الحمدالله هیچ مسوولی نبود!

از طریق شبکه‌های مجازی با خبر شدم. از اینکه قرار است اختتامیه‌ی اولین دوره‌ی جشنواره‌ی "قلم قزوین" از ساعت ۱۸، آن هم روز جمعه در سالن مهندس بهشتی بنیاد نخبگان دروازه دربکوشک شروع شود.

راستش خیلی دنبال دعوتنامه و اینکه رسماً در جلسه حضور داشته باشم نبودم یعنی این حرف‌ها اصلاً به ما نمی‌آید- و مثل همیشه و احترام به برنامه‌ی برنامه‌گذاران سر ساعت وارد محل برگزاری مراسم شدم. لابی مجموعه شلوغ بود و همه داشتند پذیرایی می‌شدند. ولی داخل سالن شاید پنج شش نفری بیشتر ننشسته بودند. من هم نشستم و مثل همه‌ی برنامه‌ها و مراسم‌هایی که معمولاً دستگاه‌های اداری برگزار می‌کنند، ابواب جمعی مجلس روی سن مشغول تنظیم بلندگو، میکروفون‌ها، صندلی و وسایل موسیقی و غیره بودند و انگار نه انگار که عده‌ای توی سالن نشسته‌اند و لابد آدم‌اند!


تصمیم اولم این بود که یک ساعتی در مراسم باشم و برم خانه که جمعه‌ای کنار خانواده و قول و قرارهای داده شده باشم. نیم ساعتی گذشت اما هنوز ابواب جمعی مشغول بودند و سالن هم کم‌کم داشت از علاقمندان پر می‌شد. علاقمندانی که معمولاً اهل اعتراض و اما و اگر نیستند. اما من تصمیمم را گرفته بودم و اینکه سالن را ترک کنم و یک نقد اساسی از این اتلاف وقت‌ها در جلسات بنویسم. اما یکی از دوستان فرهیخته‌ام که کنارم نشست، گفتم به خاطر احترام به ایشان چند دقیقه‌ای هم باشم.

روندی که گفتم تا ۴۷ دقیقه ادامه داشت. یعنی اگر دقایق فوق را در تعداد افراد حاضر در جلسه، یعنی حدود یکصد نفر ضرب کنیم تقریباً که نه، تحقیقاً ۴۷۰۰ دقیقه و به عبارتی ۸۰ ساعت وقت اهل هنر و ادب حاضر در مراسم پرید. اوقاتی که نمی‌دانم شاید اصلاً به کار نمی‌آید و شاید هم می‌آید و ما درکش نمی‌کنیم!

این‌ها را گفتم به خاطر اینکه روی دلم مانده بود و اگر چه می‌دانم حالا حالاها بایستی با فرهنگی که در جامعه‌ی ما حاکم است با این مسایل کنار بیاییم و یا اصلاً نیاییم؟ اما آن طرف سکه هم دیدنی بود و اینکه بعد از ۴۷ دقیقه رفت و آمدهای بیخودی و وقت‌گیر بر روی سن و حواشی سالن، خلاصه مجری آمد و آغازگر برنامه شد. راستش تصمیمم رفتن بود و بی‌محلی اگر محلی از اعراب داشته باشم!- به آدم‌هایی که ۴۷ دقیقه صبوری کرده بودند و بدون اعتراض حتی در حد یک نفر، که اجرای آغازین مجری ادیب جلسه، مُجابم کرد که باشم و همراه.

آغاز نشست بیانگر این مهم بود که عده‌ای علاقمند به فرهنگ و ادب این شهر، عاشقانه و با جیب خالی جمع شده‌اند تا اتفاقی را در شهر رقم بزنند. اتفاقی که سه ماهی بود کلید خورده بود و حاصلش ۲۲۰ مخاطب داشت. مخاطبانی که لابد وقت زیادی را صرف کرده بودند تا اثری در خور ارایه دهند که داده بودند. صمیمیت، یک رنگی، سادگی و مظلومیت جلسه آنقدر به چشم می‌آمد که نای پاهایم را گرفته بودند و خلاصه نشستم تا آخر. آخری که یادم رفت حتی نگاهی به ساعت گوشی‌ام و زمانی که می‌گذرد انداخته باشم.

آدم‌های بی‌ادعای این حرکت فرهنگی انگار از همین آدم‌های تو سالن نشسته و تو خیابان و کوچه در حال رفت و آمد بودند و سیر برنامه‌ای که به خوبی مویدش بود. آدم‌هایی که خیلی خوب برنامه‌ها را چیده بودند تا عشق و علاقه‌شان را به فرهنگ و هنر آدم‌هایی که بیرون از این جلسه پزش را می‌دهند، نشان داده باشند.

در لابه لای برنامه از مجری گرفته تا مدیر و مسوولین برنامه مرتب جیب خالیِ‌شان را نشان علاقمندان می‌دادند و اینکه توقع‌تان از برنامه در همین حد باشد و گله‌های فراوانی که ای کاش یکی از این همه مسوولین فرهنگ و هنری که توی شهر هستند و ادعای "ترکوندن" کارهای بزرگ را دارند، توی این جلسه نشسته و یا حداقل موقع دادن جوایز می‌آمدند بالای سن و خودی نشان می‌دادند. غافل از اینکه صدا و سیمایی نبود تا این اتفاق میمون حادث شود.

اواخر جلسه بود و بایستی از علاقمندان و برندگان مسابقه‌ی اهل قلم! تجلیل می‌شد و لابد جوایزی آنچنانی، اما از بد حادثه و نبود هیچ مسوولی در سالن، قرعه به نام من هم افتاد که بروم روی سن و لوح‌ها و جوایز برندگان را تقدیم کنم. لوح نفر پنجم را اول دادند و لای کاور لوح به دنبال حداقل یک کارت بانکی می‌گشتم که فقط دو تا امضا زیر لوح دیدم و مهری. که اصلاً نه امضایش شبیه امضای مسوولین بود و نه مهرش شبیه مهر دستگاه‌های متولی شهر! و یک بسته‌ی کادو شده که شکل و شمایلش نشان از یک جلد کتاب داشت. کتابی که شاید از کتابخانه‌ی شخصی مدیر برنامه خارج شده باشد. جایزه دادن ادامه داشت و توقع اینکه این اتفاق ذهنی‌ام حداقل برای نفر اول بیفتد، اما نفر اول هم همین. البته همین که نه، بلکه به همراه یک تندیس چوبی با آهوی حک شده بر روی آن که خلق اثر مجانی یک هنرمند برای قلم بود که ویژگی هنرمندان آثار اول قلم قزوین را نشان می‌داد.

برنامه داشت به پایان می‌رسید و دل دل می‌کردم که حرفی بزنم. حرفی که احساس کردم حرف همه‌ی آدم‌های صبوری است که توی سالن نشسته‌اند، پس بهتر دیدم بنویسم تا شاید بماند. اگر چه هیچ‌کس که باید بخواند نخواند و اگر هم خواند انگار نه انگار که خوانده است. مثل همه‌ی اتفاقات ریز و درشتی که توی این شهر که نه در سطح کشور هم می‌افتد، عده‌ای هم می‌نویسند و آنهایی که باید بخوانند، اصلا نمی‌بینند که بخوانند.

و آن سخن اینکه: ایکاش هیچ یک از ابواب جمعی این برنامه حرفی از مسوولین به میان نمی‌آوردند. مگر قرار است مسوولین در این برنامه‌ها حضور داشته باشند که چه اتفاقی بیفتد؟ حلاوت این برنامه به این بود که یک عده آدم عاشق مردم و فرهنگ‌شان یک کار ساده و دوست داشتنی را برای یک سری آدم‌های مثل خودشان ارایه دادند و سر را شب با خیال راحت بر روی بالین گذاشتند. و اینکه همین آدم‌های ساده و بی‌ادعا با دست خالی ولی همت بلند و اعتماد جمعی می‌توانند کارهایی در حد بیشتر از مدعیان فرهنگ و هنر شهر انجام دهند. و تحقیقاً فرهنگ و هنر ما همین را می‌خواهد. نه چیز بیشتری، پس مطمئن باشید که دیده می‌شوید در قلب‌ها و باور هنر و هنرمندان ادیب شهرمان!


يكشنبه ۱۸ شهريور ۱۳۹۷
۰۳:۲۴:۲۴
Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس