حکمتی که در حکمت بود!

اولین بار که به سراغش رفتم سر کلاس درس بود. کلاسی در مجموعه‌ی خانه‌های سازمانی نیروی هوایی. جایی که مانده بود تا عباس را از یادها نبرد. جایی که قدم به قدمش یاد و بوی عباس پراکنده بود. جایی که آهسته قدم بر می‌داشت تا پایش جای پای عباس باشد.
اولین بار که به سراغش رفتم سر کلاس درس بود. کلاسی در مجموعه‌ی خانه‌های سازمانی نیروی هوایی. جایی که مانده بود تا عباس را از یادها نبرد. جایی که قدم به قدمش یاد و بوی عباس پراکنده بود. جایی که آهسته قدم بر می‌داشت تا پایش جای پای عباس باشد.
سال‌ها از پرواز عباس سپری شده بود، اما وقتی از او پرسیدم انگار اولینم، در روایت‌هایش می‌شد به خوبی او را در تکه تکه‌های کلام و وجودش به خوبی لمس کرد. و در واقع عباس را دید که انگار شاگردی مطیع و صبور را تربیت کرده است.
با او از همه جا و همه کس صحبت شد و سخن کشید به آخر که به جز کلام عشق نیست و اینکه عباس چقدر عاشق بود و راستی مگر می‌شود پرواز کرد و همچون عقاب آسمان‌ها بر سر دشمن فرود آمد و امانش را برید و اجازه‌ی برداشتن قدمی از قدم در خاک میهن عزیزتر از جان را به او نداد و آنگاه سخن از عشق گفت و مهربانی؟
هنوز سوالم به پایان نرسیده بود که خیلی زود فهمیدم ذهنم و سوالم به بیراهه رفته است، آنگاه که اشک‌هایش را به پهنای صورتش دیدم و آهی که ادامه‌اش جستجو در صندوقچه‌ی دل بی‌قرارش بود تا کلمات رنگین عاشقانه‌ی عباس را بیابد و بگوید: مگر می‌شود عباس بود و عاشق نه! مگر می‌شود عباس بود و مهربان نه؟ مگر می‌شود عباس بود و عباس نه؟
دستانش هنوز می‌لرزید، وقتی از عشق می‌گفت. آنگاه که می‌خواست عشق و عباس را به تصویر بیاورد. مگر می‌شد. او می‌خواست از کلمات و جملاتی استفاده کند تا ثابت شود که عباس هم مثل همه‌ی آدم‌های دور و برمان می‌توانست و عاشق بود، اما برای من هیچ جمله و کلمه‌ای گویاتر از لرزش‌های دست و لبان بی‌طاقتش نبود که چادرش را به پرواز در آورده بود و گویای همه‌ی عشقش به عباس و عباس به او بود. عشق به زندگی، عشق به حکمت و عشق به فرزندان خود نه، که فرزندان همه‌ی هم میهنانش که آرامش آنان را در آرامشش می‌یافت.
نمی‌دانم چه حکمتی در حکمت بود که کافی بود بگویی عباس تا به زیبایی چهره‌ی عباس‌گونه‌اش را از زیر اشک‌های منتظرش ببینی. کافی بود بگویی عباس و یک دنیا عشق و صفای عباس را در تمام حرکاتش ببینی.
او بارها گفته بود که بدون عباس، زندگی یعنی بال‌های بسته و سکون. مگر می‌شد عقاب پرواز آسمان‌ها در کنارت باشد و با او زندگی کرده باشی و یک عمر در فراقش صبوری کنی؟
او صبوری را از عباس آموخته بود و حجش را با عباس مقبول می‌دانست، اما عاشقانه‌های عباس را که می‌خواند دستش کشیده می‌شد، لرزه‌ی لبانش را کاملا حس می‌کردی و دستانی که بی عباس، بی دست بود و توان نگهداشتن کاغذهای نگاشته به عاشقانه‌های عباس را نداشت.
بارها شنیده بودم که نفس کشیدن بی عباس برایش بی‌معناست. و گاهی گله از او که کاش عباس بودن را در حقم تمام کرده بودی و یک عمر تنهایی بی عباس را برایم رقم نمی‌زدی؟
حکمت! حکمتی داشت که با حکمت عباس هیچ حکمتی را نمی‌خواست و سرانجام نیز حکمت خدا بر این شد که او در کنار عباسش آرام و قرار گیرد تا با پایانش! صبوری و انتظار یکی دیگر از یادگاران سترک دفاع مقدس معنا یابد. روحش شاد و همجواریش با عباسش گرامی باد!
ایثار

Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس