با یادگار بی نام و نشان ۸ سال دفاع مقدس
مصیب، خستگی را خسته کرد!

مصیب مرادی، یکی از همین یادگاران بی نام و نشان ۸ سال دفاع مقدس بود که نه تنها ما، بلکه خانواده اش هم که از همه به او نزدیک تر بودند او را نشناخته بودند.
لابد می گویید، چطور؟


سال ۸۴، مصیب که شهید شد، به دنبال جمع آوری آثار و تصاویر شهید بودیم، خانواده اش گفتند: یک حلقه فیلم  به ما داده اند که مربوط میشود به فعالیت های مصیب و راستش اینکه خودمان هم هنوز آن را ندیده ایم.
فیلم را گرفتم، هندی کم بود، دادم به سی دی تبدیل کردند، گذاشتم توی کامپیوتر و لم دادم که ببینم.
موضوع فیلم آخرین روزهای ماموریت مصیب در غرب کشور بود، او را در حال خنثی کردن مین های به جای مانده از زنگارهای دل های سیاهدلانی بود که با تمام توان و امکانات آمده بودند تا نسلی به نام امام خمینی(س) و انقلاب در منطقه پا نگیرد.
قرار بوده به آخرین روستایی که در دوردست های غرب کشور از نعمت روشنایی ظاهری برخوردار نبودند، برق رسانی کنند، اما وزارت نیرو اعلام کرده بود که به دلیل آلوده بودن مسیر به مین های دشمن، این امکان وجود ندارد، اتفاقا قرعه هم به نام مصیب افتاده است که مین ها را خنثی کند.
دوربین در حال حرکت است، از نوع کار مصیب فیلم می گیرد که یکی یکی مین ها را پیدا و سپس خنثی می کند، آنگاه همه ی مین های خنثی شده را داخل گودالی می ریزد و سپس انفجار تا هیچ اثر دیگری از مکر حیله گرها و دسیسه ی متجاوزین نماند.
در همه ی لحظاتی که فیلمبرداری شده بود، اگر از قبل مصیب را ندیده باشی نمی شناسی اش، کلاه لبه داری به سر گذاشته و لبه اش را هم آنقدر پایین کشیده است که انگار هنوز هم نمی خواهد کسی ببیند و یا بفهمد که او مشغول چه کاری است.
مین ها منفجر می شوند و مصیب نفسی می کشد و گرد و خاک لباس هایش را می گیرد که برود...
فیلمبردار صدایش می کند: حاج آقا خودتان را معرفی کنید و بگویید که چه کار می کردید؟
مصیب سرش را کمی بلند می کند و می گوید: خودتان که دیدید و دوباره به راهش ادامه می دهد.
فیلمبردار می پرسد: پیامی، حرفی، کلامی نداری که بگویی؟
مصیب بر می گردد و می گوید: می شود یک حلقه از این فیلمی که گرفته ای به من بدهی؟
فیلمبردار می گوید: چرا می شود، اما باید کپی کنم و بعدا برایت بفرستم، اما بگو که فیلم را برای چه می خواهی؟
و مصیب می گوید: میخواهم ببرم خانه تا اهل منزل ببینند که من کارم توی جبهه ها چیست و چه می کنم.....؟
.... مصیب این را که گفت اشگ ام را درآورد، به فکر فرو رفتم که چگونه است که رزمنده ای با شهید چمران، یعنی درست روزهای اولیه ی جنگ به جبهه ها رفته است و پس از پایان جنگ نیز کارش خنثی کردن مین های بجا مانده در سراسر خطوط جنگی است، اما احساس می کند که هنوز خانواده اش نمی دانند که او چه کرده و چه می کند؟
روزهای تشییع، مجالس ترحیم و بزرگداشت اش فرا رسید، خیلی ها آمده بودند و خیلی حرف ها می زدند، حرف هایی که گفتم ایکاش در دوران حیات اش مطرح می شد تا..........؟
نمیدانم شاید در آن صورت هم خیلی تفاوتی نداشت،کما اینکه امروز هم، اما با همه ی این اوصاف مرور می کنیم برخی از نشانه هایی که یاران مصیب از حیات جاودانه اش داده اند:
سرهنگ سهرابی: در عملیات نصر ۵ برای شناسایی منطقه به صورت حضور شبانه و یا در روز که دشمن دید مستقیم داشت می رفتند و به دلیل مهارت خاصی که داشت اخبار و اطلاعات خوبی برای ما می آورد و نیروهای پیاده اسلام با راهنمایی های او می توانستند به دشمن حمله کنند.
هر وقت در جایی نماز جماعت برگزار می شد، ایشان نفر اول بودند و همیشه در اول وقت نماز می خواندند.
بعد از جنگ هم علاقه زیادی به جهاد و ایثارگری داشتند، چنانچه در تمام نقاط کشور چه جنوب، غرب و کردستان برای شناسایی مین های احتمالی می رفتند.
جواد رحمانی فرد: همیشه در عملیاتها پیش قدم بودند و ما را برای بهتر انجام دادن عملیاتها تشویق می کردند و خودشان نیز تخریب چی بودند. هر موقع پیش ایشان می رفتیم و می گفتیم حال و هوای منطقه چه طور است؟ می گفتند: خیلی خوب است و هیچ وقت از اوضاع موجود گله ای نمی کردند.. 
 
از قافله جا مانده ایم
دوستعلی خلیلی: در عملیات و الفجر ۴ پایش قطع شده بود که دیدم سوار قاطر شده و با چهره ای خندان پایین آمد، انگار که چیزی نشده است و در همان حال به ما، در انجام عملیات روحیه می داد.
مصیب با شهید چمران هم رزم بودند، یک هفته قبل از شهادتش ایشان پیش من آمدند و دستم را گرفت و فشار داد و گفت: فلانی از قافله جا مانده ایم.
ایشان مزدش را گرفت که جهاد در راه خداست.
محمد باقر محمدی: در سال ۵۹ با هم در شرکت گلوکزان بودیم که در رابطه با نماز بچه ها را خیلی تشویق می کردند و ایشان یکی از عامل هایی بود که باعث شد من به سپاه بیایم و آن سال ها با او به جبهه بروم.
در عملیات های لشکر ۱۷علی ابن ابی طالب (ع)، لشکر عاشورا، لشکر حضرت رسول(ص)، ۸ نجف و تیپ سوم صاحب الامر(عج)، ایشان همیشه تخریب چی بودند.
 
مزد ایشان شهادت بود
محب بیگی: اولین بار در سال ۶۳ در منطقه دارخوئین ایشان را زیارت کردم که با روحیه باز و چهره بشاش از ما استقبال کردند و به گونه ای با بچه ها برخورد می کردند که به جنگ علاقه مند شوند و سعی می کرد که خاطرات خوش و ماندنی درذهن آنها پایدار بماند، مزد ایشان شهادت بود و اگر چیزی غیر از شهادت بود ما باید شک می کردیم.
 
او دستمزدش، شهادت بود
سیف اله تیموری: ابتدای جنگ چون دوره های متعدد تخصصی تخریب را گذرانده بودند به عنوان فرمانده و مسئول اطلاعات تیپ ها بودند و شاید هفته ای یکی و دو روز بین دشمن می ماندند و بعد از جنگ، عضو مهندسی نیروی زمینی در قسمت تخریب شد و بعد از سال ۱۳۷۲ و تقریبا نصف ماه در منطقه تخریبی به سر می برد و بعد از سالها تلاش، واقعا دستمزدش شهادت بود که از خدا گرفت.
سرهنگ احمد حیدری: در عملیات بدر به عنوان سکان دار و اطلاعات بودند که بعد از ۵ و ۶ روز تلاش رزمندگان بین دجله و فرات قرار گرفته بودیم که باید آنجا را خالی می کردیم و به ارتشی ها می دادیم و ما قبول نمی کردیم و می گفتیم اینجا شهید داده ایم که ایشان یک چوب دستی داشتند که با شوخی و خنده ما را از آنجا بردند.
یک روز از منطقه دزفول با اتوبوس بر می گشتیم که یک گونی پرتقال خریده بودیم و با این پرتقال ها به سر رزمنده ها می زد و یک پرتقال که کمی لک افتاده بود به دست من افتاد و ایشان که کنار صندلی راننده نشسته بودند و من هم منتظر بودم که برگردد و با پرتقال به او بزنم و همین که برگشت من هم چنان زدم که تمام شیشه پر از لاشه های پرتقال شد و همه خندیدند و یک ساعتی حرف نزد و گفت که احمد بدجوری زدی
 
ایشان خستگی را خسته کرد!
علی نوری: ایشان قبل از شهادتش از اکثر بچه ها خداحافظی کردند و با خوشرویی به من گفتند که حاجی من می خواهم به کردستان بروم، من را حلال کنید. همیشه پیشرو و داوطلب بودند و بعد از جنگ برای رفتن به منطقه همیشه تنها و یا با یکی از دوستانش که خیلی صمیمی بود می رفتند و همیشه خنده بر لبانش بود و هر وقت می دید که بچه ها ناراحت هستند کاری می کردند که بچه ها از ناراحتی بیرون بیایند.
هیچ وقت از ایشان استراحتی ندیدم حتی در کمترین لحظه ها که همه خسته می شدند ایشان خسته نمی شدند و ایشان خستگی را خسته کردند.
در موقع استراحت و یا کار هیچ وقت در جای ثابتی نبودند به واحد می رفتیم می گفتند همین الان اینجا بود رفته گردان و از گردان به تیپ رفته و از تیپ هم به قرارگاه و جای خاصی نداشت که بتوان آنجا پیدایش کرد، موقع خواب هم جای ثابتی نداشت و هر جا که بود می خوابید.
در شناسایی مین ها خیلی تسلط داشت و هر چه مین در منطقه ی عراقی ها بکار می بردند همه را می شناخت و می دانست که چطوری تله گذاری و خنثی می شود.
یک روز برای نماز صبح بلند شدم، دیدم که یکی از بچه ها خیلی گریه می کند، فکر کردم که شاید فرمانده اش به او چیزی گفته است، ولی او از رادیوهای خارجی شنیده بود که امام رحلت کرده، تا اینکه آقای مرادی را دیدم و با خوشرویی پیش او رفتم، همین که به او دست دادم او نشست و شروع به گریه کرد و با صدای بلند آنقدر گریه می کرد که من به او گفتم بلند شو و روحیه بچه ها را خراب نکن، ما الان باید بیشتر آمادگی داشته باشیم و داخل چادر رفت و دیگر نای حرف زدن نداشت، هنوز هق هق هایش و گریه هایش در گوش من است.
یکبار ما می خواستیم خطی را از ارتش تحویل بگیریم. مصیب برای تحویل خط با مسوولش بگو و مگویی کرده بود که ما بچه ها را بیاوریم و شما سنگر را همین طوری به ما بدهید.
دفعه ی بعدی که مصیب می خواست برود، من گفتم که تو نرو، بگذارکه من بروم و او هم قبول کرد، موتور را گرفتم و رفتم و چون منطقه گل آلود بود، تمام سر و وضعم گل آلود شده بود و بالاخره فرمانده ارتش را پیدا کردم و سربازش گفت که بیایید داخل و من گفتم که نمی آیم، بگویید از تیپ ۸۲ برای تعویض خط آمده اند، ضمنا بگویید که از نوادگان سرهنگ آذرنوش است!
یکدفعه دیدم که سرهنگ با زیر شلوار و زیر پیراهن آمد و به من گفت: همین طوری بیا داخل.
گفتم: سر و وضعم گلی است.
گفت: عیب ندارد، بیا داخل و بعد پرسید: شما از طرف آن آقایی که بداخلاق است و کمی پایش می لنگد آمده اید؟ -چون مصیب یک پایش روی مین رفته بود و مچ پایش قطع شده بود-
گفتم: بله، من معاون ایشان هستم.
گفت: این پسر خیلی تند می رود، همین الان می خواهد همه چیز را بگیرد و همه کارها را بکند و آمدند اینجا یک چیزهایی گفتند و رفتن،د ما باید روی نظم کار کنیم.
گفتم: ایشان کمی عجول هستند و هیچ جا ثابت نیستند و همیشه در تکاپو هستند.
بعد از صحبت کردن با فرمانده خداحافظی کردم، ولی ایشون هنوز متقاعد نشده بودند که سنگر را به ما بدهند، هنگام خداحافظی دیدند که مرادی با یک ماشین دور مقر را می گردد و همین که او را دید گفت: بگو که همین فردا ما سنگر را تحویل می دهیم و بیایید و امضا کنید و چیزی هم نمی خواهیم، ولی دیگر او را با خود نیاورید.
من هم خداحافظی کردم و کمی جلوتر رفتم که مصیب جلو آمد و گفت: چی شد؟
گفتم: قبول کردند.
گفت: چطوری؟
گفتم: آشنا در آمدیم و دیگر به او نگفتم که چون شما را دیدند قبول کردند.
ولی بعد از آن ماجرا، با همان سرهنگ دوست شدند و حتی در قزوین هم با هم ارتباط داشتند و با هم رفیق شدند، مصیب شاید تنها کسی بود که بلافاصله با بچه ها رابطه برقرار می کرد.
 
مرادی متعلق به ایران بود
مصیب هر جا کسی را می دید ماشینش را کنار می زد و با او احوال پرسی و شوخی می کرد و هر کس هر نقطه ضعفی داشت و آن را بکار می برد تا در یادش بماند که او را دیده است.
وقتی به اداره ی ما می آمد بچه ها را خیلی اذیت می کرد و من را هم همین طور، به گونه ای که بعضی اوقات که به اداره می آمد من خودم را پنهان می کردم تا او برود و بعد از رفتنش به او زنگ می زدم که من اینجا بودم.
اگر متوجه می شد که کسی مشکل دارد به هر طریقی که می شد به آن کمک می کرد.
من اکثر بچه ها را که می بینم، می گویند که دو هفته پیش او آمد پیش ما و با ما شوخی و صحبت کرده است. به نظر من، آقای مرادی متعلق به ایران بود، چون در همه مناطق ایران فعالیت می کرد.
محمد مجیدی فر: همیشه طرفدار سر سخت نیرو هایشان بود و نمی گذاشت زیاد خسته شوند. در عملیات والفجر ۱۰ یک روز که نیروها برای شناسایی رفته بودند به خاطر اینکه خودش مستقیما در عملیات باشد با یک گروه شناسایی در شهر حلبچه رفت که در معبری به مشکلی بر خوردیم که مقداری شک داشتیم و آقای مرادی چندین مورد در آن معبر رفت و شناسایی کرد تا آن مشکل را ببیند تا برای بچه ها مشکلی ایجاد نشود.
 
از بچگی با من، مثل یک رفیق بودند
غلامرضا مرادی، فرزند شهید: همیشه آماده دفاع بود و هیچ چیز را بالاتر از انجام وظیفه نمکی دانست و خانواده و دوستان و پدر و مادر را صرف جبهه کرده بود.
به دوستان و خانواده اش احترام خاصی می گذاشت و هیچ وقت بدون لفظ آقا و خانم فرزندانش را صدا نمی زد.
ایشان با کسانی که با مقام ولایت و مقام معظم رهبری و امام خمینی دوست بودند دوست و با کسانی که با اینها کدورت داشتند، کدورت داشت. در دفاع از امور زیر دستان خیلی فعال بودند و من شاهد بودم که شبها خودش نمی خوابید و برای تامین معاش دیگران تلاش زیادی می کرد و شبها بیدار می ماندند. حتی دیدیم که خیلی وقت ها خودشان در سنگر گرسنه می خوابیدند ولی نمی گذاشتند رزمنده گانش گرسنه بخوابند.
همیشه شاد بودند و هیچ وقت ناراحتی از ایشان نمی دیدم، مگر در مواقعی که کسی در انجام وظیفه اش کوتاهی می کرد.
از بچگی با من مثل یک رفیق بودند، به طوری که آن زمان با هم روزی یکی و دوبار کشتی می گرفتیم.
در حالیکه با هم خیلی صمیمی بودیم، ولی همیشه یک حرمت خاصی بین من و پدرم بود و ایشان همیشه دنبال بهانه ای می گشتند که با من روبوسی کنند.
ده سالم بود که ایشان می خواستند به مناطق جنگی بروند و من هم اصرار کردم که می خواهم بیایم و ایشان من را با خود بردند که ابتدا به کارخانه نمک فاو و بعد سوسنگرد و آبادان رفتیم که در لشکر ۸ نجف مستقر شدیم و بعد به رود کارون رفتیم و آنجا شنا کردیم که در آنجا شهید احمداللهیاری خیلی با بچه ها شوخی می کرد.
 
دعا کنید که من شهید شوم
عروس شهید مرادی: وقتی وارد خانواده ی ایشان شدم، همیشه خوبیها و لطفی که به دیگران می کردند من را محو اخلاق ایشان کرده بود و بارها شده بود که به ایشان می گفتم چرا سهم خودتان را به دیگران می دهید و از حق خودتان دفاع نمی کنید و همیشه به سوالهای من لبخند می زدند.
یک روز به ایشان گفتم: مامان تنهاست و الان وقت تنها گذاشتن مامان نیست و شما باید به تفریح و زیارت بروید، ولی ایشان فقط یک جمله به من گفتند: من آرزوی شهادت دارم و به من گفتند که شما دلتان پاک است، دعا کنید که من شهید شوم.
محسن مهدی آبادی: همیشه شوق خاصی به مسئله دستیابی به شهادت داشتند و ایشان شدیدا ناراحت بودند که از قافله شهدا جا مانده اند.
ایشان با هر کسی می خواست شوخی کند، گوشهایش را می کشید، به طوری که هر کسی او را می دید فرار می کرد و ایشان هر کسی را که بیشتر دوست داشتند، بیشتر گوششان را می کشیدند.
به اهل بیت(ع)، ارادت خاصی داشتند و در عزاداری ها زیاد هیاهو نداشتند، ولی وقتی ایشان را نگاه می کردید، متوجه می شدید که با تمام وجودش برای اهل بیت گریه می کند.

Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس