۲۸. معلم و انگشتان یخ زده ام!

ایکاش آن روز، نه، بلکه همه ی روزها، معلم هایمان آنقدر مهربان بودند که امروز مجبور به مرور آن روزهای سخت و دردناک در حافظه ی ماندگارم نبودم. خاطره ای که هیچگاه اجازه ی مرور خاطرات خوب معلمان مهربان را در ذهنم نداده است. و سالهاست که با خود می اندیشم: اگر آن روز، آن معلم، با من مهربان بود و بجای تنبیه، با دستان گرمش یخ های دستانم را آب می کرد، من امروز کجای زندگی بودم؟
۲۸. معلم و انگشتان یخ زده ام!
زمستان سختی بود. همه ی شهر از برف سفید پوش شده بود. به دلیل سردی استخوان سوز آن سال -دهه ی چهل را می گویم. سالی که کلاس پنجم ابتدایی را می خواندم- همینقدر می دانم که تا پاسی از صبح هنوز خواب درستی نکرده بودم و هنوز چشمانم خسته برای خواب بود که مهربان مادرم، صدایم کرد تا عازم مدرسه شوم. در آن سالهایی که بیرون از مدرسه برایم جهنم بود، مدرسه را خیلی دوست داشتم. البته نه برای درس خواندنش، بلکه برای فرار از کار و سختی های بیرون از مدرسه و این بزرگترین دلیلم بود که به هر قیمتی که شده مدرسه رفتن را از دست ندهم. صبح سردی بود. به مدرسه که رسیدم زنگ خورده بود و بچه ها همه سر کلاس بودند. تنم لرزید، نه از زمستان و برف و یخبندانی که تمام بدنم را بی حس کرده بود، بلکه از نگاه و تنبیه های سخت معلم که تا یادم هست چوب به دست داشت و سیگار بر لب.
با هزار ترس و لرز و در حالی که دستانم کاملا از سرما بی حس شده بود و مشمای کتابهایم را روی دوشم جا داده بودم، با پا و آهسته در کلاس را باز کردم.
آنقدر هوا سرد بود و من یخ زده که اصلا به یاد ندارم که توانستم دهانم را باز کنم و به معلم سلام بدهم و اجازه برای نشستن بگیرم، یا نه! اما از آن روز سیاه چیزی که به یادم مانده و طی همه ی سالهای گذشته و حداقل در روز معلم هر سال در ذهنم مرور می شود، چوبی بود که در گرمای دست معلم به بالا می رفت و وقتی پایین می آمد، یخ های دستم ترک بر می داشت و اینکه وقتی معلم دید با ترکه زدن فایده ای ندارد و هیچ عکس العملی نشان نمی دهم، خودکار بیک سیاه رنگش را میان دو انگشتم قرار داد و آنقدر فشار داد که صدای شکستن یخ های انگشتانم را می شنیدم.
آن روز چگونه از حال رفته و ساعتی بیهوش بودم هیچ نفهمیدم، و این که کبودی و درد انگشتانم حداقل یک هفته همراهم بود، اما هنوز هم دوست نداشتم مدرسه را با هر سختی که پیش روی داشتم از دست بدهم.
ایکاش آن روز، نه، بلکه همه ی روزها، معلم هایمان آنقدر مهربان بودند که امروز مجبور به مرور آن روزهای سخت و دردناک در حافظه ی ماندگارم نبودم. خاطره ای که هیچگاه اجازه ی مرور خاطرات خوب معلمان مهربان را در ذهنم نداده است و سالهاست که با خود می اندیشم: اگر آن روز، آن معلم، با من مهربان بود و بجای تنبیه، با دستان گرمش، یخ های دستانم را آب می کرد، من امروز کجای زندگی بودم؟

Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس