قزوین خوابیدم و صبح دوباره با یک پژوی سفید ساواکی به سمت تهران راه افتادیم. حدود ظهر روز یکشنبه ۵ بهمن بود به سردر باغ ملی رسیدیم. سرم را بردند پایین و کتم را سرم کشیدند. با دو ۳ پیچ رسیدیم به کمیته مشترک... مدتی در سلول زندان، ساکت و آرام نشسته بودم. در زدم، زندان‌بان ‌آمد. به او گفتم‌: «من ناهار نخورده‌ام!» نگهبان در را باز کرد و به قول خودش ۷ ـ ۶ فحش آبدار به ما داد و با پوتین یک لگد هم زد توی شکمم و گفت: «فکر کردی آمدی هتل؟» اولین هواخوری که رفتم، همراه بود با زمان دستشویی رفتن در زندان. در واقع هواخوری زندانیان هم همین فرصت چند دقیقه‌ای بود که هر ۸ ساعت به ما برای دستشویی داده می‌شد؛ رفتم وضو گرفتم و برگشتم داخل سلول. نماز می‌خواستم بخوانم، اما نمی‌دانستم کمتر از ۱۰ روز می‌مانم یا بیشتر که قصد نماز شکسته کنم. یادم نیست بالاخره چه کردم. نماز را بدون اینکه بتوانم قبله را تشخیص دهم، خواندم. غروب هم یک ظرف غذا به‌عنوان شام آوردند. یک‌ساعت گذشته بود که ‌آمدند عقبم؛ نگهبان در بند را با آن صدای «قیژ» رعب‌آورش باز کرد و داد زد: محمد یوسف. لباس زندان را روی سرم کشید تا اطراف را نبینم. شنیده بودم هر چه زندانی را به طبقه بالاتری ببرند، جرمش سنگین‌تر است. فکر می‌کردم مرا هم به همان طبقه اول ببرند اما رفتیم طبقه سوم، اتاق «منوچهری» معروف. هدف ما این بود که کسی را لو ندهیم. اگر دوام نیاوردیم، کسانی را لو بدهیم که زندانی شده‌اند یا بر حجم پرونده خودمان بیفزاییم. منوچهری با تلفن حرف می‌زد و من فهمیدم کدام‌یک از دوستانم دستگیر شده‌اند. دوست صمیمی‌ام را درست روز قبل از من گرفته بودند. منوچهری داد زد: کی هستی؟ جواب دادم. و بعد شروع کرد به فحش دادن؛ رکیک‌ترین فحش‌های روی زمین. و بعد هم گفت اعدامت می‌کنیم. منوچهری ـ از معروف‌ترین و جلادترین شکنجه‌گران ساواک ـ رو کرد به اتاق بغلی و گفت: «دکتر رضایی تحویلش بگیر.» و اینگونه شد که پرونده من رفت زیر دست دکتر رضایی. (دکتری که سواد ابتدایی هم نداشته. البته سواد بیشتر بازجوها در همین دوره ابتدایی بود، اما دکتر، دکتر از دهانشان نمی‌افتاد.) رضایی رو کرد به من و گفت: «امشب رو برو بخواب، فردا موتورت رو پیاده می‌کنیم.» صبح روز بعد را با یک چایی شیرین آغاز کرده و دوباره به اتاق بازجویی در طبقه سوم رفتم. یک اعتراف‌نامه نوشتم که: مرا اشتباهی اینجا آورده‌اند، من اینکاره نیستم و از این حرف‌ها. بازجو ‌خواند و فحش داد. کاغذ را پاره و مرا به نخستین سیلی و نخستین شکنجه مهمان کرد. بعد تلفن زد که بیایند و مرا به «اتاق حسینی» ببرند. اتاق حسینی، اتاق ابزار شکنجه بود. آپولو، شلاق و کابل، سیم‌های برق و البته خود حسینی که استاد شکنجه بود. وقتی داشتم به اتاق حسینی می‌رفتم رادیو داشت از میدان آزادی گزارشی پخش می‌کرد که هویدا برای ۶ بهمن، جشن انقلاب آنجا رفته بود. روز اول سوار آپولو شدم. منی که فکر می‌کردم ۷ ـ ۶ روز بیشتر نمی‌توانم اینجا دوام بیاورم، حدود ۷ ماه حتی یک لحظه هم احساس خستگی و پشیمانی نکردم.»  سید مرتضی نبوی: ماموران ساواک در اواخر مهر ۱۳۵۲ مرا دستگیر کرده و با چشمان بسته به زندان کمیته مشترک ضد‌خرابکاری بردند، سپس نزد سربازجویی به نام مصطفوی بردند، او مرا نصیحت کرد که حرف بزنم و حماقت نکنم، ولی من گفتم اصلا کاری نکرده‌ام تا حرفی بزنم. در این لحظه مصطفوی سیلی محکمی توی گوش من خواباند و دستور داد مرا بخوابانند و به کف پاهایم کابل بزنند، پس از آن مرا با آن وضعیت دور حیاط کمیته مشترک دواندند، سپس گفتند که پاهایت را در حوض آب بگذار تا من احساس درد بیشتری بکنم. مصطفوی پس از شکنجه‌ها و عدم موفقیت در کسب اطلاعات از من، مرا به بازجوی دیگری به نام پرویز متقی داد، وی شروع به بازجویی کرد، ولی بعد از ناامید شدن از حرف زدنم، مرا از اتاق بازجویی بیرون آورد و وادار کرد، بدوم. اتاق‌های بازجویی، اتاق عمل نام داشتند که جلوی درب آن، ماموری ایستاده بود و با کابل می‌زد و می‌گفت: «بدو». شاید هفت و هشت ده نفری بودند که مرا زدند و تحویل نفر بعدی می‌دادند. بازجوها در گرفتن اطلاعات از من عجله داشتند، زیرا در آن ایام قرارهایی که گروه‌ها می‌گذاشتند محدودیت زمان اندکی داشت. اگر طرف سر آن قرار نمی‌آمد، نفر دوم پی می‌برد که اتفاقی برای نفر اول افتاده است و همچنین قرار بود فرد دستگیر شده ۲۴ تا ۴۸ ساعت مقاومت کند، تا نفر دوم گیر نیفتد. لذا به شدت مرا کتک زدند، مدتی به همین ترتیب گذشت تا اینکه با رفیعی طباطبایی روبرویم کردند، آنجا بود که فهمیدم همه چیز لو رفته حتی رفیعی به صراحت می‌گفت پول‌ها را به تو دادم و به این منظور هم می‌دادم.  محمدحسین خاکساران: یادم می‌آید شبی مرا با چشمان بسته به اتاق بازجویی بردند و روی تختی خواباندند و دست و پایم را بستند و کتک زدن را شروع کردند. ضربات مشت و لگد که بر شکم و پهلوی من وارد می‌شد، نشان می‌داد که بازجو نیز به کمک شکنجه‌گر حسینی آمده است. آن شب شکنجه‌گر ساواک وحشیانه و به صورت انتقامی، ضرباتش را وارد می‌کرد؛ آنان بدون هیچ ملاحظه‌ای در روزها و شب‌های بعد هم، به کارشان ادامه دادند، به طوری که در مدت کوتاهی پاهایم تا نزدیکی زانو خون مرده شد و مثل بالش متورم گردید. بالاخره هم شبی در زیر شکنجه و ضربات کابل، پوست متورم پایم ترکید و خون زیادی به راه افتاد و همین باعث شد که دست از زدن بردارند؛ ولی به جای اینکه زخم پایم را پانسمان کرده یا به بیمارستان و درمانگاه منتقل کنند، مرا رها کردند. خونریزی همچنان ادامه داشت و دو نفر هم سلولی که برای کمک به من فرستاده بودند، به دلیل نبودن باند و وسایل پانسمان سعی می‌کردند با لباسی که تنشان بود، زخم‌های پای مرا ببندند و جلوی خونریزی را بگیرند، ولی موفق نمی‌شدند. بلوز و پیراهنی که به پای من بسته بودند، خیلی زود پر از خون می‌شد و این دوستان مجبور بودند با پیراهن دیگری عوضش کنند. به این ترتیب پیراهن‌ها و حتی زیرپراهنی‌هایشان پر از خون گردید و با اینکه بارها وضعیت وخیم مرا به اطلاع نگهبان زندان رساندند و خواستار کمک و رسیدگی شدند. وی با سهل‌انگاری و پشت گوش انداختن کار، رسیدگی را به نگهبان شیفت بعدی موکول کرد. نزدیک اذان صبح بود که نگهبان جدید وارد سلول ما شد و با دیدن وضع پاهایم و لباس‌های پر از خون و خونی که روی زیرانداز ما به راه افتاده بود، وحشت کرد و فورا موضوع را اطلاع داد. بعد از لحظاتی، برانکاردی آوردند و مرا روی آن گذاشتند. با قرار گرفتن روی برانکارد، به دلیل خونریزی شدید و سردی هوا، فشارم خیلی پایین آمد و بیهوش شدم. بعد از چند لحظه، متوجه شدم یکی شیر به دهانم می‌ریزد و می‌گوید بخور که مقداری خوردم و فشارم تا حدی بالا آمد. با آمبولانس مرا به بیمارستان شهربانی در خیابان بهار بردند.  حجت‌الاسلام حسین آقاعلیخانی: سال ۱۳۵۴ که سازمان مجاهدین خلق تغییر ایدئولوژی‌اش را اعلام کرد، سیل دستگیری‌ها شروع شد و من از افرادی بودم که نیروهای ساواک شبانه به منزلمان ریختند و مرا دستگیر کرده و به شهربانی بردند. فردا صبح منوچهری جلاد به عنوان سرتیم، بازجویی مقدماتی می‌کرد. از من پرسید نوار معروف فلسفی را تو ضبط و تکثیر کرده‌ای. گفتم: نه. صندلی را بلند کرد به روی من کوبید، گفت ببرید تهران درازش کنید. شب شده بود، چشم بسته وارد کمیته‌ی مشترک شدم لباس‌ها را تحویل دادم و لباس زندان پوشیدم یک راست مرا به اتاق بازجویی بردند، همان فردی که کنار من بود، معلوم شد که بازجوست و بازجویی را شروع کرد. از او سوالات پی‌درپی و از من جواب‌های منفی و اظهار بی‌اطلاعی درباره همان شب؛ نخست چند بار مرا آویزان کرد که بسیار کشنده بود. در هر نوبت که از حال می‌رفتم، می‌گفتم باز کن حرف می‌زنم، دوباره همان انکار قبلی و مجددا آویزان شدن. این آقا به همراه تیم چون شب قبل تا صبح مشغول دستگیری افراد در قزوین بودند، دچار کم خوابی شدید شده بودند. توان ادامه‌ی بازجویی نداشت. مرا به سلولی در بند ۵ فرستاد و از فردا بازجوی دیگری در همان اتاق که جزو تیم منوچهری بود، بازجوی من شد. او از افسران شهربانی و مامور به ساواک بود با نام مستعار «اسدی» و هر یک از دیگری جلادتر. کمیته‌ی مشترک به اصطلاح ضدخرابکاری که آذر ۱۳۴۹ و در آستانه‌ی برگزاری جشن‌های ۲۵۰۰ ساله‌ی شاهنشاهی تشکیل شد، جهنمی تمام عیار برای مبارزان بود، حدودا سه ماه در این کمیته‌ بودم و بدون اغراق اکثر روزها در سلول انفرادی از من پذیرایی می‌شد. کارسازترین شکنجه، زدن کابل به زیر پا بود. دستبند قپانی، آویزان کردن و آپولو، که کابل و آپولو در اتاق شکنجه‌ی حسینی بود و دستبند و آویزان کردن در اتاق بازجویی هم قابل انجام بود.  آیت‌ا... سیدحسن موسوی شالی(ره): در سالی که امام خمینی(ره) قیام کردند، من هم علیه رژیم ده شب در مسجد‌ النبی(ص) منبر رفتم. شب نهم آمدند منزل، مرا دستگیر کنند؛ زیر کرسی نشسته بودم، از خدا خواستم که آن شب دستگیر نشوم تا ده شب تکمیل شود، بعد دستگیر شوم؛ که ریختند در خانه و از خانواده سوال کردند من کجا هستم؟ می‌گفتند: عبا، عمامه، کفش و لباس‌هایش این‌جاست، کجا پنهان شده است؟ و... خانواده گفتند بگردید پیدایش کنید؛ حمام و دستشویی و اتاق‌های را گشتند، ‌ولی مرا پیدا نکردند! یک روز در حمایت از امام خمینی(ره) به منبر رفتم و گفتم: ای مردم، چرا آرام نشسته‌اید؟ چرا سکوت کرده‌اید؟ شاه دارد کشور شما را می‌فروشد. چرا مرجع ما نتواند و نباید یک فرد عادی را امر به معروف کند؟! امام می‌گوید: تو شاهی، خوب باش، ‌وطنت را نفروش، وطن‌فروش نشو... . که همین باعث شد ساواک مرا بازداشت کند. در آن‌جا از من تعهد گرفتند که دیگر منبر نروم، لذا نوشتم منبر نمی‌روم. به همین دلیل تا شاه بود،‌ منبر نرفتم و بر صندلی نشستم و سخنرانی کردم، می‌آمدند و می‌گفتند: تو قول دادی منبر نروی. می‌گفتم ای مردم، آیا این منبر است یا صندلی؟!!... .  آیت‌ا... هادی باریک‌بین‌(ره): یک روز موقعی که بعد از اقامه نماز ظهر و عصر از مسجد شیخ‌الاسلام به طرف منزل می‌آمدم، آجر‌بندی، مامور رژیم به طرف من آمد و گفت: شما باید همین الان به شهربانی بیائید. در شهربانی بعد از اینکه سوالاتی از من پرسیدند حکم تبعید را به من ابلاغ کردند و سپس مرا به همراه دو مامور، سوار یک ماشین کردند و بدون اینکه بگذارند به خانواده اطلاع بدهم و در حالی که خودم هم نمی‌دانستم مقصدمان کجاست، بنده را راهی تبعیدگاه کردند. به سردشت رسیدیم. در سردشت هم یک‌راست مرا بردند به شهربانی تحویل دادند و سپس رئیس شهربانی که برخورد خوب و احترام‌آمیزی با بنده داشت، بعد از گفت‌وگوی مختصری با من، مرا به طرف مسجدی که در کنار پادگان یا ژاندارمری واقع شده بود، راهنمایی کرد. در بالای مسجد منزلی بود که چندین اتاق داشت و ظاهراً آن محل را برای تبعید شده ها در نظر گرفته بودند و پیش از من هم عده‌ای به آنجا تبعید شده بودند، ولی موقعی که بنده به آن محل قدم گذاشتم، تنها مرحوم آیت‌ا... ربانی شیرازی در یکی از اتاق‌ها اقامت داشت که پس از مدتی آقای علامه یکی از علمای مبارز و فعال همدان که اصالتاً اهل سمنان بود و آقای طاهری خرم آبادی از مدرسین حوزه علمیه خرم آباد در استان لرستان به جمع ما پیوستند. در حالی که ما کم و بیش با مردم و علمای آن دیار در ارتباط بودیم و در نماز جمعه آنها شرکت می‌کردیم و در کوچه و خیابان کسانی که از ترس ماموران رژیم نمی‌توانستند نزد ما بیایند و گفتگو کنند؛ موقعی که از کنار ما رد می‌شدند ضمن اظهار علاقه و محبت، منویات قلبی‌شان را در یک جمله کوتاه که «ما با شما هستیم» بیان می‌کردند و می‌رفتند. ضمن اینکه حرکت و اقدام جالب بعضی از روحانیون و مردم انقلابی سایر شهرها که به صورت گروهی به ملاقات تبعید شدگان می‌آمدند نقش بسزایی در آگاهی مردم داشت. معمولاً از هر شهری گروهی از انقلابیون و افراد مبارز به سرپرستی تعدادی از علما و روحانیون بار سفر را می‌بستند و به صورت دوره‌ای از اکثر قریب به اتفاق تبعیدی‌هایی که در شهرهای همجوار بودند، دیدن می‌کردند.
سه شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۷

سه شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۷
۰۶:۰۷:۰۵
Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس