عصا یار همیشگی ام است!

جانباز علی اصغر آقاجانی را تقریبا همه ی جانبازان و آن هایی که هر جمعه به کوه می روند می شناسند، جانبازان به خاطر اینکه او بیش از ۱۰ سال در بخش های مختلف، به خصوص بهداشت و درمان همراه آنها بوده است


جانباز علی اصغر آقاجانی:
من سیبل آماج حملات جانبازان بودم
*عصا یار همیشگی ام است!

جانباز علی اصغر آقاجانی را تقریبا همه ی جانبازان و آن هایی که هر جمعه به کوه می روند می شناسند، جانبازان به خاطر اینکه او بیش از ۱۰ سال در بخش های مختلف، به خصوص بهداشت و درمان همراه آنها بوده است، اهل کوه هم بخاطر اینکه، آقاجانی هر جمعه با یک عصا به کوه می زند و از خیلی از آدمها ی سالم و پرادعا، بی ادعا می رود به آنجایی که خدا را از نزدیک ببیند.
آقاجانی سینه ای پر خاطره دارد که امیدوارم خدا توفیق بدهد تا یک بار دیگر پای خاطرات تلخ و شیرینش بنشینیم.
وقتی از برخورد های جانبازان می گوید، می خندد و خنده اش هزاران معنی دارد و بعد آه سردی می کشى که حکایت از گذشت زودهنگام آن روزها دارد، در حسرت روزهایی که شاید هرگز برنگردد.
می گوید: ۱۰ سال در بنیاد جانبازان خادم جانبازان بودم و سینه ام آماج حملات جانبازان بود، جانبازانی که اگر همدردشان نباشم همراهشان نیستم!

چرا اصغر آقاجانی، سیبل آماج حملات جانبازان بود؟
یک روز در بنیاد بودم که از منزل یکی از جانبازان در شهر صنعتی زنگ زدند که جانباز حالت روانی پیدا کرده و زمین و زمان را به هم می ریزد.
سریع خودم را رساندم، گفتند: جانباز اعصاب و روان داخل نانوایی بوده که عصبی می شود و داشته شاطر را داخل تنور می کرده که اطرافیان به دادش رسیده و شاطر را نجات داده و حسابی هم جانباز را زده بودند.
دیدم وضع نامناسبی دارد، به همه فحش و ناسزا می گوید، هر چیزی که جلوی دستش می رسد بلند کرده و به در و دیوار میزند، با شگردهایی که بلد بودم کمی آرامش کردم، بایستی به بیمارستان منتقل می شد، با خواهش و تمنا و در بین راه، برادر جانبازمان به من خیره شد و کمی بعد با مشت و لگد به جان من افتاد و آنقدر مرا زد که قیافه ام کاملا برگشت به طوری که وقتی به خانه رفتم، یک هفته ای بیرون نیامدم.
برادر جانبازمان فکر کرده بود من یکی از افرادی هستم که توی نانوایی او را زده اند، به نظر شما من چکار باید می کردم، خوب بایستی صبر می کردم تا او به آرامش برسد که رسید حالا اگر من نبودم باید یه کس دیگری کتک می خورد، نمی خورد؟

چی شد که رفتید بنیاد جانبازان؟
پایم که قطع شد مدت زیادی در بیمارستان بستری بودم وقتی از بیمارستان ترخیص شده و توان راه رفتن با عصا را داشتم، یاد توصیه های شهید آشتیانی در یک شب مهتابی توی جبهه افتادم که گفت: اگر شهید شدید خوش به سعادتتان و اگر نشدید بر گشتید، بروید به محرومان کمک کنید.
لذا تصمیم گرفتم به جهاد سازندگی بروم و در خدمت محرومان باشم، جهاد که بودم اوقات بیکاری ام را با سرکشی به جانبازان و عیادت از آنها در بیمارستان و خانه هایشان می گذراندم.
یک روز منزل یک جانبازی بودم که مسوول بنیاد جانبازان هم آنجا بود وقتی دید من به کارم علاقمندم، درخواست کرد که بروم بنیاد جانبازان، من هم قبول کردم. جهاد هم برایم یک مأموریت ۶ ماهه زدند، اما مأموریتم ۱۰ سال تمام طول کشید.

چطور شد که پایت قطع شد؟
عملیات فتح المبین بود و آتش سنگین دشمن منطقه را به جهنمی تبدیل کرده بود، کنار گونی های سنگر بودم که گلوله توپ دشمن در کنارم به زمین خورد، یک لحظه به زمین پرتاپ شده و از گرد و خاک حاصله هیچ کجا را نمی دیدم، کمی که به خودم آمدم، تصمیم گرفتم بلند شوم که افتادم روی زانویم، درد تمام بدنم را گرفته بود، با عجله ماسه ها را کنار زدم و دیدم بخار گرمی همراه با خون از پایم بیرون می زند، بلافاصله با چفیه ای که همراه داشتم قسمت بالای رانم را که ترکش خورده بود بستم تا خون به بیرون نزند.
کم کم از حال می رفتم که مرا با خودروی جیپ به بیمارستان صحرایی رساندند آنجا پایم را پانسمان کرده سپس به اهواز و فردایش به بیمارستانی در مشهد منتقل شدم. در بیمارستان مشهد تصمیم گرفتند پایم را که به پوست و استخوانی وصل بود قطع کنند، اما گفتم شاید می شد آن را نگه داشت، لذا به دلیل کمبود امکانات به بیمارستانی در تهران منتقل شدم.
دکتر متخصص که بالای سرم آمد و پایم را دید گفت برای این پا هیچ کاری نمی شود کرد لذا یک پایم را قطع کردند و با یک عصا یار همیشگی راهی شدم.

کی و چگونه به جبهه اعزام شدی؟
زمزمه جنگ که شد، وقت خدمت سربازی ام رسیده بود، خیلی دلم می خواست توی بسیج و یا سپاه خدمت کنم و بروم برای دفاع از اسلام و انقلاب اما چون تک پسر خانواده بودم اجازه ندادند.
آن روز دوستان زیادی داشتم که در همان روزهای آغاز جنگ تحمیلی به جبهه ها رفته و شهید شدند، به خاطر همین هم خانواده ام می ترسیدند که مرا از دست بدهند.
بالاخره خدمت در ارتش را قبول کردم و رفتم سربازی و پس از طی دوران آموزشی به جمع نیروی هوابرد شیراز پیوستم و بعد از دیدن دوره های آموزشی، عازم جبهه شدم.

می بینم که روزهای جمعه کوه را فراموش نمی کنی، اهل ورزش هم هستی؟
من قبل از انقلاب، رزمی کار بودم و در کارم هم موفقیت های زیادی داشتم ورزش رزمی در طول زندگی، به خصوص در دوران خدمت سربازی خیلی به کارم آمد، لذا بعد از جانباز شدن هم، کار ورزشی ام را فراموش نکرده و هنوز هم ادامه می دهم.

به نظر تو جانباز موفق چه کسی است؟
جانبازی که تحصیلاتش را ادامه بدهد، آنهایی که به دنبال تحصیل رفتند، واقعا موفق شدند، هم در زندگی اجتماعی و هم از نظر روحی و روانی.

وضعیت تحصیلی خودت چگونه است؟
من دیپلمم را از هنرستان قزوین گرفتم، بعد از انقلاب، در یک مقطعی کنکور شرکت کردم و رشته آمار قبول شدم، آن روزها در جهاد سازندگی مشغول کار بودم و ۲ فرزند هم داشتم، ضمن اینکه مستاجر هم بودیم لذا اگر به سراغ دانشگاه می رفتم، توان اداره ی مخارج زندگی را نداشتم، بنابراین از دانشگاه رفتن منصرف شدم، اما پس از اینکه به حالت اشتغال در آمدم و فرصت بیشتری داشتم، مجددا در کنکور دانشگاهها شرکت کردم و درسم را در رشته حقوق دانشگاه پیام نور ادامه دادم.

از اینکه پایت را قطع کردند، ناراحت نبودی؟
اتفاقا خیلی هم خوشحال و راحت شدم، برخی از جانبازان که احتمال می دادند اگر پایشان را عمل کرده و جراحی کنند بهتر است، این کار را انجام دادند ولی هنوز هم پس از گذشت سالها در عزابند و مرتب بایستی در راه دکتر و درمان باشند اما من بلافاصله پایم را قطع کردند و الآن هم هیچ مشکلی در انجام کارهای روزمره ام ندارم.

بچه ی کدام محلی؟
بچه ی شیخ آباد سعدی هستم و متولد ۸ شهریور سال ۳۹، پدرم بنای ساختمانی بود و من هم وردستش کار می کردم، عصای دست پدرم بودم، چون تک فرزند پسر خانواده بودم و به خاطر تلاش و فعالیت زیادم در کارهای خانه، هر مشکلی که توی خانه ی خودمان و فامیل بود به سراغ من می آمدند.
شیخ آباد، محله ی زندگی است و آدمهای بزرگ و شهدای زیادی را تقدیم انقلاب کرده و در طول تاریخ همه جور آدم در خود دیده است، هم آدمهای بد و خیلی بد و هم آدمهای خوب و خیلی خوب، مثل شهید خلبان عباس بابایی که افتخار محل ماست و خیلی از شهدای دیگر که نام و نشان از شیخ آباد دارند.

از روزهای جبهه، چی در خاطرت مانده است؟
یادم هست که قرار بود عملیات مهمی انجام بشود، نیروهای ما را تحویل تیپ ۳ زرهی زنجان دادند که در تنگه رقابیه مستقر شدیم. از آنجایی که اوایل جنگ بود و نیروهای ما مسایل امنیتی را رعایت نمی کردند، خیلی از تصمیم ها و حرف ها لو می رفت و دشمن با خبر می شد.
هنوز زمان دقیق عملیات مشخص نبود که دشمن از موضوع با خبر شده بود لذا آن شب از غروب با آتش سنگینی که بر روی ما می ریخت، منطقه را تبدیل به جهنمی کرده بود که هر لحظه شاهد به زمین افتاده بچه ها بودیم.
آن شب تا صبح مقاومت کرده و در مقابل حملات دشمن ایستادگی کردیم خورشید که داشت از پشت کوهها بیرون می آمد، عراقی ها عقب نشینی کرده و به منطقه خودشان برگشتند.
صبح شده بود و از مجموع نیروهای ما فقط ۱۷ نفر مانده بودند که دیدیم شهید صیاد شیرازی و محسن رضایی، فرماندهان ارتش و سپاه پاسداران به نزد ما آمدند. آنها ما را حسابی تحویل گرفته و مورد تشویق و تقدیر قرار داده و گفتند: شما با مقاومت خود ایران را نجات دادید و این در حالی بود که ما خودمان اصلا متوجه نبودیم چکار کرده ایم.
آنها گفتند: با توجه به عملیاتی که در پی بود اگر شما مقاومت نمی کردید و دشمن وارد خاک ما می شد، امکان انجام عملیات نبود و ما شکست می خوردیم، لذا مقاومت شما ۱۷ نفر باعث شد که دشمن منطقه را ترک کرده و احساس کند که عملیاتی در کار نیست.
آن روز گذشت و فردای آن عملیات فتح المبین توسط رزمندگان اسلام انجام شد که پیروزی های زیادی را به همراه داشت.

به آن روزها که برمی گردی، از کارت راضی هستی؟
همیشه خدا را شکر می کنم که توفیق آن دوران را به من داد، من همیشه شاکر خدا هستم آن روزها بهترین روزهای زندگی ام بود و از طرفی خوشحالم که جانبازان عزیز همیشه قدردان کارهایی که برای آنها انجام داده ایم بوده و این خودش سعادت بزرگی است که باید سپاسگزار آن بود.
گفتگو در تابناک


Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس