۲۰- نفر سوم تان کو؟

در طول سالهای خدمتم در بنیاد شهید، کمتر یادم می آید که مأمور خبرکردن خانواده ها،‌ در خصوص شهادت عزیزشان باشم، اما نمی دانم آن روز چطور شد که قرعه به نام من افتاد.

با یکی از همکاران و راننده، راهی یکی از روستاهای دور افتاده رودبار الموت شدیم، راه پر پیچ و خمی را طی کرده بویم و خسته و مانده، به مقصد رسیدیم. در خانه را به صدا در آوردیم،‌ هنوز دستم را از روی در بلند نکرده بودم که یک پیر مرد نورانی در حالی که خنده بر لب داشت، در را باز کرد، ما هنوز داشتیم چهره او را تماشا می کردیم که گفت: پسرای خوبم بیایید تو و ما را راهنمایی کرد تا توی اتاق کوچکی که عکس بزرگ شده پسرش، کنار ۲ عدد شمعدانی روشن خودنمایی می کرد، نشستیم.
زمین اتاق، میوه و شیرینی و گردوهای تازه ی الموت که پوست کنده و داخل کاسه ی آب ریخته بودند، چیده شده بود.
حال خوش پدر را که دیدیم، ماندم که چگونه ماجرا را برایش بگویم، جابجا که شدیم،‌ قبل از اینکه من چیزی بگویم، پدر شهید گفت: خوب عزیزان من خوش آمدید، خوش خبر باشید.
ما از تعجب دهانمان بازمانده بود، او که حال ما را دید، گفت تعجب نکنید، شما پرندگان خوش خبر پسرم هستید، دیشب خواب پسرم را دیدم، او خودش به من گفت که شهید شده است و شما را هم به من نشان داد که امروز می آیید و من هم باید حسابی از شما پذیرایی کنم.
تا آمدم حرفی بزنم، گفت: شما را که پسرم، به من نشان داد،‌گفت: ۳ نفر هستند،‌ پس آن یکی تان کو؟
حرف پدر شهید تمام نشده بود که راننده ماشین یا الله گفت و وارد اتاق شد.


Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس