آن روزها که عده ای دست و پا برایشان معنا نداشت، یادته؟

گفتم: تا به حال از خدا شفا خواسته ای؟
گفت: نه، هرگز. من با این درد زندگی می کنم!

من یکی از هزاران جوانی هستم که از عشق و ایثار و دفاع چیزی نمی دانیم، جز چند فیلم و تعدادی سرود و البته چفیه و پلاک و شاید کمی خاطره، ولی من به نمایندگی از این هزاران هزار، پا را فراتر از این حد گذاشته و برای درک آن به سراغ کسانی رفتم که علاوه بر نشانه و خاطره، یادگاری هایی را با خود آورده اند که از جان بیشتر دوستش دارند و با هیچ چیز تعویض نمی کنند. افرادی که جان دادند و به جای آن از نظر ما درد و رنج و از نظر آنها عشق گرفتند. آری به سراغ جانبازها رفتم افرادی که تمام وجودشان مملو از عشقی است که به واسطه آن زخم گرفته اند..........


آن روزها که عده ای دست و پا برایشان معنا نداشت، یادته؟
گفتم: تا به حال از خدا شفا خواسته ای؟
گفت: نه، هرگز. من با این درد زندگی می کنم!

---------------------------------
من یکی از هزاران جوانی هستم که از عشق و ایثار و دفاع چیزی نمی دانیم، جز چند فیلم و تعدادی سرود و البته چفیه و پلاک و شاید کمی خاطره، ولی من به نمایندگی از این هزاران هزار، پا را فراتر از این حد گذاشته و برای درک آن به سراغ کسانی رفتم که علاوه بر نشانه و خاطره، یادگاری هایی را با خود آورده اند که از جان بیشتر دوستش دارند و با هیچ چیز تعویض نمی کنند. افرادی که جان دادند و به جای آن از نظر ما درد و رنج و از نظر آنها عشق گرفتند. آری به سراغ جانبازها رفتم افرادی که تمام وجودشان مملو از عشقی است که به واسطه آن زخم گرفته اند..........
دخترک جوانی که با یک دفترچه خاطرات به سراغم آمده بود را هیچگاه از یاد نخواهم برد. دخترکی که سیمایش گویای درون آشفته و به هم ریخته اش بود.
دفترچه اش را داد که بخوانم. خواندم و دادم تایپ شود و بعد هم هیچ نفهمیدم که کی آمد دفترش را گرفت و رفت و اینکه اصلا او کی بود و از کجا آمده بود. شاید هم تلنگری بود!
سال هاست که حروف سترک این نوشته در کامپیوترم رها شده بود و حال که ولادت حضرت ابوالفضل العباس(ع) بهانه ای برای یادآوری ۸ سال ایثار و مقاومت جانبازان بی ادعای میهن اسلامی مان شده است، سری به این دستنوشته زدم:
سالها پیش با جانبازی آشنا شدم که با ترکشی که به نقطه ای از مغز او اصابت کرده بود، به تدریج تبدیل شده بود به یک شهید زنده که فقط نفس می کشید و دیگر هیچ و من تنها چیزی که از او می دانستم این بود که پدر پیرش او را نگهداری می کند و آرزوی هر دویشان شهادت او بود و اینکه رهبر را ببینند که خیلی زود در سفر رهبر به شهرشان به این آرزو رسیدند.
و این گذشت تا سالیانی بعد که خبر شهادتش مرا به فکر انداخت که او که بود که از زندگی و جوانی و دنیا فقط یک چیز داشت و آن هم عشق. چیزی که سالهای سال توانست به او اجازه دهد که از زندگی فقط نفس بکشد و دیگر مناجاتهای زیبایی که به جز او هیچ کس نه می فهمید و نه از آن سر در می آورد.
زندگی کوتاه او همراه با درد و رنج و غم و عشق و غربت به شهادت ختم شد بدون اینکه کسی از ما به دیدن او برویم و از او بخواهیم با چشمانش به ما بگویدکه زندگی یعنی چه، اسلام یعنی چه و امید یعنی چه؟ که ما نیز شاید از عشق او کمی سیراب می شدیم. بارها با خود فکر کرده ام که من با این دستها، پاها و تمام نعمتهایی که من و دیگران داریم و او نداشت چه کرده ام و چه می توانستم بکنم. و چگونه او با اینکه این مواهب را نداشت انتخاب شد. انتخاب برای امانتی دشوار ولی زیبا که مختص او و امثال اوست که کوه نیز از زیر بار آن شانه تهی می کند ولی او به جان می خرد و هم او باعث می شود که سالیانی را با آن همه درد و فراق به سختی بگذراند و به معشوق برسد.
این وجود و این سمبل عشق و آرمان و عقیده مرا بر آن داشت که به گردآوری مطالبی پیرامون این انسانهای شریف و وارسته بپردازد تا درصدی شناخت از اینان ما را به آن عشق الهی نزدیکتر و راهنمای این مسیر طاقت فرسا شود.
شخصیت وجودی آنان نشانگر راه هدایت برای ماست و امیدوارم از این چراغ هدایت الهی، نهایت استفاده را بکنیم.
زندگی یک احساس لطیف است که انسان تنها با عشق و هدف، به آن احساس می تواند دست پیدا کند. همان عشقی که تنها هدف زندگی است. دست یافتن به این عشق آنقدر سخت و طاقت فرساست که حتی برای رسیدن به حداقلی از آن باید سالها زمان و مراحل زیاد و طولانی را پشت سر گذاشت، اما هر چه قدر رسیدن به آن سخت تر باشد این عشق زیباتر و با اخلاص تر و شاید هم مقبولتر باشد. این عشق تنها نصیب کسانی خواهد شد که زندگی و مرگ را به بازی گرفته اند. جانی را که تنها ترین یادگار و یادآور آن عشق الهی است به دست گرفته و آنچنان عاشقانه تقدیمش کردند که گویی اصلا از آنان نبوده اند. آنان که لیاقت بیشتری داشتند هرچه داشتند تقدیم کردند و عده ای که اهمیت بیشتری داشتند همانقدر که فرصت بروز آن را داشتند جان را با درد عشق معاوضه کردند و سالها از آن لذت بردند.
من یکی از هزاران جوانی هستم که از عشق و ایثار و دفاع چیزی نمی دانیم، جز چند فیلم و تعدادی سرود و البته چفیه و پلاک و شاید کمی خاطره، ولی من به نمایندگی از این هزاران هزار، پا را فراتر از این حدود گذاشته و برای درک آنها به سراغ کسانی رفتم که علاوه بر نشانه و خاطره، یادگاری هایی را با خود آورده اند که از جان بیشتر دوستش دارند و با هیچ چیز تعویض نمی کنند. افرادی که جان دادند و به جای آن از نظر ما درد و رنج و از نظر آنها عشق گرفتند. آری به سراغ جانبازها رفتم افرادی که تمام وجودشان مملو از عشقی است که به واسطه آن زخم گرفته اند.
به سراغ یکی شان رفتم و با او به گفتگو نشستم و پرسیدم از او هر چه در دل داشتم و جوابش را نمی دانستم. از درصد جانبازیش پرسیدم.
گفت: ۶۰ درصد وخیلی ساده عبور کرد ولی من به فکر فرو رفتم. یعنی چه؟ او فقط ۴۰ درصد سالم بود. او ۶۰ درصد روحش را پرواز داده بود.
وقتی این جمله را به زبان آوردم او گفت: نه، من فقط جراحت دارم و این درصدها را هم کمیته پزشکی تعیین کرده است. ولی حرف های او برای من معنای دیگری داشت. شاید او ناخالصیهای وجودش را داده بود و فقط وجود ناب و خالصش برایش مانده بود. یا نه شاید آن ۶۰ درصد لیاقت بیشتری داشتند و خیلی زودتر به اصل خود برگشته اند و یا شاید هم این وجود باقی مانده توانایی تحمل این عشق و درد را داشته اند. پس ماندند که ثابت کنند: رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند، حتی خود را.
شکسته نفسی او باعث شد که این جملات را هرگز به زبان نیاورم. پرسیدم: اولین بار کی به جبهه عزام شدید؟
گفت: هنوز به سن قانونی نرسیده بودم و پدر هم اجازه نمی داد، اما با ترفندی رفتم و برگشتم. وقتی بزرگتر شدم پدر دیگر یارای مقاومت در برابرم را نداشت و شاید اجبارا اجازه می داد که بروم و من بارها از طرف گردانهای مختلفی از شهرهای زنجان و قزوین به جبهه های غرب مثل کردستان و جنوب اعزام شدم. در عملیات های مختلف مثل والفجر ۸ و کربلای ۵ که در همین عملیات کربلای ۵ مجروح شدم و دیگر لیاقت نیافتم که اعزام شوم.
و می گفت: ۱۹ سال بیشتر نداشت که مجروح شد. او از عملیات ها و گردانها و رشادتهای بچه ها می گفت و من به خود مینگریستم که ۱۹ سال داشتم و هیچ وقت درک نکردم که چطور جوانی با این همه عشق و ایثار داوطلبانه جانش را تقدیم می کرد و تازه می گفت: آن زمان هنوز به درک عقلی کاملی نرسیده بودم که شهادت را برگزینم و من همچنان مبهوت مانده بودم.
گفتم: تا به حال از خدا شفا خواسته ای؟
گفت: نه، هرگز. من با این درد زندگی می کنم.
گفتم: حتی نخواسته اید که دردتان کمتر شود؟
گفت: نه. و شروع کرد به کم گویی که نه من اصلا دردی ندارم مگر زمانی که راه می روم و باید دست به دیوار بگذارم و به هنگام نشستن که دردی شدید اذیتم می کند و به هنگام سوار شدن وسیله ی نقلیه که جز با کمک کسی نمی توانم سوار شوم و باز هم می گفت که من دردی ندارم فقط شرمنده خانواده ام هستم و آنها را اذیت می کنم.
و این بار این من بودم که درد می کشیدم به جای او که چقدر انسانها می توانند صبور باشند و مقاوم، متواضع باشند و محکم و با این همه اظهار شرمندگی اش مرا خیلی می آزرد که آخر شمایید که مردید و مردانگی را به اوج رسانیده اید و ما باید شرمنده شما باشیم که نتوانسته ایم نه تنها سپاس گذارتان باشیم، بلکه غمی نیز بر غمهایتان افزودیم. اما این بار نیز هیچ به زبان نیاوردم و با سر حرفهایش را تایید کردم ولی در دلم چیز دیگری می گذشت.
این بار پرسیدم: تا به حال تشویق شده اید. آیا مورد احترام هستند؟
در جوابم باز هم گفت: من شرمنده ی مردم و خانواده ام هستم. مادرم، پدرم، خواهران و برادرم و همسرم و خانواده اش که به من بینهایت محبت می ورزند و می گفت: با اینکه در خانواده ی همسرم جانباز دیگری هم هست ولی همه ی خانواده شب میلاد حضرت ابوالفضل(ع) که به جانبازان افتخار نام و ایثار آن حضرت را داده اند، به میهمانی ما آمده و آن شب را برای ما ماندنی می کنند.
و باز هم از شرمندگی می گفت و اینکه مزاحم خانواده ام. از همسر صبورش می گفت و ایثار او و از مادر همسرش و گذشت هایش. اما راجع به مردم هیچ نگفت. از احترام یا بی احترامیشان و فقط سکوت بود که حرف می زد.
پرسیدم: آیا تا به حال تحقیر شده اید. یا نه مورد بازخواست قرار گرفته اید؟
سکوت کرد. زمان می گذشت و او همچنان سر به زیر افکنده بود و با خود نجوا می کرد. همانطور که از احترام مردم نگفت. همانگونه که از تشویق و تشویق شدن چیزی به زبان نیاورد و این من بودم که با خود می گفتم: تشویق ، معنای این کلمه چیست. آیا در مرام آنها چینین چیزی وجود دارد که ایثار و در مقابل تشویق، نه امکان ندارد و تازه به فرض وجود، کدامین گروه و کدام ارگان و سازمان توانایی شمارش این همه ایثار و رشادت و حماسه و جانبازی را دارد که بتواند در خور آنها و به وسع خود تشویقشان نماید و چه کسانی همان هایی که در مورد احترامشان پرسیدم سکوت کرد از سرزنشان گفتم سکوتش غم انگیز تر و طولانی تر بود می خواهند تشویقش کنند و شاید هم بارها و بارها به دست همسنگرانش هم نسلانش و افرادی دیگر به گونه ای دیگر تشویق شده باشد و من بودم بی خبر از همه جا و سکوت او بود که مرا به این وادی و آن وادی می کشید.
و اما این را می دانم که من و هم نسلانم از آنها از ایثارشان از عشقشان چیزی نمی دانیم و همین غفلت شاید باعث واکنشی غیر از آنچه باید می بود، شود.
سئوال کردم: شما برای ما افتخارید. آیا تا کنون درخود نیز به خویشتن افتخار کرده اید؟
بی هیچ مکثی جوابم را داد: نه، من هیچ افتخاری کسب نکرده ام. تنها در راه هدفم کوچکترین قدم را برداشته ام. اما از کسان دیگری گفت، از آنانی که رفتند ولی افتخارشان باقی است. از شهدا می گفت و لرزش صدایش حاکی از همه چیز بود. افکار عمیقش و غبطه خوردنش به آنان و چه سخت است دوستانی از جنس بلور را از دست بدهی و شاهد شهادت و عروجشان باشی و خود همچنان زنده بمانی و میراث دار فرهنگ والای آنان باشی.
پرسیدم: هرکس به طریقی دل ما می شکند/ بیگانه جدا دوست جدا می شکند.
از کسانی گفت که نه تنها دلش را شکسته اند، بلکه بر زخمش نمک نیز پاشیده اند. از زمان بستری شدنش در بیمارستان می گفت: در یکی از بیمارستان های بزرگ شهر بزرگی از ایران بستری شدم. به مدت ۶ ماه. پزشک معالج من یکی از حاذق ترین پزشکان بود ولی حتی یکبارهم دراین مدت به دیدنم نیامد و توسط شاگردان و دوستانش ویزیت می شدم. با این همه باز هم از مهارت هایش می گفت و اینکه باعث افتخار کشور است و می گفت: شاید من ارزش این را نداشتم که وقت او را بگیرم و از کمیسیون اعزام به خارج می گفت که مسوول آن می گفت: این ارزش آن را ندارد که بخواهی بروی خارج برای معالجه.
از محیط کارش گفت، از اینکه چون حاضر نبود اعتقاداتش را زیر پا بگذارد منتقلش کردند به محیطی که بعدها فهمید به آنجا تبعیدگاه خطاکارها می گویند و گفت که روی تکه موکتی برروی زمین می نشستم و بایگانی های سالهای قبل را به روز می رساندم. نشستن بر روی زمین با وضع پایم بسیار دردناک بود ولی سه سال آنجا کار کردم و این قضیه باعث شد گواهی اشتغال به کار تا زمان بازنشستگی بگیرم و خانه نشین شوم، هر چند دوست داشتم از بازوی خودم نان بخورم.
از کسانی گفت که حرمتش را شکسته اند. از جامعه و مردم و شکستن حرمت و عقایدش پرسیدم و او از احترام گفت و محبت و کسانی که ظاهری ژولیده و زبانی تلخ دارند اما باطنی پاک و آراسته و قلبی پر از عشق دارند و من مطمئن بودم که او با یقین حرف هایش را به زبان می آورد
و حالا نوبت بیگانه بود که دل می شکند. از صدام پرسیدم که چه احساسی نسبت به او دارد:
از حرف امام خمینی(ره) استفاده کرد که می فرمودند: صدام یک دیوانه زنجیری است و ادامه داد وقتی با آن همه حقارت در تلویزیون تماشا کردمش تمام کینه هایم تبدیل به ترحم شد اما از امریکا گفت از جنایتهایش که حتی به صدام نیز رحم نکرد.
از قطع نامه ۵۹۸ پرسیدم و اینکه در آن به ایران ظلم شد ولی او گفت وضع از آنچه شما فکر می کنید خیلی وخیم تر بود. حمله به هواپیمای ایرباس ایران یک نمونه کوچک بود. اگر این جنگ ۶۰ ماه بیش تر طول می کشید حمله شیمیایی به تمام شهرهای ایران که یک نمونه ی آن سردشت است شروع می شد.
پرسیدم: اگر خدای ناکرده اتفاقی پیش بیاید که مجبور به دفاع شویم فکر می کنید استقبال جوانان چطور باشد؟ و او باز هم از محبت گفت و لطف خدا و اینکه که اگر تن سالمی ندارد ولی می تواند با گواهینامه ای که دارد باز هم خدمت کند.
گفتم: چه قدر یاد آن دوران طلایی می افتید؟
گفت: تنها با خاطرات آن دوران زندگی می کنم.
پرسیدم: در این زمان هیچ وقت احساس غربت کرده اید؟
رنگ صورتش سرخ شد. دستهایش را بر چشمانش نهاد و مدتی این وضع با سکوت غم باری ادامه داشت. قطرات اشکش از زیر دستانش سرازیر می شد، احساس عجیبی داشتم. از خودم بدم می آمد ولی مگر من چه سوالی کرده بودم؟
در این اوضاع بودم که صدای لرزانش مرا به خود آورد. گفت: غریب، آقا امام زمان (عج) است که ما هر روز و شب به اسم شیعه ی آقا دلشون را خون می کنیم. مرتب اشک می ریخت و همچون مار گزیده ها به خود می پیچید. از آقا گفت. از دلش و عشقش. از غریب آقا. انقلاب روحی عجیبی در من به وجود آمد. اشکهایش را که سعی می کرد پنهان کند مرا به خود آورد و شاید آن وقت بود که فهمیدم آنها با چه عشقی ایثار کردند. چطور دردی که برای همه ی ما رنج است برای آنها عشق و محبت است. شاید سیم ارتباط، حلقه وصل و یا شاید چیز دیگری.
وقتی کمی لرزش صدایش کم شد بغضش فروکش کرد. از وطنش گفت که تنهاترین کشور شیعه است. از انقلاب گفت. از دستاوردهایش که الگوی دیگر جوامع است. از سفرش به سوریه گفت و سخنرانی یک لبنانی که مرتب از امام و شهدا تعریف می کرد و سلام و صلوات می فرستاد و می گفت که نه تنها شما و کشورتان، بلکه جهان اسلام هر چه دارد از شهدای شما و قیام شما دارد.
و اینک من بودم که به وطن و شهدا می بالیدم و احساس غرور می کردم. از رسالتش در این زمان پرسیدم. از امانت و خیانت گفت.
پرسیدم: وقتی عکس شهید صنعتکار را با بدنی بی سر می بینی چه احساسی داری؟
گفت: فقط می گویم که شرمنده ام.
از حقش پرسیدم و اینکه تا حالا آن را از جامعه طلب کرده ای؟
گفت: جوان ۱۵ ساله ای که هم اتاقی من در بیمارستان بود قطع نخاع گردن شده بود. زخم بستر گرفته بود ولی با تلاش پزشکان نجات یافته بود. کدامین حق سزاوار اوست؟
و همین طور جانباز شیمیایی را می شناسم که براثر کثرت جراحت و به دلیل اینکه باعث سلب آسایش دیگران نشود از نامزدش جدا شده بود.
و من دیگر توان ادامه ی حرف ها را ندارم، چه رسد به راه ها!


Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس