۲۶. شکلات کاکائویی ۵ تومانی!

تابستان بود و صبح تا شب توی مغازه ی بستنی فروشی، کارگری می کردم. اون موقع ها دانش آموز دوره راهنمایی بودم. هرازگاهی که از کار خسته می شدم، سری به مغازه های داخل بازارچه سپه می زدم که ببینم تازه چه خبر؟
یه روز که از پشت ویترین قنادی سعیدی، شکلات های جدید را چک می کردم چشمم به یه جعبه شکلات جدید افتاد که تقریبا هر کدام ۱۰ سانتی قد داشت. روی شکلات ها هم خارجی نوشته بود و عکس کاکائو و بادام و از این جور چیزها.
از شما چه پنهان با دیدن جعبه ی شکلات جدید، حسابی آب از لب و لوچه هام سرازیر شد. گفتم اول بپرسم ببینم دونه ای چنده؟ در حالی که دست و پاهام می لرزید وارد مغازه شدم. خود حاج آقا صاحب قنادی بود. پیرمردی که همیشه بوی شیرینی می داد.
پرسیدم: حاج آقا این شکلات ها دونه ای چنده؟
ظاهرا من مشتری اول این شکلات ها بودم. برای اینکه حاج آقا قیمت اونا رو درست نمی دانست. کمی دنبال فاکتورها گشت که قیمتش را پیدا کند ولی نکرد.
گفت: برو بعدا بیا که من قیمتش را از بچه ها- پسرهاش که پیشش کار می کردند- بپرسم.
اما از آنجایی که اصلا توان صبر کردن نداشتم حسابی اصرار کردم به اینکه حالا یکی شو به من بده قیمتش هرچی شد؟
حاج آقا هم که سرسختی منو دید یکی از شکلات ها را از جعبه اش درآورد و گفت: فعلا ۵ تومان بده تا بعدا ببینم قیمتش چنده!
راستش ته جیبم یه ۵ تومانی بیشتر نبود. شکلات را گرفتم و رفتم زیرزمین مغازه و دور از چشم همه یک ربعی با لذت تمام همه اش را خوردم. تا اون روز چنین شکلاتی نخورده بودم. کاکائویی بود و داخلش پر از عسل و فندق، البته خارجی هم بود.
مشغول کار که شدم تا بعداز ظهر بیشتر دوام نیاوردم. یه ۵ تومانی دیگه تهیه کردم و دوباره رفتم مغازه سعیدی، ایندفعه حاج آقا خودش نبود و یکی از کارگراش پشت دخل بود. سریع رفتم توی مغازه، گفتم: یکی از این شکلات ها بده.
گفت: قیمتش را ندارم. برو بعدا بیا.
گفتم: من صبح از حاج آقا گرفتم، ۵ تومان حساب کرد.
گفت: باشد بگیر و برو.
وای چه حالی داشت. با لذت تمام دومی را هم خوردم.
جعبه شکلات ۲۴ تایی بود و من خدا خدا می کردم که کس دیگری این شکلات ها را نخرد که تمام شود. از اون روز به بعد تقریبا روزی ۲ تا از اونا رو می خریدم و می خوردم. این طور هم که بوش می اومد ظاهرا این شکلات ها هیچ مشتری دیگه ای هم نداشت.
بعد از ۱۰، دوازده روز وقتی رفتم قنادی، حاج آقا پشت دخل بود، نگاهی به جعبه شکلات کردم و دیدم یه دونه بیشتر از اون شکلات ها نمونده است ۵ تومانی را درآورده و دادم به حاج آقا و گفتم: این شکلات را بر می دارم. حاج آقا هم ۵ تومانی را گرفت تا دستم را دراز کردم که شکلات را بردارم مچ مرا گرفت و گفت: پدر سوخته حالا سر من کلاه می زاری، تو می دونستی که این شکلات ها دونه ای ۵۰ توان است و اومدی همه ی اونارو ۵ تومانی بردی و خوردی!

Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس