همین برای من در دنیا کافی بود!

در این لحظه یک سرباز عراقی آمد جلو. همانطور که جلو آمد دست و پای مرا بست. می‌خواستند مرا اعدام کنند. قدرت تفکر در آن لحظه نداشتم شهادتین را گفتم که سرباز آمد جلو ماشه اسلحه را کشید ولی اسلحه عمل نکرد. مجدد امتحان کرد و دید خشاب ندارد بعد خشاب جدید گذاشت ........
آزاده سرافراز .....برچلو، مسلط به ۴ زبان:
همین برای من در دنیا کافی بود!
حسن شکیب زاده
روزهای سختی را در دوران جوانی برای دفاع از کشور خود گذرانده است و اکنون که غبار خستگی بر چهره‌اش و رنگ سفید بر موهایش نشسته است همچنان با صبر و حوصله از گذشته می‌گوید و خاطراتش را مرور می کند.
پدر مهربانی که در زمان جنگ مثل یک شیر مرد جنگید و در زمان اسارت با تمام شکنجه‌های وحشیانه از زمان بهترین استفاده را کرد تا به ۴ زبان مسلط شود.
او که از اهالی روستای تفک از توابع شهرستان بویین زهرا است با تمام اقتدار از آن زمان سخن می گوید. از زندگیش راضی است و به بزرگترین آرزویش که دیدار نزدیک با رهبر فرزانه انقلاب بوده رسیده است و اکنون آرزو دارد پرچم انقلاب اسلامی توسط رهبر به دست صاحب الزمان (عج) برسد.
با آزاده برچلو مرد بزرگی که پیشرفت‌های کشور را حاصل خون شهدا می داند به گفتگو می نشینیم.
در چه سالی انگیزه مبارزه با رژیم طاغوت در شما ایجاد شد؟
بعد از اینکه تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در شهرستان بویین زهرا در سال ۱۳۵۰ به اتمام رساندم وارد ارتش شدم و در همان زمان انگیزه مبارزه با رژیم طاغوت در من ایجاد شد. به نحوی که تمام نوارهای مذهبی را بنده در پادگان توزیع می کردم و از همان زمان با حسینیه اعظم در اهواز در ارتباط بودم و در ارتباط با روحانیون آنجا، تمام اطلاعات را دریافت و بین دوستان پخش می کردم. البته بعد از مدتی فعالیت سیاسی من در ارتش فاش شد.
اولین بار در مبارزات سیاسی کجا و به چه اتهامی دستگیر شدید؟
برای اولین بار بعد از افشا شدن فعالیت‌های سیاسی‌ام در مسجد حمیدیه، به اتهام اذان گفتن در مسجد دستگیر و روانه زندان ارتش شدم. این اتفاق در سال ۵۶ افتاد که یک هفته بنده را در زندان سیاسی نگه داشتند و آن زمان که تظاهرات به طور رسمی در اصفهان و قم شروع شد بنده را بدون دلیل آزاد کردند.
در آن زمان چند بار توسط رژیم طاغوت دستگیر شدید؟
در آن زمان من ۳ بار توسط رژیم طاغوت دستگیر شدم تا اینکه انقلاب اسلامی ایران به صورت همه گیر شد.
کی عازم جبهه شدید؟
۶ ماه قبل از شروع جنگ عازم جبهه شدم، من فرمانده تانک‌های چیفتن آمریکایی بودم و در آن زمان در پاسگاه مرزی سوبله و صفویه مستقر شدیم. زمانی که به دلیل نبود پرسنل و نقص فنی فقط توانستیم یک سوم نیروها را حرکت دهیم و با نیروی خیلی کم عازم شدیم.
۶ ماه قبل از جنگ چه کارهای می کردید و وظیفه شما چی بود؟
ما طبق روال قدیم، آموزش‌های سیستماتیک را می دیدیم و کل هفته را هر روز آموزش می دیدیم و با توجه به اینکه در زمینه فنی می توانستم کارهایی بکنم در آن مدت توانستم یک قطعه پرمصرف پلانجر را بسازم و در تانک‌ها که نصب کردم خیلی خوب هم جواب داد و همچنین موتور تانک‌ها را باز می کردم و مشکل فنی آن‌ها را حل می کردم.
در آن زمان تحرکات دشمن کجا بود؟
قبل از شروع فیزیکی جنگ، عراق خود را به خطوط مرزی کشانده بود و در آن زمان به ما آماده باش داده بودند و عازم مرز شدیم. آنجا تحرکات دشمن را گزارش می دادیم و چند کیلومتر عقب تر از مرز، تانک ها را مستقر کرده بودیم.
اولین حمله ایران در چه سالی بود و در چه عملیات‌هایی شرکت کردید؟
اولین حمله ایران در سال ۵۹ به صورت سیستماتیک بود که توانستیم در این عملیات موفق شویم. در عملیات آزاد سازی سوسنگر و بستان حضور داشتم و حتی در آن زمان ۳ شب با مقام معظم رهبری و دکتر چمران هم‌ عملیات بودیم.
نحوه ارتباط با خانواده در زمان جنگ چطور بود؟
از طریق نامه و تلفن بود و در برخی مواقع که شرایط حساس نبود هرماه ۳ روز به مرخصی می‌رفتیم.
کجا و چطور اسیر شدید؟
درعملیات رمضان ۲۳ تیرماه سال ۶۱ بود که اسیر شدم. این عملیات اولین عملیات برون مرزی ایران به خاک عراق بود که ما حمله کردیم. با توجه به اینکه اولین تجربه ما بود ولی موفقیت‌های زیادی به دست آوردیم
آن روز به طور اتفاقی موشک به نفربر فرمانده گردان ما اصابت کرد و این امر باعث شد ارتباط ما با دوستان قطع شود. ما ۸ نفر بودیم که در محاصره عراقی‌ها قرار گرفتیم. در آن زمان احساس کردیم گرد وغبار شکست در چهره ی مان نشسته است من در آن لحظه خراش سطحی برداشته بودم و در بین ۸ نفر وضعیت من بهتر از مابقی بود. بعد از مدتی ما ۸ نفر یک صدایی شنیدیم. من به نماینده رفتم جلو که ببینم چه خبر است، اما همینکه ۱۵۰ متر جلو رفتم متوجه شدم عراقی‌ها هستند. عراقی‌ها ما را دیدند و ما نیز چون سلاحی نداشتیم نتوانستیم از خود دفاع کنیم.
در این لحظه یک سرباز عراقی آمد جلو. همانطور که جلو آمد دست و پای مرا بست. می‌خواستند مرا اعدام کنند. قدرت تفکر در آن لحظه نداشتم شهادتین را گفتم که سرباز آمد جلو ماشه اسلحه را کشید ولی اسلحه عمل نکرد. مجدد امتحان کرد و دید خشاب ندارد بعد خشاب جدید گذاشت که یک ستوان آمد و گفت نمی خواهد او را بکشی.
زمانی که مطمئن شدید اسیر شدید چه حسی داشتید؟
زمانی که اسیر شدیم ابهتمان شکسته شده بود و در آن زمان تمام شجاعت یک رزمنده فرو می کشد و همش در این فکر بودم که می خواهند ما را بکشند.
نوع برخورد عراقی ها در زمانی که شما را به اسارت گرفتند چطور بود؟
بسیار بد بود، به طوری که ما را تحقیر می کردند. به ما در آفتابه آب می‌دادند البته بین آنها دلسوزانی هم بودند ولی جرأت نمی‌کردند به ما کمک کنند.
در زمان اسارت فکر می کردید چه سرنوشتی در انتظار شماست و چه اتفاقی خواهد افتاد؟
برخورد آن‌ها بسیار وحشیانه بود. به طوری که انتظار داشتیم ما را در کوره بسوزانند. در آن زمان یک خاکریز درست کرده بودند و در مقابل دوربین اسرا را با احترام در برانکارت می گذاشتند، بعد از اینکه از کنار دوربین رد می شدند اسرا را وحشیانه در خاکریز می ریختند.
ابتدا شما را کجا بردند؟
بیش از ۲۰ روز ما را در یک سالن زندانی کرده بودند که جای بسیار تنگی بود به طوری که جای نشستن نبود و همه ی اسرا ایستاده بودند. با توجه به اینکه برخی از اسرا زخمی بودند بقیه کمی جمع تر ایستاده بودند تا جا برای آن‌ها بیشتر باشد. بعد از آن ما را به موصل بردند.
اسارت چقدر طول کشید؟
۹۷ ماه اسیر بودم.
بعد از آن در کجا مستقر شدید و وضعیت چطور بود؟
در موصل زندانی کردند. در آن زمان تا پیغام مرحوم ابوترابی به ما نرسیده بود شرایط اسارت برایمان خیلی سخت بود. عده ای از افراد کم سن و سال بودند و از طرفی زخمی بودند. تا زمانی که پیام مرحوم ابوترابی نیامده بود بین اسرا و عراقی ها هر روز دعوا و درگیری بود. روزهای سختی گذشت تا اینکه پیام ایشان آمد و همه آرام شدند.
آن روز ها هر کس هرچی بلد بود به دیگری یاد می داد. علی رغم همه شکنجه ها اسرا توانستند با شرایط کنار بیایند و خودشان را مشغول یادگیری بکنند.
شما به ۴ زبان مسلط هستید این ۴ زبان را قبل از اسارت یا در زمان اسارت یاد گرفتید؟
قبل از اسارت عربی را تا حدودی بلد بودم و در آن زمان نوارهای مذهبی مرحوم کافی را حفظ کرده بودم و به زبان عربی و انگلیسی هم علاقه داشتم. زبان انگلیسی را هم خیلی سریع در زمان اسارت یاد گرفتم. در آن زمان برای هر ۲ هزار نفر یک کتاب وجود داشت و در آن زمان توانستم ۴۰۰نفر را مترجم زبان، هزار نفر را مترجم علوم قرآنی و نهج‌البلاغه کنم و اکنون ۲۰ سال است که توانستم از مترجمی استفاده کنم. زبان آلمانی و فرانسه را هم یاد گرفتم اما چون بعد از اسارت کاربردی برام نداشت کم کم از یادم رفت.
نحوه تدریس شما چطور بود؟
گروه های ۵ نفری را انتخاب می کردیم و هر جلسه یک نفر نگهبان می شد و نگهبان هم یک آیینه کوچک را انتهای مسواک می چسباند تا عراقی‌ها را از پنجره کنترل کنند. بسته‌های نمک که تمام می‌شد نوشته های پلاستیک نمک را پاک می کردیم و به عنوان برگه استفاده می کردیم و در آن تمرین می کردیم و بیشتر مواقع هم به صورت شفاهی تمرین می‌کردیم. چون افرادی که می‌خواستند یاد بگیرند، علاقه ی زیادی داشتند و خیلی زود یاد می گرفتند. من به افرادی که درس می دادم به عنوان مزد از آن‌ها می خواستم که هر کدام ۵ نفر دیگر را باید آموزش دهند و به این ترتیب همه یکدیگر را آموزش داده و یادگیری همگانی می شد.
در اسارت کارهای فرهنگی و ورزشی هم می‌کردید؟
بیشتر اوقات ورزش های رزمی می کردیم. اسرایی بودند که می توانستند در این زمینه آموزش دهند و این ورزش ها دور از چشم عراقی ها بود و بیشتر بازی فوتبال را می توانستیم به طور علنی انجام دهیم.
در خصوص کارهای فرهنگی هم همین طور. کارهای زیادی می کردیم اما دور از چشم عراقی ها.
برای اولین بار حاج آقای ابوترابی را کجا دید؟
برای اولین بار در اردوگاه موصل بود که ایشان را دیدم. بنده در آن زمان مترجمش شده بودم.
با توجه به اینکه شما به شخصیت مرحوم ابوترابی نزدیک بودید برخورد ایشان با نیروهای سلیب سرخ، عراقی و اسرا چطور بود؟
ابعاد شخصیتی ایشان بی نظیر بود. آنقدر ایشان مرد بزرگ و دوست داشتنی بودند که حتی برخی از عراقی ها در جای خلوت به ایشان دست می دادند و دست او را می بوسیدند. گروهای صلیب به شخصیت بی‌نظیر ایشان پی برده بودند و به او می گفتند مرد عظیم. یک بار ۱۱ سرباز عراقی را با ابوترابی هم سلول کردند تا او را شکنجه روحی بدهند. بعد از مدتی دیدند که آن ۱۱ نفر با ایشان دارند نماز جماعت می خوانند. از این موارد خیلی بود. ایشان بعد از اسارت که حالم خیلی بعد بود با آن همه مشغله ای که داشتند به عیادت من می آمدند و پی گیری دارو و بیماری من بودند. واقعا زبانم قاصر است بتوانم شخصیت ایشان را توصیف کنم.
برخورد عراقی ها با بچه‌های رزمنده چطور بود؟
عراقی ها برخوردشان بسیار وحشیانه بود. همه را به اسم می شناختند. اسارت طولانی شده بود حتی عراقی ها اسم پدرهایمان را هم حفظ کرده بودند و شخصیت بچه ها را به طور کامل می شناختند. به بدترین شکل اسرا را شکنجه می‌دادند به طوری که یک بار من در یک شکنجه ۳ بار از حال رفتم و بعد از شکنجه مرا لای پتو انداخته و به سلول ‌بردند. آن روز فقط چند ساعت طول کشید تا بچه ها پیراهنم را از بدنم جدا کنند.
سخت ترین شکنجه شما چی بود؟
با کابل خیلی می زدند و بدتر از اون شوک الکترونیکی بود. این نوع کتک زدن خیلی بدتر بود. بدترین شکنجه آویزان کردن بود. ما حاضر بودیم ۱۰ برابر شوک بزنند ولی نیم ساعت آویزانمان نکنند. یک بار در اردوگاه ۵ سرباز زیر پایم را با کابل می‌زدند و ۴ شبانه روز مرا آویزان کردند به طوری که تمام اعضای بدنم از کار افتاده بود.
روزهای وحشتناکی بود. در ۲۴ ساعت دست و پایم و در ۴۸ ساعت فکرم از کار افتاده بود. در این نوع شکنجه، بعد از ۵ دقیقه دیگر آدم صبرش تمام می شد. اما واقعا لطف خدا بود که می توانستیم تحمل کنیم و دلیل این شکنجه هم یک درگیری لفظی با یکی از منافقان بود.
در شکنجه ها فقط ۳ بار ناخن های من ریخت. البته ناگفته نماند در آن زمان آقایانی بودند که شکنجه های من در مقابل شکنجه های آنان چیزی نبود. واقعا حیف است اگر به من بگویند آزاده آن وقت به مرحوم ابوترابی هم بگویند آزاده.
الآن طاقت اون شکنجه ها را دارید؟
اصلا. الآن اگر یک هزارم همان شکنجه را ببیینم، طاقت نمی آورم.
وضعیت اسارت شما از طرف سلیب سرخ چقدر طول کشید تا به خانواده اعلام کنند؟
بعد از یک یا دو ماه آمدند صداهای ما را ضبط کردند که از طریق رادیو اعلام شده بود. همچنین برای خانواده‌هایمان و به شکل نامه و به صورت رسمی ۶ ماه طول کشید.
آن زمان چند فرزند داشتید؟
دخترم یک و نیم سال داشت و پسرم ۴ ماه بعد از اسارتم به دنیا آمد.
در طول اسارت از خانواده خود با خبر می شدید؟
از طریق نامه که فقط در ۴ خط خلاصه می‌شد و آن هم هر ۲ یا ۳ ماه ارسال می شد.
اولین بار حرم امام حسین(ع) را چطور و چگونه ملاقات کردید؟
یک روز قرار بود از طرف سازمان ملل ۴ کشور به نمایندگی از وضعیت اسرا بازرسی کنند. آن روز مصادف بود با شکنجه من و ۲نفر از بچه های سپاه، همان شب ما ۳ نفر را به بهانه زیارت از اسرا دور کردند و ما را به زیارت بردند و دست و پاهایمان را با زنجیر قفل زده بودند. این نوع زیارت برای ما بسیار لذت بخش بود. یاد امام سجاد(ع) افتادیم که با قل و زنجیر به زیارت امام حسین (ع) برده بودند.
بعد از اسارت بازهم به کربلا رفتید؟
نه دیگه قسمت نشد. به خانه خدا هم به عنوان مترجم مشرف شدم.
از نحوه آزادیتان بگویید؟
یک روز گفتند فردا صدام حسین خبر مهمی را می خواهد اعلام کند. فردا شد و ساعت ۱۱ظهر بود که اسرا را در حیاط جمع کردند. اطلاعیه مهم صدام خوانده شد که ما از امشب اعلام می کنیم که نیروها را برمی گردانیم به ایران و از فردا مقدمات مبادله اسرا شروع خواهد شد.
دو روز بعد، از همه اسرا امضاء گرفتند و لباس‌هایمان را عوض کردند و بعد در زندان ها را باز کردند. ۴ روز طول کشید که ما را به مرز آوردند. در آن ۴ روز غذای ما قطع شد. بعد از ۴ روز گرسنگی لب مرز به هر کس نفری یک تخم مرغ دادند.
استقبال مردم شهرهای مرزی بی‌نظیر بود به طوری که با دیدن این همه شوق و اشتیاق در مردم، خستگی مان درآمد. من خودم خودسرانه از تهران مستقیم به بویین زهرا آمدم و اهالی محله و خانواده آمده بودند امام زاده حسین(ع) قزوین برای استقبال.
فضای شهر عوض شده بود وقتی به محله رسیدم از مسجد محل فهمیدم خانه مان در آن محله است. بعد از یک پسر بچه پرسیدم خونه اسیری که قرار است بیاد کجاست؟ گفت: برید جلوتر. در بین راه از ۳ نفر دیگر پرسیدم که آخری گفت این در خانه اسیر است و اونم دخترش اونجا ایستاده.
یک لحظه موندم تو فکر چطور بعد از ۹ سال به این دختر بگویم که من پدرش هستم. یواش یواش قدم برداشتم و رفتم جلو. بهش گفتم: دختر کی هستی؟ گفت: بابام اسیره و رفتن از قزوین بیارنش. یکدفعه بغلش کردم. فهمید پدرش هستم. زبانش بند آمده بود. بعد از مدتی شروع به گریه کردن کرد.
بعد از آزادی برای اولین بار کدام اعضای خانواده را دیدید و برخورد با همسر چطور بود؟
اولین بار دخترم را دیدم. در برخورد اول با همسرم احوال پرسی کردم که چهار تا جوان آمدند داخل حیات و مرا بلند کردند و گفتند مردم منتظرند و شما اینجا دارید احوال پرسی می کنید. بعد مرا بردند قرارگاه سپاه. مردم بسیاری حضور داشتند واقعا مردم لطف کردند جای سوزن انداختن نبود. مادرم با پای برهنه آمده بود تا همین که چشمم به مادرم خورد خودم را انداختم زمین و سینه خیز رفتم پای مادرم را گرفتم. مادرم دستش را بر سرم کشید. شدت هیجان بین هر دو زیاد بود که نمی‌توانستیم صحبت کنیم. علاقه خاصی داشتم. در آن لحظه جمله بهشت زیر پای مادران است به یادم آمد. پای مادرم بوی بهشت را می داد. بعد از دخترم مادرم را دیدم مادرم بعد از ۵ سال آزادیم از دنیا رفت.
بعد از اسارت چی کار کردید؟
بیکار بودم به طور رسمی جایی کار نمی کردم و بیشتر در خدمت جوانان بودم که متون عربی و انگلیسی را ترجمه می‌کردم و به پشت کنکوری ها درس می‌دادم.
فرزندانتان چی کار می کنند؟
دختر بزرگم ازدواج کرده و پسر بزرگم نیز کار می کند. دو فرزند دیگرم هم دارم که در حال تحصیل هستند.
بزرگترین آرزوتون چیه؟
رهبرمان پرچم این انقلاب را به دست امام زمان(عج) برساند.
اگر امام زمان(عج) را ببینید چه کار می کنید؟
واقعا نمی دانم.
در ملاقات نزدیک با رهبر چه حسی داشتید؟
یکی از آرزوهای من دیدار با رهبر بود و برای این موضوع از هیچ کس درخواست نکرده بودم تا اینکه یک روز پستچی آمد در منزل و دعوت نامه ملاقات با رهبر را داد. به همین سادگی آرزویم برآورده شد. از استان ۴ نفر دعوت بودیم وقتی خدمت آقا رسیدیم خیلی حس راحتی و آرامش داشتم. دیدار خیلی خوبی بود. به آقا گفتم قبول می کنی ما سرباز ناقابل شما باشیم و ما را شفاعت کنی. او مثل پدری مهربان مرا بغل کرد. برای من همین در دنیا کافی بود.
در زندگی مشکل هم دارید؟
زندگی بدون مشکل وجود ندارد ولی خدا را شکر.
جامعه امروز را چطور می بینید؟
من به خاطر کسالتم زیاد بیرون نمی روم ولی مطمئنم جامعه ما هنوز جوانان خوب و فهیم دارد.
چطور می شود نتیجه و حاصل زحمات و سختی‌های رزمنده‌ها و آزاده ها را به نسل امروز منتقل کرد؟
به نظر من، خداوند نتیجه تمام زحمات عزیزان را داده است. در گذشته ایران یک سنجاق نمی توانست درست کند و یا در آن زمان برای طبابت، دکترها از کشور هند به کشور ما می آمدند. اما امروز شاهد هستیم جوانان ما در دانشگاه ها به موفقیت های بسیاری رسیدند و در دنیا حرف برای گفتن دارند. تمام موفقیت ها در انرژی هسته ای و ماهواره نتیجه خون شهداست. اون زمان مصلحت بود در مقابل گلوله‌های دشمن بایستیم، اما الآن جوانان ما در عرصه های علم و دانش فعالیت می‌کنند.
در آن زمان اصلا به فکرمان نمی رسید ایران به اورانیوم دست پیدا کند. می گفتیم شاید بتواند یک تانک بسازد ولی الآن به برکت خون شهدا ما بهترین اساتید و نخبگان را در دانشگاه ها داریم و مملکتی داریم با بهترین رهبر.
مترجمی را ادامه می دهید؟
بله بسیاری از دانشجویان ترجمه متون دانشگاهی خود را پیش من می آورند و مترجمی هیچ وقت از یادم نمی رود.
به جزء زبان انگلیسی و عربی مطالعه دیگری هم دارید؟
بله ترجمه قرآن و بخش اعظم آن را حفظ هستم و همچنین نهج البلاغه را نیز ترجمه می کنم و بیشتر آن را حفظ هستم.
به خط میخی هم مسلط هستم و وقتی دلم تنگ می شود کپی برخی از کتیبه ها را ترجمه می کنم.
چطور در آن زمان از اخبار ایران با خبر می شدید؟
چون به زبان عربی و انگلیسی مسلط بودم از روزنامه‌هایی که به ما می دادند متوجه می شدم اوضاع کشور چگونه است و جزییات را هم از رادیوهایی که بچه ها می دزدیدند می فهمیدیم و بین بچه ها پخش می کردیم.
برنامه های ضدفرهنگی عراق، چقدر در بین اسرا تاثیر داشت؟
هیچ تاثیری نداشت. آن زمان برای شکنجه روحی اسرا تلویزیون های خود را در اتاق ها نصب می کردند و با چوب به سر اسرا می زدند و می گفتند باید نگاه کنید. یک روز که نوبت نظافت بود اسرا برداشتند همه تلویزیون ها را شکستند و تلویزیون ها همشون سوختند و هیچ وقت حریف اسرا نمی شدند و تبلیغات تاثیری نداشت.
فعالیت منافقان در اسارت چگونه بود؟
هیچ گروهی مثل اسرا چهره خبیث و کثیف منافقان را درک نکردند. اگر ما از عراقی ها یک ضربه می خوردیم از منافقان که هم وطنمان بودند چهار ضربه می خوردیم. همیشه منافقان در اردوگاهها فعال بودند و مجله های خود را به زور به دست اسرا می دادند و آن‌ها را شکنجه روحی می کردند.
اگر دوباره جنگ بشه شما حضور پیدا می‌کنید؟
خدا نکند که دوباره جنگ بشود ولی اگر جنگ شود قطعا خودم حضور پیدا می کنم. از طرفی همین جوانان قطعا حضور پیدا و از کشورشان دفاع می کنند، چراکه ایرانی ها همیشه ثابت کردند در لحظه های حساس همیشه حضور پررنگ دارند.

Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس