کتاب پابوس

در این کتاب ۶۳ خاطره در رابطه با شهدای استان قزوین و در تیراژ۳۰۰۰ نسخه منتشر شده است. خاطرات این کتاب از زبان همرزمان و بستگان شهدا نقل گردیده است.


و این هم تعدادی از خاطرات این کتاب:
ماهی سیاه عراقی!

مدت‌ها بود که از رفتنش به جبهه می‌گذشت و ما خبری از او نداشتیم. چند وقتی هم بود که نامه نمی‌داد، تا لااقل کمی دلخوش باشیم. اضطراب و نگرانی ما روز به روز بیش‌تر می‌شد.
بعدازظهر یک روز تابستانی بود، که زنگ خانه به صدا در آمد. با عجله به سوی در رفتم و آن را به سرعت باز کردم. جا خوردم. جوانی را دیدم با لباس مقدس سپاهی و با صورتی خاک‌آلود، که نورانیت در چهره‌اش موج می‌زد. کمی که دقت کردم، دیدم خودش است؛ برادرم!
«غلامحسین»را سخت در آغوش گرفتم و کلی دیده بوسی کردیم و بعد، به اتفاق داخل خانه رفتیم.
یک ظرف پلاستیکی در دستش بود. نظرم را به سوی خودش جلب کرد. حیرت‌زده پرسیدم: «این دیگر چیست؟»
با خنده پاسخ داد: «سوغات جبهه است!»
گفتم: «مگر در جبهه غیر از تفنگ و «چفیه» و ساک، سوغات دیگری هم هست؟»
گفت: «گفته بودم که ما در «کارون» و «هور العظیم» گردش می‌کنیم.»
گفتم: «شوخی بس است؛ توضیح بده این چیست؟»
دَرِ ظرف پلاستیکی را باز کرد. با تعجب دیدم تعدادی ماهی سیاه کوچولو، همراه با یک «لاک‌پشت» داخل آن در حال جنب و جوش هستند.
او در اصل این کار را کرده بود، تا ما باور کنیم که او در تمام این مدت، در جبهه در حال تفریح و بازی است.
«غلامحسین» دوباره چند روز بعد به جبهه رفت و دیگر برنگشت و ما ماندیم و تعدادی ماهی سیاه عراقی، که بدون صدا در آب حوض خانه، شادی می‌کردند، که بعدها به یادگار از آن شهید بزرگ و رشادت‌های کربلایی‌اش در «هورالعظیم» برای ما باقی ماندند.
 منصوره مردانی‌فر
عصرانه خونین

پانزده روز از ازدواج «سعیدی»می‌گذشت؛ اما گویا به او الهام شده بود که باید به جبهه‌ برود. ساعت ۴ بعدازظهر یکی از روزهای بهار، همراه ۱۲ تن از هم‌رزمان در وقت استراحت و در محل خدمت، پایگاهی در منطقه‌ی «سیاحومه»ی «بانه»ی «کردستان»، مشغول بازی «فوتبال» بودیم.
در همین هنگام دو روستایی به ما نزدیک شده و مشغول سلام و احوال‌پرسی شدند. دو نفر دیگر هم در فاصله‌ی ۲۰۰ ـ ۳۰۰ متری ما مشغول کشاورزی بودند.
آن دو نفر پس از سلام و احوال‌پرسی، به طرف کشاورزان حرکت کردند. دقایقی بعد دیدیم که سفره‌ای را دارند روی زمین پهن می‌کنند. ما به گمان این که می‌خواهند عصرانه‌ای بخورند، به این موضوع توجه‌ای نکردیم و دوباره مشغول بازی شدیم، که صدای رگبار اسلحه‌های آن‌ها همه ما را به وحشت انداخت. همه وحشت‌زده روی زمین دراز کشیدیم؛ اما «سعیدی» یک آن از جایش بلند شد و خود را به اسلحه‌خانه رساند و اسلحه‌اش را برداشت.
هر لحظه به تعداد آن‌ها، که از اعضای حزب «کومله» بودند، اضافه می‌شد.
«سعیدی» را دیدم که اسلحه به دست، برای نجات ما به سمت‌شان داشت شلیک می‌کرد. نفس ضد انقلاب را بریده بود؛ اما، ناگهان نقش بر زمین شد و افتاد.
خودم را هر طور بود بالای سرش رساندم. بدنش سالم بود. سرش را روی زانویم گذاشتم، که یک آن متوجه شدم تیر به دهانش خورده و از پشت سر خارج شده است.
 هم رزم شهد، محمد برهانی

شهید «بیت‌المقدس»!

«عبدالله»که در عملیات «فتح المبین»، به همراه هم‌رزمانش حضور فعالی داشت و حتی بر اثر انهدام تانکش توسط نیروهای عراقی تا مرز شهادت هم پیش رفته بود، برای مرخصی به خانه آمده بود.
یک روز هنگام ظهر، که در جمع خانواده نشسته بودیم، از هر دری سخنی گفته می‌شد و بیش‌تر گفته‌ها هم یک جوری به جنگ، شهادت و عملیاتی که تازه صورت گرفته بود، ارتباط پیدا می‌کرد.
مادرم که نگران «عبدالله» بود، رو به او کرد و گفت: «پسرم، عبدالله جان! مراقب خودت باش ... اوضاع جبهه‌ها خیلی خطرناک است.»
«عبدالله» با خنده در جواب مادرم گفت: «مادر جان! مطمئن باش ... من الآن شهید نمی‌شوم ... من در «بیت المقدس» شهید می‌شوم!»
«عبدالله»، پس از اتمام مرخصی‌اش، دوباره روانه‌ی جبهه شد و در عملیات «بیت المقدس» شرکت کرد و به شهادت رسید؛ طوری که حرفش، در رابطه با شهادتش در عملیات «بیت المقدس»، برای‌مان به حقیقت پیوست.

«عبدالله وهاب‌پور»، که اولین اعزامش به جبهه در تاریخ ۲۲/۲/۶۱ بود، درست یک سال بعد و در همان روز ـ یعنی در تاریخ ۲۲/۲/۶۲ ـ در آزادسازی خرمشهر، به فیض شهادت رسید.
 علی وهاب‌پور

امیدوارم که آن دنیا، جبران کنم!

«گنجعلی»عاشق جبهه و جنگ بود و از این که همه‌ی دوستانش به جبهه رفته بودند و او نرفته بود، خیلی ناراحت بود. حتی به مدت دو هفته مریض شد و ما او را پیش هر دکتری می‌بردیم، می‌گفتند: «هیچ ناراحتی ندارد ... فقط مشکل روحی!»
ناراحتی روحی «علی»، جبهه بود و این که دوست داشت هر چه زودتر به مناطق جنگی برود. من وقتی دیدم «علی» خیلی حالش نامساعد است، رفتم پیش فرمانده‌اش و رضایت‌نامه‌اش را امضا کردم، تا برود.
«علی»، وقتی شنید که من رضایت داده‌ام تا به جبهه برود، بیماری‌اش را به کلی از یاد بُرد و بالاخره هم موفق شد به جبهه اعزام شود.
او مرتب برای‌مان نامه می‌نوشت و از ما می‌خواست که با خانواده‌های شهدا هم‌دردی کنیم و آن‌ها را تنها نگذاریم.
یک روز، به اتاق «علی» رفتم. قرآنش را برداشتم و شروع به ورق زدن کردم، که چشمم به وصیت‌نامه‌اش افتاد. وصیت‌نامه‌اش را که خواندم، آرام و قرارم را از دست دادم. بلافاصله شال و کلاه کردم و راهی جبهه شدم تا ببینمش.
هر کجا می‌رفتم، می‌گفتند: «همین دو ساعت پیش این جا بود!»
من برای دیدن او از «اندیمشک» به «سوسنگرد» و از آن جا به «کرخه»، «اهواز» و «آبادان» رفتم.
صبح بود، که به فرمانداری «آبادان» رفتم تا نامه‌ای برای رفتن به مناطق جنگی و دیدن پسرم بگیرم؛ اما اجازه ندادند و گفتند: «شما آموزش ندیده‌اید و نمی‌توانید به منطقه‌ی جنگی بروید.» من هم در «آبادان» نامه‌ای برای پسرم نوشتم و به دوستانش دادم تا به «گنجعلی» بدهند و خودم با ناامیدی کامل به «قزوین» برگشتم.
دو روز از برگشتنم نگذشته بود، که جنازه‌ی پسرم را به «قزوین» آوردند و دُرست دو روز بعد هم نامه‌ی پسرم رسید، که نوشته بود: «پدر جان! من راضی به زحمت شما نبودم که به «آبادان» برای دیدن من بیایید. من نامه‌ی شما را خواندم و می‌دانم که این آخرین دیدار من با خانواده‌ام می‌باشد. بعد از رفتن شما، من نمی‌توانم زحمتی را که برای من کشیده‌ای جبران کنم. امیدوارم در آن دنیا جبران کنم!»
 پدر شهید

قرعه‌کشی برای شهادت

«جعفر»را بیرون چادر و در تاریکی شب دیدم، که تنها ایستاده و مانند تکه‌ای از ماه می‌درخشد. او آن قدر آن شب زیبا و دوست داشتنی شده بود، که با یک نظر می‌شد فهمید به این زودی‌ها شهید می‌شود.
جلوتر رفتم و به او گفتم: «جعفر»! اجازه بده از فرق سر تا نوک پاهایت را غرق بوسه کنم!» و او هم با تبسم همیشگی‌اش گفت: «مش «رمضان»! حالا ما را چوب‌کاری می‌فرمایی؟»
چند روز قبل از انجام عملیات، به علت حالاتی که از او دیده بودم و از طرفی می‌دانستم که علاقه‌ی وافری به فرزندانش دارد، نمی‌توانستم جدایی از او را تحمل کنم. به سراغ فرمانده رفتم و گفتم: «جعفر» از ناحیه‌ی پا درد می‌کشد و نمی‌تواند در عملیات شرکت کند.»
او را به نوعی متقاعد کردم که از حضور «جعفر» در عملیات ممانعت کند. فرمانده هم از حضور «عبادی»، برای شرکت در عملیات عذرخواهی کرد؛ اما «جعفر» رو به فرمانده کرد و گفت: «اگر بهانه‌ی شما درد پاهای من است، من حاضرم با شما مسابقه‌ی دو بدهم!»
و ادامه داد: «من با خود عهد کرده‌ام که به نیت چهارده معصوم (ع)، در چهارده عملیات شرکت کنم و این هم چهاردهمین عملیات من است که باید در آن شرکت کنم؛ پس التماس می‌کنم که نگذارید من ناامید شوم و به عهدم وفا نکنم!»
خلاصه به هر طریق، فرمانده راضی شد تا او در عملیات شرکت کند.

شهید «برزگر»، هم‌سنگر شهید «عبادی» نقل می‌کرد:
«در یکی از شب‌های نزدیک عملیات، بچه‌ها در چادر دور هم جمع شده بودند و قرعه‌کشی می‌کردند که کدام یک فردا از این جمع شهید می‌شود و جالب این که در هر سه بار قرعه‌کشی، قرعه به نام «جعفر عبادی» افتاد و او هم در همان عملیات و در سحرگاه چهاردهم بهمن ماه ۵۹ به شهادت ‌رسید.»
 رمضان علیپور
امضا برای «پلوپز»!

یک روز صبح، «یدالله» با عجله به خانه آمد و مادرم را صدا کرد و گفت: «مادر! در فروشگاه سر کوچه «پلوپز» ثبت نام می‌کنند. باید یک درخواست، همراه با شناسنامه‌ی شما و پدر را ببرم، تا ثبت‌نام کنند. من هم درخواست را نوشته‌ام و فقط می‌ماند شما امضا کنید، که ببرم و تحویل بدهم.»
مادر هم ـ از همه جا بی‌خبر ـ درخواست را فوراً امضا کرد و با شناسنامه‌ها تحویل «یدالله» داد و او هم خوشحال و شادان، بلافاصله از خانه خارج شد.
یک هفته، از این ماجرا گذشته بود، که مادر به «یدالله» رو کرد و گفت: «یدالله»! پس این «پلوپز» چی شد؟ … پس کی باید تحویل بگیریم؟»
«یدالله» هم که فردای آن روز می‌بایست به جبهه اعزام می‌شد، طاقت نیاورد که بیش از این مادر را از ماجرا بی‌خبر بگذارد، پس رو کرد و گفت: «مادر! درخواستی که شما امضا کردید، در واقع رضایت‌نامه‌ی شما برای جبهه رفتن من بود و من هم فردا باید به جبهه بروم!»
مادر شوکه شده بود و نمی‌دانست چه بگوید. کار از کار گذشته بود و دیگر هیچ کاری نمی‌شد کرد.
مادرم که به دفعات به فرزندش برای رفتن به جبهه پاسخ منفی داده بود، این بار انگار رضایت‌نامه را با رضایت کامل امضا کرده باشد، تبسمی کرد و گفت: «پسرم! تو را به خدا می‌سپارم.»

مادرم، خیلی زود خبر شهادت فرزندش را دریافت کرد و دوازده سال تمام هم منتظر پیکر مطهرش ماند، که «مفقودالاثر» شده بود؛ اما سر انجام پس از سال‌ها انتظار، مشتی استخوان به جا مانده از قامت فرزند رشیدش را باز گرداندند، که مادر با لباس دامادی ـ که برای او تهیه کرده و سال‌ها نگه داشته بود ـ به استقبالش رفت و پیشاپیش مردم، پیکر پاک و مقدسش را تشییع و به خاک سپرد.
 خواهر شهید، فاطمه لطفی


Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس