اینها رجائیند!

هشتم شهریور بود. روزی که با شهادت رجایی و باهنر عجین شده است و کدام ایرانی است که دلش برای ایران بتپد و نداند هشت شهریور بر سر ایران چه گذشت؟
رجایی اگر چه ده‌ها ویژگی داشت که هنوز هم هیچ قلم و قدمی نتوانسته است آنها را به تصویر بکشد، اما یک ویژگی او آنقدر صمیمی و دوست داشتنی است که حتی آنانی که در گروه مرفهین بی‌درد هم ثبت نام کرده‌اند، وقتی دست فروشی رجایی را به یاد می‌آورند سر تعظیم برایش فرود می‌آورند.
رجایی اگر چه ده‌ها ویژگی داشت که هنوز هم هیچ قلم و قدمی نتوانسته است آنها را به تصویر بکشد، اما یک ویژگی او آنقدر صمیمی و دوست داشتنی است که حتی آنانی که در گروه مرفهین بی‌درد هم ثبت نام کرده‌اند، وقتی دست فروشی رجایی را به یاد می‌آورند سر تعظیم برایش فرود می‌آورند.
معاون رییس جمهور درست روز هشت شهریور آمده بود قزوین. یعنی شهر رجایی، درست جایی که هنوز کوچه پس کوچه‌های پایین شهرش بوی او را به مشام می‌رساند. و در ابتدای ورودش گفته بود شهیدان را فراموش نکنیم و حتما سری به خانواده‌ای بزنیم.
آن شب رفته بودم که بگویم آماده باشید که میهمان دارید. پدر و مادر پیری که سالهاست کارشان پیاده رفتن به اون سوی شهر برای خواندن فاتحه‌ی روزانه بر قبور مطهر شهیدانشان هستند. اسم میهمان که آمد پدر پیر مرا آنچنان در آغوش گرفت که انگار شهیدانش از سفر آمده‌اند.
داشتم توضیح می‌دادم که چندین ماشین پشت سر هم آمدند و گروهی همراه با معاون رییس جمهور از خودروها پیاده شده و وارد خانه شدند. خانه‌ای که همانند خانه‌ی رجایی، همون سادگی و صفا را در اذهان زنده می‌کرد.
نه مبلی برای نشستن، نه کولری برای خنک شدن و نه دستمال کاغذیی برای پاک کردن عرق‌های روز هشت شهریور. گرمایی که تحملش زیر کولر هم سخت بود.
بدون اینکه نامی از رجایی برده شود پدر گفت: کارم کارگری، آن هم با یک چرخ دستی باربری است، اما مدت‌هاست درد پا و کمر امانم را بریده بطوری که گاهی نشستن و برخواستن بر روی قبر بچه‌هایم هم سخت شده است. اما مگر می‌شود روز شب شود و ما به زیارتشان نرویم؟
هر کس از هر دری حرفی می‌زد و همه منتظر بودند که بشنوند پدر و مادر دو شهیدی که سربازان امام راحل و فرزندان رجایی بودند، چه درخواستی از معاون رییس جمهور دارند. اما پدر فقط از بچه‌هایش می‌گفت و اینکه هر شب خواب آنها را می‌بینم که توی باغ با صفایی زندگی می‌کنند و میوه‌های رنگارنگی که سبد سبد برایشان می‌آورند و ای کاش ما هم آنجا بودیم.
اما باز هم حرف‌های میهمانان به سمت و سویی می‌رود که شاید پدر بگوید کولر، مبلمان، ماشین، خانه و نمی‌دانم خیلی چیزهای دیگری که همه‌ی آن آدم‌ها وقتی وارد خانه شدند نیازش را برای این پدر و مادر پیر حس کردند.
حرف از رجایی است و سادگی و ویژگی‌های بی‌بدیلش، اما این پدر و مادر که انگار به هیچ یک از این حرف‌ها توجه ندارند، مرتب دعا می‌کنند. دعا به جان رهبر، دولتمردان، رزمندگان، کارگران و همه و همه‌ی آنانی که امروز به برکت پایداری همین آدم‌ها سرپا هستند.
ایما و اشاره‌ها کنار می‌رود و یه جورایی همه می‌خواهند بدانند این پدر و مادری که امروز باید دو جوان‌شان عصای پیری‌شان باشد، اما مصفای روحشان شده‌اند چه انتظاری دارند. آن هم از معاون رییس جمهور و آن هم در سالروز شهادت رییس جمهوری که فکر و ذکرش محرومین و نیازمندان بود.
بدون اینکه بداند! همه را به یاد رجایی در سازمان ملل می‌اندازد، می‌خواهد جوراب‌هایش را در آورد و زخم‌های پایش را نشان بدهد و اینکه هنوز هم با این پاهای بیمار، راه گلزار شهدا، همون جایی که پسرانم درش آرام گرفته‌اند را فراموش نکرده‌ام.
حالا دیگر هیچ میهمانی دستش به سمت میوه و شیرینی‌ها هم که مرتب مادر پیر شهیدان تعارف می‌کند، نمی‌رود.
زندگی نامه‌ی رجایی را از زبان خودش و خیلی از آدم‌های دیگر بارها خوانده‌ام و همه‌ی آنها در این چند دقیقه در ذهنم مرور می‌شود. همه در کمال ناامیدی برای شنیدن یک نیاز از این عزیزان خداحافظی می‌کنند که بروند.
آخرین نفرم. می‌گویم: پدر! اگه چیزی نیاز داشتی، می‌گفتی.
می‌گوید: آخه خجالت کشیدم.
گفتم: با ما که این حرف‌ها را نداری و سال‌ها با هم همسایه و هم محله بودیم. از آنها چه می‌خواهی بگو من بهشان می‌گویم.
قبل از اینکه صدایش را بشنوم رنگ صورتش را می‌بینم که سرخ شده است. و می‌گوید: میشه این عکس فریدون و حبیب‌الله ما را توی این خیابان بزنن!
* حسن شکیب‌زاده

Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس