۱۹. آژیر خطر به صدا در آمد

آن روزها شهید زیاد می آوردند، مرتب هم بایستی برای هر شهید چند پلاکارت می نوشتیم تا بر روی سردر منزل، محل اداره و یا مدرسه ای که شهید دانش آموز آن بود نصب شود.
دو،‌ سه خوشنویس داشتیم که پلاکارت ها را می نوشتند، اما باز هم عقب می ماندند، ‌یک روز داخل شهر، پلاکارت نصب می کردیم که یک پلاکارت چاپی با موضوع میلاد حضرت مهدی (عج) نظرم را جلب کرد، زیر پلاکارت نوشته بود چاپ سیلک پوشینه باف.
صبح فردای آن روز، به اتفاق یکی از بچه ها‌ رفتیم کارخانه پوشینه باف که تولیدش پارچه های پرده ای، دررنگ های مختلف بود.
سراغ مدیر عامل شرکت را گرفتم، ما را راهنمایی کردند،‌ در را زدیم، ‌ آقای ….. در را باز کرد و بفرما زد،‌ نشستیم، مدیر عامل، آدم خوبی بود، اما باید یه طوری موضوع را مطرح میکردیم تا درخواستی که داشتیم، مورد اجابت قرار گیرد.
آن روزها، مرتب عملیات های جنگی بود و بمباران شهرها، بسم الله گفتیم و یه روضه جانانه برای مدیر عامل خواندم، از جمله گفتم: دیشب ما رفته بودیم منزل شهید …. همسر شهید فرزندانش را به خود چسبانده بود و زیر راه پله وحشت زده، خودشان را قایم کرده بودند که اگر شهر بمباران شد، خطری متوجه فرزندان شهید نشود….
خلاصه ما گفتیم و او هم زار زار گریه می کرد، بطوری که مدیر عامل شرکت آنقدر تحت تأثیر قرار گرفته بود که حاضر بود کل کارخانه را بسته بندی کرده و بدهد ما ببریم.
ما رفته بودیم که از مدیر کارخانه خواهش کنیم ۱۰۰ تا ۲۰۰ تا متن پلاکارت را برای ما چاپ کنند و فقط جای اسم شهید را خالی بگذارند که ما در انجام این مهم به مشگل نخوریم و درخواستمان را هم به او گفتیم، اما فکر می کنم ۲ یا ۳ روز طول نکشید که مدیر کارخانه، یک وانت پر، پلاکارت چاپ شده برای ما فرستاد که احتمالا هنوز هم در گوشه ای از انبار بنیاد شهید، مقداری از آن پلاکارت ها مانده باشد.
از کارخانه که برگشتیم، برنامه ی دیدار از فرزندان شهدا و بررسی وضعیت تحصیلی شان را داشتیم، ساعت ۳۰/۸ شب بود، در خانه شهید را زدیم، لای در باز بود، در همین حال، ‌آژیر خطر به صدا درآمد، ما کمی منتظر شدیم، یه صدایی شنیدیم که می گفت: در باز است بفرمائید.
وارد راهرو که شدیم، دیدم همسر شهید، فرزندانش را در آغوش فشرده و زیر راه پله ها نشسته اند.

Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس