۲۳.شبی که قزوین در آتش سوخت

شبی را که شهر قزوین در آتش کینه ی عوامل رژیم پهلوی سوخت، کمتر کسی دیده است، اما هر ساله در مورد آن حرف و حدیث های زیادی گفته می شود.
روز قبل از حادثه من از حمله ی رژیم به شهر اطلاع داشتم، آن هم به واسطه ی اینکه سرباز لشگر ۱۶ زرهی بودم و کار دفتری داشتم، لذا از طریق بی سیم مکالمات افسران پادگان و فرماندهی لشگر را پی گرفتم.
فرمانده نظامی دستور آتش و نابودی شهر را داده بود، شاید اگر آن حداقل وجدان بیدار و آنهمه حس نوع دوستی ای که در دل بعضی از سربازان و افسران بود، وجود نداشت، قزوین شاهد کشتاری خونین و نابودی همه چیز بود.
در این شرایط، من هم به سهم خود و با ارتباطی که با دوستانم در شهر داشتم، آنها را در جریان امر قرار دادم، آن روز من به همراه ۴ سرباز دیگر که ۲ نفر تهرانی، یک نفر همدانی و دیگری آبادانی بود، تصمیم گرفتیم، اگر رژیم مصمم بود که برنامه هایش را اجرا کند، ما نیز از درون گردان محل خدمتی مان آشوب کرده و با زمینه ای که در مجموعه ی سربازان وجود داشت، درب اسلحه خانه گردان را شکسته و اسلحه ها را در اختیار آنان قرار دهیم، حداقل این اقدام به هم ریختن نظم و نظام پادگان و توجه بیشتر فرماندهان به داخل و در نتیجه فرو کش کردن خشم رژیم در حمله به شهر بود.
از غروب آن روز، رژیم حمله ی از پیش تعیین شده اش را به شهر آغاز کرد، تقریباً تمام نیروهای داخل لشگر ۱۶ زرهی در آماده باش بوده و با تجهیزات کامل وارد شهر شدند، بنابراین برنامه ی ما هم به هم خورد، چرا که همه ی سربازها را به شهر اعزام کرده و فقط سربازانی که بومی و قزوینی بودند را در پادگان نگه داشتند، آن هم بخاطر اینکه در اجرای برنامه شان مشکلی ایجاد نشود.
بعد از غروب خورشید، شب فرا رسیده و کم کم صدای الله اکبر مردم به گوش می رسید، از طرفی در حالی که صدای مهیب گلوله های رژیم، یک لحظه هم قطع نمی شد، صدای تکبیرهای رسای مردم، بر صدای سیاه دژخیمان غلبه می کرد.
کم کم فریاد های مردم بیشتر و بیشتر شد و طنین آن، فضای لشگر را پر کرد، من که تنها بودم و با اسلحه ای خالی از فشنگ در گردان شنیکا نگهبانی می دادم ـ تا به قول آنان سرگرم باشم ـ نمی توانستم دست روی دست بگذارم، تصمیم گرفتم کاری کنم، هیچکس نبود، دوستانی را که قرار بود با هم نقشه ای را که گفتم اجرا کنیم، به ماموریت تخریب شهر رفته بودند – که بعداً مطلع شدم همگی آنها فرار کرده و پس از پناه بردن به خانه ی مردم، به شهرهایشان رفته اند- چند سرباز بیمار و ضعیف الجثه هم در آسایشگاه استراحت می کردند، تاب و تحملم تمام شده بود، صدای الله اکبر همشهریانم قطع نمی شد، یک آن تصمیم گرفتم تا اسلحه ای فراهم کرده و به شهر بروم، حالت جنون پیدا کرده بودم.
به اطاقی که اسلحه خانه ی گردان محل خدمتم بود حمله کردم، مرتب شاه و عوامل رژیم را دشنام می دادم، فریادهای بلندی که همه ی فضای گردان را گرفته بود. اطرافیان از ترس احاطه ام کردند. ابتدا یکی از ماموران ساواک و جمعی از رکن یک لشگر که در پادگان حضور داشت در محل حاضر شده و اقدام به دستگیری من کردند، اما در همین لحظه فرمانده ی گروهان ما که افسری انقلابی و اهل تبریز بود و از قبل نیز با او ارتباط داشتم وارد معرکه شد و خطاب به آن مامور گفت: این آقا دیوانه است و هر چند روزی یک بار اینگونه می شود، من هم از فرصت استفاده کردم و با های و هوی فراوان به او فهماندم که اینچنین است.
این اتفاق دلیلی شد بر اینکه من روانی هستم و بایستی به خانه منتقل شوم.
ساعات آخرین شب بود، به همراه فرمانده گروهان مربوط که همسرش دانشجو و مستاجر منزل ما بود در داخل یک خودرو سواری از درب پادگان خارج شدیم. به خیابان که رسیدیم، شهر آشوب زده بود، هیچ چیز سر جایش نبود، نیروهای نظامی در سطح شهر پراکنده بودند، مرتب با اسلحه شلیک می کردند، گلوله ها مقصد خاصی نداشت، چرا که از مردم هیچ خبری نبود، به جز فریادهای الله اکبر شان که از پشت بام ها به گوش می رسید و لحظه ای هم قطع نمی شد.
ماموران رژیم وحشیانه به در و دیوار می کوفتند و به هر سو شلیک می کردند، تانکها هر آنچه بر سر راهشان بود له می کردند، بعضی از افسران اسلحه بدست از وسط خیابانها، سربازان را هدایت کرده و وحشیانه فریاد می کشیدند، هر چند متری یک بار مانع عبور ما می شدند و علت حضورمان را جستو می کردند، تقریبا ً همه ی آنها مشروب خورده و مست بودند، خیابان های پادگان، بوعلی، نادری، پیغمبریه، سبزه میدان، شهدا (سپه) را طی کردیم، شاید ۲ ساعت به طول انجامید، در طول خیابان نادری، سبزه میدان و مسیر بازار، همه چیز به آتش کشیده شده بود، آنچه به چشم می آمد شهری سوخته در خرمن آتش بود، بسیاری از مغازه ها توسط سربازان غارت شده و می شد، ماشین هایی که در خیابان ها پارک شده بود به وسیله تانگها و نفربرهای ارتش در هم می پیچید، سربازان با اسلحه و هر آنچه در دست داشتند شیشه های مغازه ها، ماشین ها و هر آنچه بر سر راهشان بود را خرد می کردند.
چند نفری را در مسیر دیدم که با قدهای بلند خیابان را به زیر پوتین های خود در می نوردیدند. شمشیر در دست داشتند و در وسط خیابان ها رجز خوانی می کردند. صدای دلخراش گلوله ها توان خاموش کردن فریاد الله اکبر مردم را نداشت، اما با گذشت نیمه های شب و فرارسیدن صبح صادق، کم کم ماموران خسته از بی هدفی ها به لانه های خود بازگشتند تا شهر برای مردم، تماشایی و ماندنی باشد. آن هم در ذهن همیشه شفاف و روشن تاریخ.
آن شب تاریخی در دل خود، ماجراهای بسیاری برجای گذاشت، بعداً شنیدیم که چند سرباز غیربومی به خاطر تمرد از فرامین افسران، به قتل رسیده و دهها سرباز انقلابی، از موقعیت ها استفاده و به خانه های مردم پناه بردند تا در زمان مناسب به خانه هایشان برگردن.
بر اثر این حادثه ی فراموش نشدنی، زخم های زیادی بر پیکر این شهر و مردم حماسی آن وارد شد که فقط با پیروزی ۲۲ بهمن و روشن شدن چشمان مردم به دیدار رهبر مهربانشان، امام خمینی (س) التیام یافت.

Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس