خاطرات خواندنی همسر صبور شهید مجید نبیل
بیا و برای آنچه تقدیر است، دعا کن!

قبل از رفتن به سفر حج، در آغاز زندگیمان، ساکم را بسته بودم تا از قزوین به تهران برویم. حال عجیبی داشتم. گفت: «چی شده؟» گفتم: «نگرانم و نمی‌دانم چرا؟» تعجب کرد و گفت: «چون شما سال‌ها قزوین و نزد خانواده بودی و حالا هم که داریم به سفر می‌رویم، چنین احساسی داری ... باید یک چند ماهی از تهران خارج نشوی تا حال و هوای قزوین را از سر خارج کنی.» گفتم: «نه! اصلاً این طور نیست... دلهره دارم و یک احساسی دارم که انگار، همه چیز موقتی است.»

خاطرات خواندنی همسر صبور شهید مجید نبیل:

بیا و برای آنچه تقدیر است، دعا کن!

مجید آقا در زندگی خانوادگی، کمی متفاوت تر، لطیف‌تر و حساس‌تر بود. قبل از اینکه زندگی مشترکمان را آغاز کنیم، تأکید ایشان به من این بود که با احساس تصمیم نگیر و تصمیمت در ازدواج با من از روی عقل باشد. اصلاً دوست نداشت احساسی عمل کنیم؛ لذا بر اساس خواست ایشان، با صحبت هایی که با برخی همسران جانباز داشتم، به این حقیقت رسیدم که زندگی با جانبازان ملازمات و ظرافتهایی دارد که کمی با زندگی های عادی متفاوت است. من هم طی حدود شش ماهی که با ایشان بودم، تازه داشتم روال زندگی کردن را یاد می‌گرفتم که چگونه رفتار کنم تا این کوه استوار و نماد استقامت در خانه آرامش داشته باشد.
او پس از طی کردن یک روز پر کار و خسته کننده، که گاهی از ۸ صبح تا ۵ بعد از ظهر ادامه داشت، با یک دنیا انرژی و امید و اشتیاق وارد خانه می‌شد؛ طوری که اصلاً نمی‌شد باور کرد که این آدم از صبح تا غروب روی ویلچر و بدون اینکه استراحتی کرده باشد، کار کرده و حالا با این همه نشاط و شادابی وارد خانه شده است. بعضی اوقات اصلاً فراموش می کردم که او جانباز است و من با یک جانباز زندگی می کنم.

نگاه‌های مهربانانه
در طول زندگی کوتاهمان، خیلی تلاش کردم که او از گذشته‌اش، بخصوص از روزهای حضورش در جنگ و نحوه‌ی جانبازیش بگوید؛ اما همیشه با لبخندی از کنارش می‌گذشت.
ایشان پس از درمانهای اولیه اش تهران را برای سکونت انتخاب کرده بود و وقتی اصرار کردم که برایم بگوید «چرا تهران؟»، گفت: «نگاه های مهربانانه، رفتار توأم با ثواب و اخلاق مادریِ مادرم، تاب و توانم را گرفته بود و دوست نداشتم چشمانم در نگاه‌های نگران مادر بیفتد... بودنم در خانه باعث می‌شد هم ایشان و هم اهل خانه به زحمت افتاده و من هم به استقلال واقعی ام در کارها دست نیابم.»
طی دو سه ماه آخر زندگیمان، سه مرحله تب و لرز شدیدی داشت؛ به حدی که گاهی من به گریه می‌افتادم که چرا نمی‌گذاری کمکتان کنم و به او اعتراض می‌کردم که چرا به من اطمینان ندارید و نمی‌گویید چه کنم. بسیار با او بحث می‌کردم و مبناهای زندگی را مطرح می‌کردم و اینکه من شریک و همراه زندگی شما هستم؛ چرا فکر می‌کنید که ممکن است از روی ترحم کاری برای شما انجام دهم؟ من در واقع افتخار می‌کنم و جزو وظایفم می‌دانم که کمک حال شما باشم. ولی او می‌گفت: «زن در خانه وظیفه ندارد به مرد کمک کند!» با دیدگاه عملی و عمیقی که به دین داشت، جایگاهها را حفظ می‌کرد. از طرفی بسیار مشتاق بود که در مباحث سیاسی، فرهنگی و دینی وارد شده و بحث کنیم و بیشتر بحث‌هایمان در خانه، بحث‌های کلامی، فلسفی و سیاسی بود و من هم بیشتر سعی می‌کردم از مطالب و ایده‌های ایشان استفاده کنم؛ لذا بعضاً خودم طرح شبهه و سؤال می‌کردم که بیشتر او صحبت کند و من شنونده باشم.

باید راضی به رضای صاحب تقدیر باشیم
قبل از رفتن به سفر حج، در آغاز زندگیمان، ساکم را بسته بودم تا از قزوین به تهران برویم. حال عجیبی داشتم. گفت: «چی شده؟» گفتم: «نگرانم و نمی‌دانم چرا؟» تعجب کرد و گفت: «چون شما سال‌ها قزوین و نزد خانواده بودی و حالا هم که داریم به سفر می‌رویم، چنین احساسی داری ... باید یک چند ماهی از تهران خارج نشوی تا حال و هوای قزوین را از سر خارج کنی.» گفتم: «نه! اصلاً این طور نیست... دلهره دارم و یک احساسی دارم که انگار، همه چیز موقتی است.»
ایشان بلافاصله گفت: «در زندگی آنچه مربوط به من و شما است، محکم تصمیم می‌گیریم که چه کنیم و چه نکنیم؛ اما آنچه مربوط به تقدیر است، دست من و شما نیست و باید راضی به رضای صاحب تقدیر باشیم و آنچه را مقدر است، بپذیریم.... بیا و برای آنچه تقدیر است دعا کن!»
به نظر من آنچه موجب گردید که ایشان سی سال نشستن روی ویلچر را تحمل کند، همان پذیرش تقدیر خداوند بود.
ایام تاسوعا و عاشورای حسینی در پیش بود. ایشان قصد داشت به شمال مسافرت کند؛ ولی من می خواستم مثل سنوات گذشته، تاسوعا و عاشورای حسینی را در قزوین و در کنار خانواده باشم. می‌گفت: «مگر امام حسین(ع) فقط توی قزوین است؟... باید نگاهت خیلی بازتر از اینها باشد... کنار دریا هم می‌شود ایستاد و با نگاه به دریا و به عظمت خدا فکر کرد و با تمرکز، زیارت عاشورا خواند... خواهی دید که چقدر سبک می‌شوی و لذت می‌بری!» او می گفت: «امام حسین(ع) فراتر از این حرفهاست.» و این سفر، سفر آخرمان بود که اتفاقاً برای من بسیار پُر بار و پُر سود هم بود.
پس از بازگشت از شمال، کتاب قیام امام حسین(ع) را گرفت و به منزل آورد تا با هم مطالعه کنیم و اطلاعات بیشتر و عمیقتری از امام کسب نماییم. او در اصل، همه چیز را از بالا می‌دید، در حالی که دید من سطحی و از پایین بود.

برخورد با جوانان با روش ابراهیمی
ایشان، در برخورد با جوانان و نسل امروز، بسیار حساس و عمیق بود و وقتی با جوانان و نوجوانان اهل خانواده گفتگو می‌کردم، احساس کردم که خیلی از ایده‌ها و روشها را از او گرفته‌اند. او در برخورد با جوانان به تعبیر من از «روش ابراهیمی» استفاده می کرد؛ طوری که همیشه در بحثها سعی می‌کرد ابتدا نقطه نظرات جوانان را خوب بشنود و سپس با استفاده از نوع فکر و دیدگاههایشان، تلاش می کرد نقطه نظرات درست و حقیقی را به آنها منتقل کند و از طرفی هم همیشه از دیگران می خواست با جوانان برخورد مناسب و در خور و شأن آنها داشته باشند.
او، مرتب مرا تشویق می کرد که دوباره به کلاس درس برگردم و با جوانان کار کنم؛ چرا که آنها بیش از هر زمان دیگری نیاز به راهنمایی ها و همراهی های ما دارند.
شدیداً اهل مطالعه بود و می گفت: «برای صله رحم و دیدار با افراد درجه یک خانواده هیچ مرزی نباید قایل شد و هر وقت قصد دیدارشان را کردی، من هم آماده ام که برویم... اما برای دیدار با افراد و خانواده‌های درجه دو و سه، باید برنامه‌ریزی داشته باشیم تا اوقاتمان خیلی تلف نشود و بیشتر برای مطالعه برنامه ریزی کنیم.»
بنا بر این روی مطالعه، تأکید زیادی داشت و یکی از مهمترین برنامه‌هایش این بود که در مباحث مختلف وارد شویم و در مورد آن بحث کنیم. خود ایشان هم در خصوص مسایل مختلف، اطلاعات نوین داشت و مرا هم تشویق می‌کرد که کتاب‌های مختلف را مطالعه و نظرات گوناگون شخصیت ها را بررسی نمایم.
می‌گفت: «وقتی مطالعه می کنی، نباید نگاه تقلیدی به مباحث داشته باشی! تقلید فقط از احکام است و در سایر مسایل باید نگاهی تحقیقی و منتقدانه داشته باشی.»
گاهی اوقات که از او سؤال می‌کردم، سعی می‌کرد پاسخ‌هایش مستند و با دلیل و مدرک باشد و اگر پاسخ سؤالی را نداشت، به سراغ اینترنت می رفت و ساعت‌ها جستجو می‌کرد تا دلایل و مستندات مورد نیاز را تهیه کند و سپس پیرامون آن بحث کند. در واقع آن قدر به مطالعه و بحثهای منطقی علاقه داشت و برایش وقت می‌گذاشت که انگار نه انگار، ساعتها در بیرون از خانه کار کرده و خسته است. در واقع با اعمالش راه را بخوبی به من نشان می‌داد.

الله اکبر، عجب مرگی بود!
گاه گاهی هم پیش می‌آمد که در بحث های دینی و اجتماعی، به بن بست می رسیدیم و تفاهم حاصل نمی شد و من ناراحت می‌شدم. می‌گفت: «در بحثها هرگز ناراحت نشو و اگر در مباحثی احساس کردیم بحث مورد نظر لطمه به زندگی مان وارد می کند، آن را به کنار می‌گذاریم و سراغش نمی‌رویم؛ چرا که این مباحث اصل و اساس زندگیمان نیست.... مباحثی را که باعث شود صمیمیت زندگی ما بهم بخورد و یا تعهدمان به زندگی کمرنگ شود، کنار می‌گذاریم... اینها حاشیه زندگی اند، نه اصل!»
دو سه شب قبل از واقعه عروج ایشان، جریان فوت یکی از اقوام را برایش تعریف کردم که در حال خوردن صبحانه و در حالی که لقمه به دست داشت، سکته قلبی کرد و در جا فوت نمود. این را که مطرح کردم ایشان خیلی ناراحت شد و چندین بار گفت: «الله اکبر!... عجب مرگی بود.» در دلم گفتم ای کاش مطرح نمی‌کردم؛ چون ایشان، خیلی متأثر شد و از اتاق بیرون رفت.
روز قبل از عروج ایشان روز آخر روضه مادرم بود و من از ایشان اجازه گرفتم که این روز را در منزل مادر و کمک ایشان باشم. هنگامی که در ترمینال سوار اتوبوس می‌شدم و ایشان هم برای بدرقه‌ام آمده بود، چندین بار از ایشان کسب رضایت کردم و گفتم: «اگر راضی هستی من بروم!» و ایشان هم تأکید داشت که من حتماً بروم؛ اما نمی دانم این دفعه چرا اینگونه حرف می زدم؟! لذا باز هم به هنگام حرکت اتوبوس برای آخرین بار به ایشان گفتم: «شما مطمئن و راضی به رفتنم هستی؟» و ایشان گفت: «بله!» آن روز بعد از خداحافظی، عازم قزوین شدم و شب واقعه بود که با ایشان تماس گرفتم و پس از حال و احوالپرسی پرسیدم: «غذایت را میل کردی؟» و ایشان گفت: «کمی خسته هستم و پس از استراحت می‌خورم.»
صبح واقعه، ساعت ۶ بود که برای ایشان پیامک فرستادم که: «یادت نرود! صبحانه ات را حتماً میل کن»؛ چون شبها به هنگام خواب تلفن منزل را قطع می‌کردیم. هنوز ساعت هشت صبح نشده بود که جواب پیامکم را داد: «من در حال انجام وظیفه هستم و اگر کمکی نیاز هست من بیایم قزوین.... البته اگر کاری از دستم بر می‌آید.» ولی وقتی رفتم منزل، دیدم هنوز فرصت نکرده بود تا صبحانه اش را میل کند.
به نقل از کتاب نبیل، نوشته حسن شکیب زاده


Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس