زندانی سیاسی قبل از انقلاب، حجت الاسلام شیخ حسین علیخانی:
این پدر سوخته را ببرید، درازش کنید!

سال ۵۴ بود که مرا دستگیر کرده و به شهربانی بردند، رئیس شهربانی وقت به سراغم آمد و اولین سوالی که پرسید در مورد نوار بود و گفت: نوار سخنرانی فلسفی در سال ۵۱ را تو ضبط کرده بودی؟ و من هم گفتم: نه.
در ادامه، ۲، ۳ سوال دیگر پرسید و من همه را جواب منفی دادم، اما او که حسابیى از دستم عصبانی شده بود، صندلی ای را که کنار دستش بود بلند کرد و کوبید توی سر من و گفت: این پدر سوخته را ببرید تهران و درازش کنید.

زندانی سیاسی قبل از انقلاب، حجت الاسلام شیخ حسین علیخانی:
این پدر سوخته را ببرید، درازش کنید!

حسن شکیب زاده
شیخ حسین علیخانی را همه ی آنهایی که قبل از انقلاب و دهه های بعداز آن در صحنه های مختلف حضور داشته اند به خوبی می شناسند. روحانی ساده و بی ادعایی که سهم زیادی در جریانات انقلاب اسلامی در قزوین و حتی در سطح کشور داشته است.
شیخ حسین علیخانی آدمی نیست که زبان الکن من قادر به توصیف و تشریح فعالیتهایش باشد. او را باید تاریخ معرفی کند، البته اگر توانش را داشته باشد!
و اما یکی از روزهای خدا با جمع زندانیان سیاسی قبل از انقلاب اسلامی استان قزوین، راهی تهران به قصد بازدید از زندان اوین بودیم. همانجایی که سالها علیخانی و سایر مبارزان انقلاب اسلامی شکنجه شده بودند.
در مسیر قزوین تا تهران هر یک از این عزیزان به بیان چگونگی دستگیری شان توسط رژیم ستمشاهی پرداختند. لحظات جالبی را با شنیدن خاطراتی شنیدنی این عزیزان سپری کردیم، اما در این بین خاطره حجت الاسلام والمسلمین شیخ حسین علیخانی، با بیان شیوایی که داشتند، واقعا شنیدنی بود.
آن روز خاطره ی بیادماندنی ایشان را به خاطر سپردم و چندی بعد بر روی کاغذ آوردم تا امروز شما هم آن را مرور کنید و اگر اشکالی در نوشته هایم بود، جناب علیخانی مرا می بخشد.
........ سال ۱۳۵۰ بود، سالی که دولت عراق به واسطه فشار امریکا و اختلافاتی که با ایران داشت، گروه زیادی از ایرانیان مقیم را بطور ناشایسته ای از کشور خود اخراج کرد.
دولت عراق، ایرانیان و بسیاری را ظرف فقط چند روز بار کامیونها کرده و در مرز ایران و عراق خالی و از کشور خود اخراج کرد.
در همان زمان، اسداله "علم"(وزیر دربار شاه) سخنرانی کرده و ضمن انتقاد از این حرکت، موضوع را بهانه قرار داده و به امام خمینی (ره) توهین زیادی کرد، مبنی بر اینکه چرا ایشان در مقابل این حرکت ظالمانه دولت عراق سکوت کرده و از مردم ایران دفاع نمی کند.
به فاصله چند روزی از سخنران "علم" که باعث عصبانیت و ناراحتی مردم ایران شده بود، در روزنامه ها دیدیم که یکی از علمای بزرگ آقای … که از ائمه جماعت تهران بود فوت کرده و اطلاعیه ای با امضای بسیاری از علمای بزرگ ایران تهیه و در روزنامه ها چاپ شده است که مردم را دعوت به مجلس بزرگداشت وی نموده اند.
از متن اطلاعیه و امضاهای مهم و بسیاری که پای آن بود، می شد فهمید که این مجلس می تواند مجلس مهمی باشد و در آستانه ی توهین هایی که به امام راحل شده است، سرنوشت ساز.
من هم علاقمند شدم که به تهران رفته و در مراسم فوق شرکت نمایم، لذا یک ضبط صوت کوچک داشتم، آن را برداشته با ۲ عدد نوار و باطری و میکروفون کوچک آن و به قصد اینکه سخنرانی مجلس فوق را ضبط نمایم، به گاراژ طهماسبی رفته و با اتوبوس به تهران رفتم.
احساس عجیبی داشتم، اتفاقات روزهای گذشته را در ذهنم مرور می کردم و احساس می کردم این مجلس، مجلس سر نوشت ساز و بزرگی می تواند باشد و قطعا بهانه ای برای پاسخ به توهینات "علم".
هنوز یک ساعت به آغاز مجلس مانده بود که من وارد مسجد … شدم، حدود ۱۰ نفری در مسجد نشسته بودند، اما هنوز جمعیت اصلی نیامده بود، به سمت منبر رفته و میکروفون کوچک ضبط را که سیم بزرگی هم داشت به گوشه ای از منبر و به صورت مخفی نصب کردم، سپس در گوشه ای و پشت یکی از ستون های مسجد نشستم و ضبط را آماده کرده جلویم گذاشتم و امامه ام را هم روی آن گذاشتم که کسی متوجه نشود.
آمدن جمعیت رفته رفته شروع شد، علمای زیادی از جمله شهید آیت الله مرتضی مطهری … و بسیاری از مردم وارد شده و مسجد مملو از جمعیت شد بطوری که بسیاری از مردم ایستاده و در بیرون از مسجد مراسم را دنبال می کردند.
همه در فکر این بودند که سخنران این مراسم کیست و چه بیانی خواهد کرد و مجلس چگونه خواهد شد.
در همین حال آیت الله فلسفی، استاد سخن و یکی از علمای بزرگ تهران وارد مسجد شده و به منبر رفت، حدود نیم ساعتی از سخنرانی ایشان می گذشت. سخنان عمومی و متفرقه ای که هیچ حرف و نشانی از ماجراهای اخیر نداشت، یواش یواش همه ی جمعیت داشت از سخنرانی ایشان ناامید می شد و انگار این مجلس، مجلسی که ما پیش بینی کرده بودیم نبود، یک طرف نوار پر شده بود، نوار ضبط را بر گرداندم، در حالی که لحظه شماری می کردیم که آقای فلسفی موضوع را مطرح نماید.
نیمه ی دوم سخنان آقای فلسفی بود که خوشبختانه ایشان در همین لحظات وارد بحث روز و موضوع اخراج ایرانیان از عراق و اتهام ناروای عراق به حضرت امام خمینی (ره) شد.
آقای فلسفی مطالب زیادی گفته و انصافا در سخنانشان شاهکار کرده و همه را به وجد در آوردند، بطوریکه کوچکترین صدایی حتی از توی خیابانهای اطراف هم شنیده نمی شد، باور کنید قلبها همه ایستاده بود، نفس کسی در نمی آمد.
آنچنان سخنان ایشان علیه رژیم و جنایات آنان و در تجلیل و دفاع از حضرت امام گفتند که هیچ کس در باورش نمی گنجید، ایشان در آن دوران که خفقان به اوج خود رسیده بود نام امام را برده و از ایشان به جد تجلیل کردند و خطاب به رژیم ستم شاهی گفتند: شما تکیه بر سر نیزه زده اید و چه می گویید، در حالی که از هیچ چیز خبر ندارید، ممکن است به توانید چند صباحی بر سر نیزه ها تکیه بزنید، اما نمی توانید بر روی آن بنشینید.
وی در ادامه گفت: من قصد داشتم، اینجا سخن بگویم، اما حادثه ای که در این چند روز اتفاق افتاده از طاعون و وبا بدتر بوده است و آن هم بی حرمتی و خیانت و دروغ پردازی بر علیه روحانیت و مرجعیت شیعه و در راس آن حضرت امام خمینی است که همه ی آن دروغ و توطئه است.
مجلس، مجلس عجیبی شده بود، من به چشم خود دیدم که بسیاری از افرادی که در مجلس نشسته بودند داشتند می لرزید و ما از ذوق داشتیم پرواز می کردیم، آنقدر سخنان ایشان پر شور و انقلابی بود که تمام مجلس و مسجد را به لرزه در آورده بود، همانطور که تمام ایران و رژیم ستم شاهی را به لرزه در آورده بود.
سخنرانی آقای فلسفی حدود یک ساعت به طول انجامید، ایشان که از منبر پایین آمدند، آقای مطهری اولین نفری بود که پای منبر رفته و ایشان را در آغوش گرفتند و طوری سر و صورت ایشان را می بوسیدند و تشکر می کردند که انگار همه ی دنیا را به ایشان داده بودند.
من هم از ازدحام جمعیت در مقابل منبر استفاده کرده ضبط و میکروفون را جمع کرده و در جیبم قایم کرده، حالا اینکه نوار ضبط شده بود یا نه بماند، اما از طرفی دیدم که تمام مسجد از همه طرف در محاصره ی ماموران نظامی است و اینکه نوار و ضبط را چگونه از مسجد خارج کنم که اتفاقی نیفتد و نوار را از من نگیرند، لذا در اسرع وقت نواری که داخل ضبط بود را در آورده و داخل جیبم گذاشته و نوار دوم را که خالی بود داخل ضبط صوت گذاشتم و در ذهنم گفتم اگر آمدند و ضبط را گرفتند، خواهند دید که هیچ مطلبی ضبط نشده و مشکلی پیش نخواهد آمد و من نیز نوار اصلی را از مسجد خارج خواهم کرد.
همینطور که در فشار جمعیت داشتیم آماده خارج شدن از مسجد می شدیم، یک آخوند جوانی که ظاهرا ما را از قبل نشان کرده بود، خودش را در میان ازدحام جمعیت به من رسانید و در خواست کرد که نوار را به او بدهم که برای خودش ضبط کند.
از یک طرف به او شک کرده بودم، از طرفی می ترسیدم نوار را بدهم و دیگر صاحبش نباشم، از طرفی هم اگر مامورین رژیم مرا نشانه کرده و نوار را بگیرند، چه بکنیم؟
در همین فکرها بودم که دیدم آن آخوند ول کن نیست و مثل کنه به من چسبیده که نوار را بگیرد، گفتم برویم بیرون و یک کاری می کنیم اما باز هم قبول نکرد، یک لحظه به فکرم خطور کرد که نوار را به او بدهم و بعد هم به دنبالش بروم و بیرون از مسجد از او بگیرم ، حداقل اینکه اگر مرا نشانه کرده و تفتیش کنند، نوار به دست افراد رژیم نمی افتد و توسط او از مسجد خارج و مورد استفاده قرار می گیرد.
لذا قبول کردم و نوار اصلی را به او دادم و گفتم تو از جلو حرکت کن و من هم به دنبال تو می آیم، همین کار را هم کردیم و از میان سیل جمعیت و ازدحام بیش از حد آنها یک جورایی از مسجد خارج شدیم و همه نگاهم به آن آخوند جوان بود که از نظرم دور نشود، از مسجد که خارج شدیم، او داخل کوچه ای پیچید. من هم به دنبال او، وارد منزلی شد و همانجا نشستم تا از روی نوار ضبط کرد و من نوار اصلی را گرفتم و از خانه ی او خارج شدم.
در آن لحظات آنقدر هیجان و استرس داشتم که حد نداشت، رفتم خیابان مولوی و از آنجا سوار اتوبوس شده و یک راست رفتم منزل آقای موسوی خوئینی ها. جمع زیادی منزل و نزد ایشان بودند، یکی از آقایان که از من زودتر رسیده بود داشت ماجرای مسجد و سخنان آقای فلسفی را با آب و تاب فراوانی تعریف می کرد و در انتها هم گفت که من دیدم طلبه ی جوانی را که احتمالا سخنان آقای فلسفی را ضبط می کرد و اگر بتوانیم نوار را پیدا کنیم خوب است.
در همین لحظه آقای موسوی خوئینی ها از من پرسیدند: شما کجا بودید؟ و من هم ماجرا را گفتم و ایشان خیلی خوشحال شده و گفتند: بیایید دستجمعی برویم منزل آقای منتظری و نوار را آنجا گوش کنیم.
در راه بیت آقای منتظری یکی از آقایان گفت: اتفاقا دیروز آقای منتظری که می دانستند قرار است آقای فلسفی در این مراسم سخنرانی کنند، یک برگه ای را برداشته و در آن مطالبی نوشته و به من دادند که به آقای فلسفی برسانم، از محتوای آن با خبر نبودم، اما همان دیروز به تهران رفته و کاغذ ایشان را در مجلس به دست آقای فلسفی رساندم که بعد از خواندن سری تکان داده و گفتند: بد بینم چه می شود؟
به منزل آقای منتظری رسیدیم، همه ی افراد هیجان خاصی داشتند و می خواستند هر چه سریعتر نوار را گوش کنند، به حیاط پشتی منزل رفتیم و همه نشسته و نوار را گوش کردیم، بعد از آن، مرتب از ما دعوا می شد و به منازل آقایان و علما، از جمله آیت اله صانعی و … رفتیم تا سخنان آقای فلسفی را از نوار بشنوند.
در همین حال آقای خوئینی ها گفتند: سید احمد آقا، فرزند امام فرموده اند نوار را ببریم و ایشان هم گوش کنند، برای ما این موضوع خیلی مهم بود، دستجمعی به منزل ایشان رفتیم، برای اولین بار عکس بزرگی از امام را داخل خانه ی احمد آقا دیدم، همه صلوات فرستادیم، در دورانیکه هیچ کس جرات استفاده از عکس امام را نداشت، آنجا ما بزرگترین عکس امام را دیدیم، شاید هم بخاطر اینکه بیت خانواده ی حضرت امام بود اشکالی گرفته نمی شد.
احمد آقا می گفت: بعد از جلسه تهران سیل تلفن است که به ما می زنند و نوار سخنرانی را می خواهند و آقایانی هم که مجلس را برگزار کرده اند، نواری ضبط کرده اند که اصلا مفهوم نیست، اما اطلاع دادند که یک جوان طلبه ای در مجلس بوده و سخنرانی را ضبط کرده است، اما بعد از مراسم مثل قرقی رفته و غیب شده است و هر چه گشتیم نتوانستیم پیدایش کنیم.
احمد آقا هم در پاسخ به آنها گفته که من او را می شناسم و الآن قم هستند و دسترسی هم داریم، لذا از من قدردانی کرده و نوار را همانجا گذاشتیم که ایشان و حاضرین گوش کنند و سپس از روی آن یک عدد ضبط کرده و توسط آقای لاهوتی به تهران فرستادند که تحویل آقای فلسفی بشود.
فردای آن روز آقای موسوی خوئینی ها مرا خواستند و ۱۰۰ تومان به من دادند و گفتند: این را احمد آقا به شما انعام داده اند، بخاطر کار خوبی که کرده اید. آن روز صد تومان پول زیادی بود، اما ضبط نوار فوق نیز شاهکاری که هزاران هزار تکثیر شد و در سراسر ایران به دست مبارزان و مردم متدین انقلابی رسید که در ایران انقلابی به پا کرد.
و اما همینطور که موضوع سخنرانی آقای فلسفی زبان به زبان منتقل می شد، در نهایت ساواک هم فهمیده بود که ضبط نوار که باعث توزیع آن در سراسر کشور شده است، توسط یک طلبه ی قزوینی است و به شهربانی و ساواک قزوین دستور داده بودند که بایستی این طلبه دستگیر شود.
من هم که از همه چیز بی خبر و هنوز در التهاب آن روز و نواری که موثر و مفید واقع شده بود، بودم، بعد از چند روز به قزوین آمده و مستقیم به طرف مدرسه رفتم، غافل از اینکه، چند روزی است ماموران ساواک افرادی را در لباس شخصی و به شکل های مختلف مامور کرده است تا در اطراف مدرسه پرسه بزنند که به محض ورودم به مدرسه، مرا دستگیر و تحویل دهند.
آن روزها حجره من در مدرسه طبقه بالای مدرسه بود، اما به محض ورود به مدرسه و بدون اینکه از ماجرا خبر داشته باشم، قبل از اینکه به حجره خودم بروم، طبقه همکف به طرف حجره ی رضا خادم رفتم تا حال و احوالی با او کرده باشم. وارد حجره اش شدم و سلام علیک گرمی کردیم، در همین لحظه دیدم مامورها ریختند داخل مدرسه و به از پله ها به سمت بالارفتند.
من هم تا موضوع را متوجه شدم در پشت پستوهایی که در محوطه ی پشت مسجد بود خودم را مخفی کردم و به مشهدی رضا هم گفتنم که اگر سراغ شما آمدند، اظهار بی اطلاعی کنید. خودم را در پشت پستوها که جابجا کردم، دیدم ماموران ساواک و شهربانی همه ی حجره ها را یکی یکی بازرسی می کردند و نهایتا هم آمدند به حجره مشهدی رضا، پس از دیدن حجره از او پرسیدند: اینجا چند در دارد؟
مشهدی رضا هم گفت: فقط یک درب.
یکی از ماموران پرسید: اگر کسی وارد مدرسه بشود، غیر از ورود به حجره ها کجا ممکن است برود؟
مشهدی رضا در پاسخ گفت: جای خاصی ندارد، مگر برود دستشویی.
با گفتن دستشویی همه به طرف دستشویی های مدرسه رفتند و شروع به بازرسی آنجا کردند، اما هر چه می گشتند کمتر به پیدا کردن من موفق می شدند و در نهایت با عصبانیت تمام از مدرسه خارج شدند.
حدود یک ساعتی از رفتن آنها گذشته بود که من از مشهدی رضا خواستم به بیرون از مدرسه رفته و در را هم از بیرون قفل کند و هر وقت که در بیرون از مدرسه مطمئن شد همه ی ماموران رفته اند و منطقه امن است به من خبر بدهد که از مدرسه خارج شوم.
آن شب، برف سنگینی آمده بود و هوا هم خیلی سرد بود، بنده ی خدا مشهدی رضا تا اذان صبح و توی آن سرما، کشیک داده بود، اذان که شد در را باز کرده و داخل مدرسه شد و گفت: هیچ خبری نیست و همه ی ماموران رفته اند.
من هم بلافاصله از مدرسه زدم بیرون و پس از طی کوچه پس کوچه های اطراف به منزل آقای صفری خیابان عبید زاکان رفتم و بعد از آماده شدن سوار اتوبوس شده و رفتم تهران.
آن روزها و سالها گذشت، سال ۵۴ بود، مرا دستگیر کرده و به شهربانی بردند، آقای منوچهری رئیس شهربانی به سراغ من آمد و اولین سوالی که پرسید در مورد نوار بود و گفت: نوار سخنرانی فلسفی در سال ۵۱ را تو ضبط کرده بودی؟ و من هم گفتم: نه.
در ادامه، ۲، ۳ سوال دیگر پرسید و من همه را جواب منفی دادم، که او هم عصبانی شد، صندلی ای را که کنار دستش بود بلند کرد و کوبید توی سر من و گفت: این پدر سوخته را ببرید تهران و درازش کنید.



Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس