با مرور خاطرات سالهای انقلاب،
انقلاب و قزوین ۵۷ در یادها و خاطرات!

سرگذشت انقلاب اسلامی، حرف و حدیثی نیست که اختصاص به دیروز و امروز داشته باشد. خاطرات و رخدادهای آن روزگاران، همه ساله زبان به زبان خواهد گشت تا نسل های همه ی زمان ها با جنایات و رخدادهای آن دوران آشنا شده و در جریان آنچه بر ملت بزرگ انقلاب در دوران ستم شاهی گذشت، قرار گیرند.
آنچه در پی می آید بازخوانی چند خاطره است که باید خواند:

آیت ا... محمدی تاکندی، استاد حوزه:
دامنه مرد بودن ملت ایران، ثابت شده است
آیت ا... محمدی تاکندی، مدرس حوزه علمیه در خصوص اهداف مردم از انقلاب می گوید: هدف ما این بود که آدم بشویم و از دست دشمنان خارجی و شیاطین رهایی یابیم، به جوانانمان کمک کنیم و آنها را نجات دهیم.
ما راهپیمایی کردیم که به گوش دنیا برسانیم که آقایی مان را می خواهیم و همان گونه که خواستیم ایشان را به ایران باز گرداندیم.
مهمترین دستاورد انقلاب این بود که دین را در مملکت پررنگ کردیم. دست دشمنان را صد در صد از کشور کوتاه کردیم، مملکت را از خرابی بیرون آوردیم، روستاها را ساختیم، راه، جاده و مدارس را آباد کردیم و مهمتر از همه این است که جوانان را برای ظهور امام زمان ( عج) آماده کردیم.
وقتی امام خمینی از ترکیه به عراق منتقل شد، در نیمه شعبان سال ۱۳۸۵ قمری در مسجد اعظم قم و مدرسه مرحوم بروجردی، مردم برای امام زمان ( عج) جشن گرفتند و در میان شرینی این اشعار را پخش می کردند: ( آیت ا... خمینی گر بود دور از وطن/ صبری ای دل نوبت فتح و ظفر خواهد رسید. ای زعیم شیعه میدانی و میداند جهان/ نیم روز کوته دشمن به سر خواهد رسید.
در نظام آفرینش، مرد حی غالب بود/ دشمن حق را شکست از بام و درخواهد رسید.)
اما تهران، وقتی امام خمینی (ره) در خارج بود، مردم ایران در تلاطم بودند که آخر چه می شود؟ یکی از روحانیون می گفت: در مسجد شاه ( مسجد امام خمینی) تهران، کنار حوض حیاط نشسته بودم، دیدم در کنار حوض مرد محترمی وضو می گیرد؛ اما آب وضو را از تو بر روی آرنج دست می ریزد، با خود گفتم؛ چه خوب است که من روحانی به این پیرمرد محترم تذکر دهم که مستحب است « مرد از طرف بیرون دست آب بریزد » وقتی که وضوی او تمام شد به آن آقا گفتم لطفاً بیائید این جا بنشینید، آمد نسشت. بعد از مقداری صحبت به او گفتم: مستحب است مرد آب وضو را از طرف بیرون بریزد ولی شما از طرف تو ریختید؟
ایشان تا این سخن را از من شنید گفت: هنوز مرد بودن ما مشخص نشده، ما فقط یک مرد داریم آن هم خارج کشور است. من روحانی با این سخن جا خوردم. گفتم بیشتر توضیح دهید، گفت: مرد فقط آقای خمینی است که خارج از کشور است او باید آب وضو را از بیرون آرنج بریزد.
اما ما ملت ایران اگر عرضه داشتیم او را برگردانیم و تا آخر در کنارش بمانیم، آن وقت مرد بودن ما ثابت می شود. در این صورت همه مردها باید آب وضو را بیرون از آرنج بریزند. و اما اگر نتوانستیم آقا را برگردانیم و یا مثل حضرت مسلم در کوفه تنها گذاشتیم، باید همه آب وضو را بر عکس بریزیم. بنده طلبه می گویم الحمدا... دامنه مرد بودن همه ملت ایران تا حال ثابت شده امید است تا آخر نیز چنین باشیم.
حسین آقا علیخانی، آزادة سیاسی:
برای شکنجه، باید در صف طولانی می ایستادیم
در سال ۴۰ وارد حوزه ی علمیه قزوین شده و در مبارزات روحانیت به پیشوائی حضرت امام خمینی به عنوان یک طلبه و سرباز سهیم و در ۳/۱۰/۵۴ به همراه جمعی از دوستان دستگیر و حدود سه ماه در کمیتة مشترک "به اصطلاح" ضد خرابکاری دوران بازجوئی و پذیرائی را سپری، سپس به زندان قصر منتقل شدم و در بند موقت در انتظار دادگاه محکومیت.
عجیب و جالب این است که دستگیریها آنقدر گسترده و فراوان بود که در کمیتة مشترک برای شکنجه بچه ها باید در صف طولانی انتظار برای شکنجه می ایستادیم تا نوبت برسد، در زندان قصر هم زمان طولانی باید به صورت بلاتکلیف به انتظار می نشستیم تا نوبت دادگاهمان برسد. دادگان زندانیان سیاسی و بقول رژیم ضد امنیتی در دادگاه های نظامی ارتش وابسته بصورت فرمایشی انجام می شد. در دادگاه اول به من حبس دائم دادند و در دادگاه تجدید نظر هم رأی دادگاه اول تأیید شد، یک روز من را به زندان قصر به کمیته مشترک احضار کردند بازجویم که جوانی بود بنام مستعار "اسدی" سؤال کرد چه قدر محکوم شدی گفتم: اَبَد، گفت از دادگاه از ما پرسیدند که فلانی را به اعدام محکوم کنیم یا اَبَد و من گفتم اَبَد. برای ما معلوم بود و بیشتر معلوم شد که زندگی و حیات افراد سیاسی در هر مقام و مرتبه ای که باشند در دست یک نفر بازجوی جوان است و ژنرالهای ارتشی دادگاه نظامی مترسکی بیش نیستند.
پروندة من باین صورت بود و قاضیان هم به ؟؟ و از آن طرف پدر و مادر سالخورده و خانواده ام فکر می کردند من در دادگاه تبرئه و آزاد خواهم شد و حتی از آقای حاج محمد حسن در افشانی پول قابل توجهی گرفته بودند و به وکیل تسخیری داده بودند و از این جهت بیشتر امیدوار فلذا بعد از قطعیت حکم نتوانستم مراتب را به خانواده بگویم.
در ملاقات وقتی از نتیجة دادگاه سؤال کردند گفتم مراتب طی نامه ای باستحضارتان می رسانم،
در نامه هم نتوانستم به صراحت میزان محکومیت را بنویسم چون دیدم اصلاً آمادگی شنیدن و تحمل چنین موضوعی را ندارند فقط بصورت کلی و سربسته نوشتم که نتیجة دادگاه این شده که برای همیشه این جا دعاگوی شما باشم و نگرانی و ناراحتی به خود راه ندهید، خداوند بزرگ است و دیدیم و دیدند که به راحتی خداوند بزرگ است و ملتی که خداوند را یاری کند خداوند آنها یاری خواهد کرد.
از حبس دائم ۳۴ ماه را تحمل و با فداکاری ملت با پیشوائی امام قفل زندانها شکست و فرزندان ملت به آغوش ملت بازگشتند و امام خمینی با دست توانای ملت نه تنها شاه را ساقط که نظام ۲۵۰۰ سالة شاهنشاهی برای همیشه در زباله دانی تاریخ دفن و جمهوری مبارک اسلامی را به جای آن نظام طاغوتی با رأیت ملت تأسیس و انشاء الله این امانت و نعمت عظیم الهی را به پیشگاه صاحب اصلی انقلاب حضرت امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف با سربلندی تقدیم کنیم. انشاء الله.

محمدحسین خاکساران، عضو شورای اسلامی:
دستگیری و اعدام رییس ساواک قزوین
یکی از افرادی که در همان روزهای اول پیروزی انقلاب در شهر ما دستگیر شد، سرهنگ انصاری، رییس ساواک قزوین بود. برای بازجویی از وی آقای هادوی، دادستان کل انقلاب، یکی از جوانان مبارز و متدین و حقوقدان را که اصالتاً قزوینی بود، به نام حاج مهدی شاملو محمودی، به قزوین فرستاد که کار بازپرسی و در واقع محاکمه ی انصاری را انجام داد و بعد از تکمیل پرونده و کارهای مقدماتی، پرونده را برای صدور حکم به تهران فرستاد که پس از مدتی، حکم اعدام وی صادر شد و در قزوین اجرا شد.
تا آن جا که به خاطر دارم برای دو نفر دیگر هم در قزوین حکم اعدام صادر شد؛ یکی از آنان چماق داری بود که یکی از بچه های انقلابی را به ضرب چاقو کشته بود و دیگری فردی بود که در یکی از روستاهای قزوین جنایات زیادی مرتکب شده بود و مردم عصبانی و ناراحت منطقه از دست وی شکایت کرده بودند؛ او هم دستگیر و پس از محاکمه، به جوخه ی اعدام سپرده شد.
نکته ای که در این جا ذکرش خالی از لطف نیست، این است که متهمان و افراد ساواکی دستگیر شده، زمانی که به پایگاه ما در مدرسه ی شیخ الاسلام آورده می شدند، به ابتکار آقای فنودی که خود ارتشی و آشنا به مقررات و تشریفات نظامی بود، با تشریفات خاصی به بازداشتگاه تحویل داده می شدند؛ به این صورت که قبل از ورود به مدرسه، چشم های آنان را می بستند و سپس آنان را از میان دو ردیف از نیروهای کمیته که اسلحه های خود را به حالت پیشفنگ گرفته بودند، عبور می داد و بعد خودش روی چهارپایه ای می رفت و در نطق کوتاهی اعمال و جنایات این افراد را بر می شمرد و پس از آن اولین سرود پیروزی انقلاب را که همان سرود الله اکبر، الله اکبر بود و بر روی نواری ضبط شده بود، پخش می کرد و در آخر آنان را به بازداشتگاه می برد.

محمد حسین شفیعی ها، مدیر کل فرهنگ و ارشاد اسلامی:
فضای دبیرستان، به شدت امنیتی و پلیسی بود
آن سال ها بنده دانش آموز دبیرستان بودم. موضوع اعتصابات و اعتراضات دانش آموزان در قزوین تقریباً از دبیرستان پاسداران فعلی آغاز شد. از جمله کارهایی که توسط معدودی از بچه ها که همدیگر را نمی شناختند، انجام می گرفت، پخش اعلامیه های امام بود که به صورت دست نویس در کلاس ها یا مکان هایی در مدرسه پخش می شد و دانش آموزان با خواندن آنها آگاه می شدند. به دلیل این که منشاء اعتراضات دانش آموزی این دبیرستان بود. در یکی از روزهای پائیزی در مراسم صبحگاه اعلام شد، سرتیپ « معتمدی» فرماندار نظامی قزوین جهت سخنرانی خواهد آمد. فضای دبیرستان آن روز به شدت امنیتی و پلیسی بود.
وی با تشریفات خاص آمد و در حالی که بچه ها در صفوف منظم ایستاده بودند و کادر مدرسه هم همگی در صبحگاه حاضر شده بودند، شروع به سخنرانی کرد. در بین صحبت برای این که دانش آموزان را بترساند، تهدیداتی کرد و خواست با اشاره به امام ( ره) آنان را از همراهی با انقلاب اسلامی باز دارد. به محض این که گفت: آیت ا... خمینی؛ تمام بچه ها بدون اختیار و هماهنگی قبلی ۳ صلوات بلند فرستادند که آن چنان عطر معنوی فضای دبیرستان را فرا گرفت که او بدون هیچ حرف دیگری به سرعت محیط را ترک کرد. در نتیجه به جای آن که آمدن او باعث رعب و وحشت و کاهش فعالیت های دانش آموزان شود، موجب تحریک و اشتیاق آنان به اصل انقلاب گردید. ( عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد).
رمز پیروزی در چنین گذشت و فداکاری بود
به یاد دارم در زمستان ۵۷ که هوا سرد بود، به واسطه اعتصاب کارمندان شریف شرکت نفت، عرضه سوخت و نفت کاهش یافته بود و مردم با مشکلات زیادی مواجه بودند و نفت به صورت جیره بندی توسط ستادهای مردمی توزیع می شد، در یکی از شعبات توزیع نفت به همراه تنی چند از دوستان، امر نظارت و توزیع را به عهده داشتیم.
وقتی چرخ های حامل گالن های نفت در کوچه ها دور می زد تا نفت را به مردم برساند، به جای آن که برای به دست آوردن نفت هجوم بیاورند، بدون کمترین ازدحام دریافت می کردند و حتی مواجه می شدیم با صحنه های زیبایی که همسایه ای اظهار می داشت: ما فعلاً به اندازه کافی نفت داریم، فلان همسایه بیشتر از ما نیازمند است. اول مشکل آنان را حل کنید.
رمز پیروزی در چنین گذشت و فداکاری بود که در میان عموم مردم موج می زد و هر کدام از آنها ابتدا دیگران را می دیدند و بعد خود را. به امید تجدید خاطرات شیرین انقلاب اسلامی و یکرنگی و همدلی های مردم.

حسین شکیب زاده،استاد دانشگاه:
ابوترابی اولین رییس کمیته انقلاب
اسفند ماه سال ۱۳۵۷ بود، یعنی یک ماه پس از پیروزی انقلاب اسلامی که نیروهای انقلابی جهت پاسداری از دستاوردهای انقلاب در مجموعه ای به نام کمیته، در مدرسه شیخ الاسلام قزوین جمع شده بودند، اما از آنجایی که مدیریت واحدی در آن مجموعه حاکم نبود، هر چند نفری یک گروه تشکیل داده و برای خود کاری تعریف کرده و انجام می دادند.
این نوع فعالیت گروهها، بعضا موجب دخالت کارها در یکدیگر و درگیری بین افراد گروههای انقلابی را فراهم می ساخت که خوش آیند انقلاب و نیروهای آن نبود، لذا از سوی دادستان وقت و با مشورت روحانیون قزوین، حکمی صادر شد که طی آن ۳ نفر از جمله اینجانب، ستوان محمدی، یکی از افسران وظیفه لشگر ۱۶ زرهی و حاج سید علی اکبر آقای ابوترابی، به عنوان شورای فرماندهی کمیته انتخاب و معرفی شدند تا به مجموعه ی فوق سامان داده و از آن پس برنامه ریزی ها با مدیریت این ۳ نفر انجام شود.
این شورا بلافاصله در مدرسه ی شیخ الاسلام شروع به فعالیت کرد و کار آن تا اواخر خرداد ماه سال ۵۸ ادامه داشت.
بر اساس حکم مربوط، حاج آقای ابوترابی به عنوان رییس کمیته، اینجانب به عنوان فرمانده عملیات و ستوان محمدی به عنوان رییس آموزش کمیته منصوب شدیم.
در روزهای اولیه ی پیروزی انقلاب اسلامی، اختلافات زیادی در روستاها وجود داشت و اکثرا برای حل مشکلات خود به کمیته مراجعه می کردند.
در طول مدتی که کمیته دایر بود، حاج آقای ابوترابی را وقتی در کمیته می دیدیم که خسته از حضورش در روستاها و برای خواب و استراحت به کمیته می آمدند، من او را در گوشه ای پنهان می کردم تا بتوانند ۲ تا ۳ ساعتی بخوابند.
من به جرأت می توانم بگویم که ایشان در طول یک هفته شاید بیش از چند ساعتی نمی خوابیدند و مرتب در روستاهای مختلف حضور می یافتند تا مشکل اهالی را مرتفع کنند.
برای ایشان اصلا فرق نداشت که اختلاف بین چه کسانی و مشکلات در کدام روستاست، لذا به محض مطلع شدن از اختلافات و مشکلات، در هر کجای منطقه که بود، سریع خود را می رساندند و به حل مشکل می پرداختند.
در طول مدتی که ما در خدمت ایشان بودیم، مشکلات بسیاری از اهالی مرتفع شده و با تلاش شبانه روزی حاج آقای ابوترابی از اختلافات بسیاری در سطح روستاها جلوگیری شد.

عباس نیکویه، فرهنگی:
مرا ۲ ساعت با دستبند از میله های سلول آویزان کردند
معمولاً برخورد دستگاه های اطلاعاتی و امنیتی رژیم شاه با دستگیر شدگان سیاسی این چنین بود که ابتدا یک دوره بازجویی بسیار سخت، توسط عوامل ساواک به همراه انواع و اقسام شکنجه های جسمی و روحی روانی که به شیوه های « اسرائیلی» معروف بود، ( به دلیل این که « ساواک» شاه مولودی از « موساد» اسرائیل بود.) انجام و بعد از طی دوره بازجویی که بستگی به سطح جرم آنان داشت، مراحل دادگاه های فرمایشی را طی می کردند و پس از تعیین نوع و میزان محکومیت، به سلول های عمومی زندان های سیاسی اعزام می شدند.
بنده بعد از طی مرحله سخت اول، برای دومین جلسه دادگاه که در یک مکان نظامی در شهر زنجان برگزار می شد. در روز اعزام به این دادگاه، دست راست و چپم را به ۲ مأمور دستبند زده بودند. یکی از مأمورین که در سمت چپ بنده قرار داشت. از زمان شروع حرکت مرتباً و با حالاتی بسیار بد و زننده نسبت به رهبر کبیر انقلاب، امام خمینی ( روحی له فداه) فحاشی می کرد تا به اصطلاح بنده را تضعیف روحی کند، این رفتار مأمور ادامه داشت، تا محل دادگاه بنده هم ظاهراً ساکت بودم ولی دردرونم غوغایی بود.
بالاخره به محل دادگاه رسیدیم و بعد از مستقر شدن روی صندلی ها، چشم بندم را باز کردند و بعد از دیدن اعضای نظامی دادگاه با دنیایی از نفرت به مأمور فحاش نگاه کردم. بعد از چند دقیقه مأمور سمت راست، برای قضای حاجت، دسبند خودش را باز کرد و به یک صندلی فلزی بازو دار محصلی نصب کرد و به مأمور سمت چپ نیز سفارش های لازم را کرد و رفت.
بنده ماندم و این مأمور فحاش و یک دنیا نفرت از او، که همچنان در دادگاه زیر لب به نوامیس امام عزیز فحاشی می کرد. بالاخره در صحن دادگاه، با حضور نظامیان و افراد ساواک، بنده که دست راستم فقط به یک صندلی متحرک دستبند زده شده بود، با تمام خشم و قربتاً الی الله، صندلی را بلند کرده و بر سر مأمور فحاش کوبیدم که دراز شد و عواقب بعدی آن هم برای همه قابل تصور است... لذا مجددا بنده را به پذیرایی های مرحله اول برگرداندند و به مدت ۲ ساعت با دستبند از میله های سلول آویزان کردند. البته در مراحل بعدی و ادامه دادگاه های نظامی، من دیگر آن مأمور را ندیدم.


Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس