بچه های انقلاب. رخداد ۷ دی ۱۳۵۷ فزوین

زمستان سال ۱۳۵۷ برای مردم قزوین، زمستان سخت و ماندگاری بود. زمستانی که برف و سرمایش با خون مردم مبارز و انقلابی قزوین درآمیخت تا با پیروزی انقلاب اسلامی، بساط ظلم و جور از ایران اسلامی برچیده شود.
پس از حادثه ی تلخی که دیماه سال ۵۷ را در تاریخ انقلاب اسلامی ماندگار ساخت، بیش از ۳۰ سال ماجرای حمله ی خودروی ارتش به کودکان بی دفاع در خیابان، دهان به دهان گشت و هرکس به نوعی از آن حادثه سخن می گفت، تا اینکه سرانجام با بررسی کامل موضوع از سوی سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران استان قزوین، این رخداد سیاه، مستند و به تصویر کشیده شد.
در این میان، قلم روان و زیبای اسماعیل هنرمندنیا و تصویرگری زیبا و دلنشین مرجان نیک جاه به یاری این رخداد آمد تا با انتشار کتاب بچه های انقلاب، ماجرای ۷ دی قزوین برای همیشه ثبت و ضبط گردد.
آنچه پیش روی شماست داستان فوق و به زبان کودکان و نوجوانان، سازندگان فرداهای روشن این سرزمین است که خواندنش برای بزرگترها هم خالی از لطف نیست.
و اما ماجرای ۷ دی قزوین:
اوایل زمستان سال ۱۳۵۷ بود. مردم شهر قزوین هم، مانند سایر شهرهای ایران، شور و حال عجیبی داشتند. آن ها نهضتی را که سال ها پیش، یعنی از سال ۱۳۴۲ به رهبری امام خمینی شروع شده بود ادامه می دادند و به ظلم و ستم اعتراض نموده و راهپیمایی می کردند.
در این راهپیمایی ها سربازان شاه آنان را به گلوله می بستند و به خاک و خون می کشیدند، ولی در غم از دست دادن عزیزانشان که شهید شده بودند، نه تنها ناراحت نبودند، بلکه هم چنان راه آن ها را ادامه می دادند.
مردم از پیر و جوان و کوچک و بزرگ، منتظر ورود امام خمینی بودند. در این میان کودکان هم مانند بزرگ ترها خوش حال به نظر می رسیدند.
روز پنج شنبه هفتم دی ماه سال ۱۳۵۷، مردم شهر از هر گوشه و کنار به طرف امام زاده حسین می رفتند تا پیکر پاک سه شهید از خانواده ای به نام محمودیان را که روز قبل در درگیری با سربازان به شهادت رسیده بودند را به خاک بسپارند.
پدر و مادر مریم هم آماده شدند تا به امام زاده حسین بروند. مریم وقتی متوجه شد از آنان خواست اجازه دهند همراهشان به امام زاده حسین برود، ولی پدر و مادرش او را همراه خود نبردند و وی راهی دبستان بابک در نزدیکی خانه شان که در خیابان پادگان بود، شد.
در حیاط مدرسه دوستش افسر و زهرا را دید که ناراحت هستند. از آنان پرسید چه شده است و چرا ناراحتید؟ افسر گفت: «مگر نمی دانی دیروز بعد از ظهر سه پسر عمو را در نزدیکی اداره آموزش و پرورش به شهادت رسانده اند و امروز ساعت ده صبح مراسم تشییع آنان می باشد. من خیلی دلم می خواهد می توانستم به امامزاده حسین بروم.»
مریم گفت: «من هم به پدر و مادرم خیلی اصرار کردم که با آن ها بروم ولی قبول نکردند.»
زهرا گفت: «بچه ها مگر امام خمینی دستور نداده که مدارس به عنوان اعتراض به جنایات شاه تعطیل شوند؟»
افسر گفت: «همین طور است.»
زهرا گفت: «من فکری به ذهنم رسیده است.»
مریم گفت: «چه فکری؟»
زهرا گفت: «زنگ تفریح مدرسه را ترک می کنیم و دیگر به مدرسه نمی آییم. در ضمن می توانیم به امامزاده حسین هم برویم و در مراسم تشییع شهدا شرکت کنیم.
در حیاط مدرسه بچه های دیگر هم در مورد جنایات دیروز سربازان شاه صحبت می کردند و چیزهایی به هم دیگر می گفتند. زنگ مدرسه زده شد و دانش آموزان به سر کلاس هایشان رفتند، اما کسی حال و حوصله ی درس خواندن نداشت.
در کلاس ها بچه ها با هم دیگر پچ پچ می کردند و حرف هایی بین هم رد و بدل می کردند. معلم ها هم ناراحت بودند و حوصله نداشتند درس بدهند. ساعت دیواری، ۳۰/۹ صبح را نشان می داد که زنگ تفریح زده شد. افسر، زهرا، مریم، مژگان و چند نفر دیگر از دبستان خارج شدند و شروع به دادن شعار مرگ بر شاه و استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی، در خیابان پادگان کردند.
آن ها هم چنان که به راه خود ادامه می دادند چند نفر از بچه های همسایه شان، از جمله حمید و امیر هم به جمع آن ها پیوستند.
در همین حال بود که ناگهان یک دستگاه ماشین جیپ ارتش که به طرف پادگان می رفت از راه رسید. فاصله اش تا بچه ها ۵۰۰ متر می شد. دانش آموزان بدون توجه به جیب به راه خود ادامه می دادند و شعار می دادند. سرگروهبان و سه نفر سرباز داخل جیب بودند.
گروهبان با دیدن دانش آموزان به سرباز راننده دستور داد به طرف دانش آموزان برود و آن ها را زیر بگیرد. سرباز راننده گفت: «سرگروهبان به آن ها کاری نداشته باشید آن ها بچه هستند و دارند بازی می کنند، اجازه بدهید برویم.»
اما گروهبان با عصبانیت فریاد زد: «پیاده شو خائن. لازم نیست تو مرا راهنمایی کنی. من خودم می دانم چه کار کنم.»
بچه ها هر لحظه به ماشین جیب نزدیک تر می شدند و تقریباً فاصله شان با ماشین ۱۰۰ متر می شد.
گروهبان که حالا خودش پُشت فرمان نشسته بود با سرعت هر چه تمام تر به دانش آموزان که به راه خود ادامه می دادند و نزدیک کسانی که در صف ایستاده بودند قرار داشتند، حمله ور شد. در این حمله ی وحشیانه هر کدام از دانش آموزان به گوشه ای پرتاب شدند و کف خیابان را خون فرا گرفت. از هر گوشه ای جوی خون جاری بود. گویی عاشورا بار دیگر، ولی این بار نه در کربلا، بلکه در خیابان پادگان تکرار شده و یزید زمان بی رحم تر، وحشی تر و سنگ دل تر از یزید کربلا است.
مردمِ ایستاده در صف نفت که گیج و مبهوت شده بودند و باورشان نمی شد یک آدم دست به چنین جنایتی بزند، به طرف ماشین حمله بردند که آن ها از محل حادثه فرار کردند و مردم هم بلافاصله هر کدام بچه ای را در آغوش گرفته و به طرف بیمارستان شاه اسماعیل که در آن نزدیکی قرار داشت می دویدند، بچه هایی که در زیر چرخ های جیپ، صورت و دست و پایشان لِه شده و یا شکسته بود.
هر لحظه جمعیت شهر که از این موضوع با خبر شده بودند، به محل حادثه می آمدند و اشک ریزان به طرف بیمارستان می رفتند تا از حال کودکان معصوم باخبر شوند، در حالی که از هم دیگر می پرسیدند: این کودکان بی گناه مگر چه کرده بودند که یزیدیان آنان را به خاک و خون کشیدند؟
کودکان خون آلود، روی تخت های بیمارستان آرام خوابیده بودند و پزشکان، پرستاران و کارکنان بیمارستان در حالی که اشک از چشم هایشان جاری بود تلاش می کردند آنان را نجات دهند.
در بیمارستان غوغایی بود و هم چنان کوشش ها ادامه داشت، اما حمله ی ناجوانمردانه ی این گروهبان به قدری شدید بود که روح زهرا دقایقی بعد به سوی آسمان پرواز کرد و کارکنان بیمارستان را در ماتم خود فرو بُرد.
یک ساعت بعد افسر هم جان خود را از دست داد و به دوست و هم کلاسی اش زهرا پیوست.
چند ساعت بعد، درمان پزشکان مؤثر واقع نشد و حمید و امیر نیز شهید شدند.
با شهادت این چهار دانش آموز جمعیتِ منتظر در جلوی بیمارستان آن چنان خشمگین شدند که همگی به طرف پادگان به راه افتادند و در آن جا با دادن شعار، خواستار مجازات این جنایتکار شدند.
سربازانی که جلوی پادگان ایستاده بودند با دستور فرمانده شان شروع به تیراندازی هوایی کردند و از مردم خواستند آن جا را ترک کنند، ولی جمعیت ایستاده در مقابل درب پادگان هم چنان می خواستند گروهبان مجازات شود.
فرمانده ی پادگان با شنیدن شعارهای مردم و شلیک گلوله خود را به درب پادگان رساند. او که با جمعیت بسیار زیاد شهر رو به رو شده بود و هر طور شده می خواست مردم متفرق شوند، از آنان خواست به خانه هایشان بروند و او گروهبان مجرم را دادگاهی و مجازات خواهد کرد، اما فرمانده ی پادگان نه تنها او را مجازات نکرد، بلکه وی را در جای امنی پنهان نمود و سفارش کرد از پادگان خارج نشود.
اما سرانجام پس از پیروزی انقلاب اسلامی گروهی از جوانان انقلابی، آن گروهبان خائن را دستگیر نمودند و به دادگاه انقلاب اسلامی تحویل دادند که پس از محاکمه، وی را در تاریخ ۲۸/۱۲/۵۷ مجازات کرده و به سزای جنایت هولناک خود رسید.
کودکان شهید این واقعه: زهرا کلانتری یکتا، افسر عباسی شهرستانکی، حمید اعرابی و امیر اره ساز بودند که پس از شهادت شان، توسط جمعیت زیادی از مردم، تشییع و در حیاط امامزاده حسین قزوین دفن شدند و ۵ دانش آموز که مجروح شده بودند و همگی پس از ماه ها درمان، بهبود یافتند.

Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس