و چه زود، یک سال از عروج شهید فرهیخته، مجید نبیل گذشت!

*جانبازی با ۳۱ سال صبر و استقامت و عمری مجاهدت علمی و مدیریتی/   
جانباز فرهیخته، مجید نبیل از آن دست جانبازانی بود که صبر و استقامت را معنایی تازه کرد و با وجود مشکلات جسمی توانست در جاده ی پر پیچ و خم زندگی به موفقیت ها و پیشرفتهای ارزنده ای دست یابد.

و چه زود، یک سال از عروج شهید فرهیخته، مجید نبیل گذشت!
*جانبازی با ۳۱ سال صبر و استقامت و عمری مجاهدت علمی و مدیریتی

حسن شکیب زاده
جانباز فرهیخته، مجید نبیل از آن دست جانبازانی بود که صبر و استقامت را معنایی تازه کرد و با وجود مشکلات جسمی توانست در جاده ی پر پیچ و خم زندگی به موفقیت ها و پیشرفتهای ارزنده ای دست یابد.
او مدیری توانا، پژوهشگری پرکار و عارفی بزرگ بود که سرانجام نیز مزد تلاش عاشقانه اش را گرفت و با پیوستن به صف شهدای گرانقدر این مرز و بوم، جاودانه ی تاریخ شد.
و حال که یک سال از عروج ماندگارش می گذرد بیاد می آوریم خاطرات ماندگارش را از زبان اهل خانواده:
مجید نبیل، بهمن ماه سال ۱۳۴۱ به دنیا آمد. یعنی درست زمانی که حضرت امام خمینی(ره) فرمودند: «هم اکنون یاران واقعی من در گهواره ها هستند.»
ابتدا در محله شیخ‌آباد، واقع در چهار راه نظام وفای قزوین، ساکن بودیم و تقریباً مجید سه ساله بود که به خیابان عبید زاکانی نقل مکان کردیم و تا پایان دوره جوانی ایشان در همان جا ساکن بودیم.
پدر (حاج محمودآقا)، کاسب و فعال در عرصه‌های اجتماعی بود؛ بویژه در مسایل دینی و مذهبی، طوری که هیأت قدیمی بنی فاطمه(س) را به همراه جمعی از دوستانش در قزوین راه‌اندازی کرد.
مادر، فرزندِ آیت الله سید هبت الله حسینی (یکی از مجتهدین به نام قزوین) بود و دامادهای دیگر این عالم بلندمرتبه، آیت الله زرآبادی، آیت‌الله صدیقی و حجت ‌الاسلام و المسلمین قوامی بودند، که همگی نقش ارزنده‌ای در تربیت و رشد دینی و مذهبی مجید داشتند.
مجید، از ابتدای کودکی جاذبه‌های خاصی در جذب دیگران و برقراری ارتباط با افراد مختلف داشت و در هر جمعی که ورود پیدا می‌کرد، مورد توجه همگان قرار می‌گرفت.
در آموختن علم، بسیار فعال و کوشا بود و استعداد سرشاری در فراگیری دروس در مقاطع مختلف داشت؛ طوری که سال ۱۳۵۹ با معدل بالای ۱۷ موفق شد مقطع متوسطه را به پایان رسانده و آماده شرکت در کنکور سراسری ‌شود. با آغاز انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه ها، از درس جدا شد و به جریانات انقلاب اسلامی پیوست. ابتدا با ورود به مجموعه «حافظ وحدت» در کنار مبارز بزرگوار حجت‌ الاسلام و المسلمین سید علی اکبر ابوترابی، فعالیت‌های انقلابی داشت و سپس با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به این نهاد ارزشی پیوست و به عنوان یک نظامی تمام عیار ظاهر شد.
در روزهای پیروزی انقلاب اسلامی نیز در تمامی جریانات، بویژه راهپیمایی ها حضور داشت و کمترین فعالیتش پخش اعلامیه و پوسترهای حضرت امام(ره) بود.
از دوران نوجوانی اراده ای قوی و پشتکاری در خور توجه داشت و هر کاری را که تصمیم می‌گرفت یاد بگیرد و یا انجام دهد، آن را رها نمی کرد. از موضوعات درسی گرفته تا موضوعات ورزشی و تا سردرآوردن از وسایل برقی و تعمیر وسایل خانه و کارهایی که مادر در خانه انجام می داد، مثل: خیاطی و بافندگی!

مجید، روی پنجه راه می‌رود
ایشان علاقه مند بود در هر رشته و فنی ورود پیدا کرده و اطلاعات به دست آورد. در ورزش و رشته‌هایی که به آنها علاقه مند بود، چون: پینگ پنگ، والیبال، بسکتبال و ورزشهای رزمی، همیشه حرف اول را می‌زد و کسی حریفش نمی‌شد.
در دوران تحصیل، همیشه درسهایش را خودش می‌خواند و کسی او را کمک نمی‌کرد چرا که از هوش و استعداد سرشاری بهره‌مند بود. یک روز که برای ورود به دانشگاه، درس می‌خواندم و تستِ هوش می‌زدم، به سؤالی برخوردم که هر چه فکر کردم و از هر کس پرسیدم، برایش پاسخی نیافتم؛ ولی با آن که مجید شش سال از من کوچکتر بود، سؤال کنکور را با او مطرح کردم و صحیح ترین پاسخ را به من داد که برایم واقعاً تعجب آور بود.
از مدرسه که می‌آمدیم، در حیاط خانه بازی می‌کردیم و نزدیک‌های غروب، به اتاق بر می‌گشتیم تا مشق‌هایمان را بنویسیم. همیشه سعی می‌کردم، اول مجید آقا مشق‌هایش را بنویسد تا به هنگام نوشتن مشقهایم، او مرا کمک کند.
آن قدر در کارهایش چست و چابک بود که مادر می‌گفت: «مجید روی پنجه راه می‌رود.» هر کاری که مادر و یا هر یک از اهل خانواده به او محول می کردند، به درستی و در اسرع وقت انجام می‌داد؛ حتی بعضاً بدون اینکه کسی چیزی از او بخواهد، تا احساس می‌کرد باید کمک کند، دست به کار می‌شد. به خاطر همین و این که مهربانی و صمیمت خاصی در رفتار و کردارش بود، همه اهل خانه، شیفته رفتارش بودند.
حد فاصل گرفتن دیپلم تا ورود به تشکیلات سپاه، حدود سه ماهی بیکار بود؛ ولی طی همین مدت با برنامه‌ریزی اساسی و دقیق، تمام اوقاتش را پُر و طی همین مدت کتاب های استاد شهید آیت‌الله دکتر مرتضی مطهری(ره) را مطالعه کرد.
به خاطر فعالیت گسترده پدر در هیأت بنی فاطمه(س) و سایر مجالس مذهبی، مجید و برادرانش همیشه در کنار پدر به مساجد و جلسات هیأت می رفت و از همان دوران کودکی با قرآن و احکام دین آشنایی پیدا کرد. در زمانهای برگزاری جلسات هیأت و یا در ایام محرم و رمضان همیشه در مسجد حاضر بود و با آقای قدس (حاج عباس آقا) و برادرش سعید مدت ها گرداننده برنامه های نماز جماعت، شامل: مؤذنی و مکبری مسجد آقاکبیر بودند.

هیأت بازی!
از آنجایی که پدر و مادر روی تربیت فرزندان، بویژه نحوه حضورشان در جامعه و آمد و شدشان حساس بودند، گاه گاهی مادر به هنگام تعطیلی مدارس در حوالی مدرسه حاضر می‌شد تا دوستان مجید و رفت و آمدهایش را تحت نظر داشته باشد؛ اما مادر می‌گفت: «من تا به حال نتوانستم برای انجام این کار طوری عمل کنم که مجید متوجه حضور من نشود!» لذا هر وقت برای دیدن کارهای مجید به نزدیک دبیرستان محل تحصیلش می‌رفتم، امکان نداشت که او متوجه من نشود و این نشاندهنده هوش و زیرکی اش بود.
در دوران کودکی یکی از بازی‌های ما در خانه، «هیأت بازی» بود؛ به شکلی که مجید آقا روحانی منبر می‌شد و منبر می‌رفت و برایمان صحبت می‌کرد و سعید آقا، برادر دیگرش مداح می‌شد و در واقع نقش مجریان هیأت‌ها و سخنرانان مساجد را بازی می‌کردند و خواهرها هم پای منبر آنها می‌نشستند!
خانواده، در فضایی زندگی می‌کردند که از نظم و برنامه‌ریزی خاصی برخوردار بود؛ طوری که نظم و انضباط حاکم در خانواده نبیل، زبانزد خاص و عام بود و همین نظم و مدیریتی که پدر در خانه برقرار کرده بود، موجب گردید تا مجید و سایر فرزندان، در زندگی دارای نظم و برنامه‌ریزی های اساسی باشند.
پدر از دهه چهل، با آوردن رساله حضرت امام خمینی(ره) به خانه، اهل خانواده را با این مرجع عالی قدر اسلام آشنا کرد. فرزندان هم با عکسی که از حضرت امام نزد مادر بود و گاه گاهی به ایشان نشان می‌داد، راه و رسم انقلابی و مذهبی شدن را به خوبی آموختند.
مجید در دوران کوتاه حضورش در سپاه پاسداران، نقش زیادی در آموزش بسیجیان و ارایه راه و رسم مبارزه به آنان داشت و برای فعالیتش در سپاه و انجام تکالیف، شب و روز نمی‌شناخت.
از زمانی که وارد تشکیلات سپاه پاسداران شد، کمتر به خانه می‌آمد و هرگاه هم که می‌آمد مدت کوتاهی در خانه می‌ماند. یک روز مجید به خانه آمد و چون خیلی خسته و وقتش کوتاه بود، بدون این که پوتین‌هایش را از پای درآورد، در حالی که پاهایش بیرون اتاق و بالاتنه‌اش داخل اتاق بود، حدود دو ساعت خوابید و وقتی بیدار شد، دوباره رفت!

کار شخصی، با موتور خودم
گاه گاهی مادر، لیستی از وسایل مورد نیاز خانه را به مجید آقا می داد تا تهیه کند. آن روز بی سر و صدا مجید با موتوسیکلتش ـ که متعلق به سپاه بود ـ از سر کار آمد. موتور را در حیاط منزل پارک کرد و موتور شخصی‌اش را برداشت تا بیرون برود. به او گفتم: «چرا موقع آمدن، وسایل را نخریدی؟» گفت: «موتوری که سوار بودم متعلق به سپاه و محل کارم بود؛ حالا که می خواهم کار شخصی انجام بدهم، باید با موتور خودم بروم.»
یکی از کارهای همیشگی‌ مجید، در دوران قبل از جانبازی، حضور در برنامه‌های مذهبی، بخصوص دعای کمیل در شب‌های جمعه و سرکشی به خانواده شهدا و جانبازان بود و از این طریق از آنها دلجویی می کرد.
پدر، نسبت به مجید حساسیت خاص و علاقه‌ شدیدی داشت و از زمانی که مطرح شد جبهه برود، حساسیتش بیشتر شد و تمایلی هم نداشت تا مجید به جبهه برود؛ ولی او می‌گفت: «من عضو سپاه هستم و وظیفه دارم به جبهه بروم و کمک رزمندگان باشم!» سرانجام هم پدر قبول کرد و او عازم جبهه شد.
طی دورانی که مجید در جبهه ها حاضر می شد، یک بار زخمی شد و برای درمان به قزوین منتقل گردید؛ ولی قبل از اینکه سلامتی‌اش را کامل به دست آورد، تصمیم گرفت مجدداً به جبهه برگردد. وقتی ناراحتی پدر را جویا شدم، گفت: «ناراحتی‌ام از این است که مجید هنوز حالش خوب نشده، دوباره رفته جبهه!»
یک بار که ایشان قبل از جانبازی‌اش مجروح شده بود بعد از این که از بیمارستان مرخص شد، با عصای زیر بغل به خانه آمد؛ ولی برای این که مادر و سایر اعضای خانواده او را با عصا نبینند و ناراحت نشوند، عصا را پشت در گذاشته بود و بدون عصا وارد شد.

یک آخ از او نشنیدیم!
از زمانی که عضو سپاه شد، تا مقطعی که مجروحیتش منجر به قطع نخاع و جانبازیش گردید، فعالیت های زیادی انجام داد و بعد از آن هم طی ۳۱ سال روی ویلچر، زحمات زیادی را متحمل شد؛ اما طی این دوران، هیچ یک از اهل خانواده از او یک آخ هم نشنیدند و جالب تر اینکه هیچگاه از فعالیت‌ها و خاطراتش در دوران دفاع مقدس، نمی‌گفت.
بعد از جانبازی ایشان، مادر خدا را شاکر بود و به هیج‌وجه بی‌تابی نمی‌کرد و همواره می‌گفت: فرزند امانت خداست. اگر خدای ناکرده مجید بر اثر لاابالی‌گری به مشکل بر می‌خورد خوب بود؟ خدا را شاکرم که در راه خدا و کشورش این جراحت برایش پیش آمده است.
خداوند، بعد از قطع نخاع مجید، چنان قدرتی به ایشان داد که توانست در سایه صبر و بردباری، تمام مشکلات اجتماعیش را خود حل کند و به دیگران هم یاری برساند. در واقع در انجام امور روزمره، به جای اینکه ما کمک ایشان باشیم تا با توجه به وضعیت جسمانی‌اش از عهده‌ کارها برآید، او به ما کمک می کرد؛ طوری که از احوال جز به جز همه اهل خانواده و حتی بستگان و بعضاً دوستان، اطلاعات کافی داشت و همواره درصدد رفع مشکلات آنان بود.
در سالهای پس از جانبازیش در دستگاه‌های مختلف مشغول به کار بود و گاهی تا پاسی از شب در جلسات و برنامه‌های اداری شرکت می‌کرد و وقتی اواخر شب به خانه می‌آمد، تازه دفترچه‌ی تلفنش را باز می‌کرد و جویای حال و احوال بستگان و دوستان می‌شد.

...و باز هم هیچ نگفت و گذشت
پس از بازگشت از آلمان و طی کردن دوران درمان مجروحیتش، پدر برای او تختی همانند تخت‌های بیمارستان تهیه کرد تا روی آن استراحت کند. یک روز دیدم مجید آقا زیر پتو رفته و خود و تختش به شدت می‌لرزند! به طرفش رفتم و پتو را کنار زدم. دیدم مثل آدمهایی که در سرمای استخوان سوز زمستانی قرار گرفته باشد، به خود می‌لرزد. نگران شدم و از او خواستم تا دکتر خبر کنم و یا هر کاری که از دستم برمی‌آید، برایش انجام دهم؛ ولی او در همان حال هم اجازه نمی‌داد کسی او را کمک کند. گفت: «فقط سردم است... خوب می‌شوم!» در صورتی که ساعتها این لرزش بدن و حالت خاص او ادامه داشت.
او همیشه در جریان ریز احوال و کارهای اهل خانواده بود؛ اما ما، از کلیات کار ایشان هیچ خبر و اطلاعی نداشتیم. سال ۹۱ حدود یک هفته ایشان در بیمارستان بستری بود و طی همین ایام هر گاه با او تماس می‌گرفتیم، می‌گفت: «خوبم... دنبال کارهایم هستم.» در صورتی که ما ـ به اصطلاح خانواده‌اش ـ از بستری شدن او اطلاعی نداشتیم. البته بعداً متوجه شدیم و از او گله کردیم. رو کردم و گفتم: «اگر کسی با خود شما این معامله را بکند، ناراحت نمی‌شوی؟» ... و باز هم هیچ نگفت و گذشت.
به واقع چگونه می‌شود کسی به این محدودیت و معلولیت جسمی برسد، ولی هیچ آثاری در او دیده نشود! آن هم محدودیتی که ۳۱ سال همراه مجید بود. او این استعداد و مهارت را طی سالها کسب کرده بود، که همه چیز را زیبا ببیند و به شکلی زیبا مسایل مختلف را طرح نماید؛ طوری که هیچ گاه در سیمای او نشانی از رنج و مشقت و سختی دیده نمی‌شد. در حالی که در ذهنیت عمومی جامعه، جانبازان امثال مجید، افرادی هستند که در راستای اهداف و ارزشها، ایثار کرده و اکنون به مرحله جانبازی رسیده اند که زندگی توأم با جراحت و درد و رنج شان باید تا ابد با آنان همراه باشد؛ ولی ما در طول عمر پر برکت ایشان، نشانی از درد و رنج در او ندیدیم و شاهد این مدعا نیز شهادت همه‌ بستگان، دوستان، همکاران و همرزمان مجید است، که هیچ یک اثری از درد و رنج در وجود او ندیده‌ و تاکنون بیان نکرده اند.
در واقع مجید جانبازی بود که پس از ۳۱ سال صبر و استقامت و عمری مجاهدت علمی و مدیریتی، به لقاء معبود شتافت.
*به نقل از کتاب نبیل، اثر حسن شکیب زاده


Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس