۲۲. مادر آهسته گفت!

شهر ولوله ای بود، همه جا را چراغانی کرده بودند و هر روز کاروانی از اسرا به شهر می آمد و مردم آنها را به دوش می گرفتند و قدمهایشان را بر روی چشمانشان می گذاشتند.


شهر ولوله ای بود، همه جا را چراغانی کرده بودند و هر روز کاروانی از اسرا به شهر می آمد و مردم آنها را به دوش می گرفتند و قدمهایشان را بر روی چشمانشان می گذاشتند.
مرتضی حاج سید جوادی ، یکی از آزادگان دلاوری بودکه پس از اسارت او، برادر دلیرش که فرمانده گردان امام رضا (ع) هم بود به شهادت رسیده بود.
او که از اسارت آمد، توی راه، دوستانش یه جورایی به او اطلاع دادند که برادرش شهد شده است، مرتضی حال عجیبی پیدا کرده بود، خستگی راه،‌ رنج اسارت و خبر شهادت برادر رشیدش،‌ او را کاملاً به هم ریخته بود، به طوری که هیچ اختیاری برای حرکت نداشت و مردم بودند که او را از روی دستانشان به سمت خانه هدایت می کردند.
کوچه مملو از جمعیت بود و اصلاً راه رفت و آمد نبود، مرتضی را بردند روی دست ها و همینطور دست به دست تا داخل خانه هدایتش کردند.
داخل اتاق که نشست ازدحام جمعیت در بیرون از خانه، داخل حیاط و اتاق وصف ناشدنی بود، صدا و سیما داشت فیلم می گرفت، مادر که رنج و درد سالها انتظار و فراق امانش را بریده بود، آرام کنار مرتضی نشست و دستش را گذاشت کمر او و آرام زیرگوشش گفت: مرتضی، ‌پدرت چند روز قبل فوت کرد، اصلاً به خودت نیاور، با استقامت باش که دشمن سوء استفاده نکند.
من که عکس می گرفتم، مرتضی را دیدم که اصلاً خودش نبود و اگر دست مادر به کمرش نبود، امکان مقاومت و نشستن نداشت.


Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس