۱۷. تا همین جا هم، با من بود !

بساط شب خاطره که جمع شد، مادر شهید هاج و واج مانده بود، به در و دیوارها نگاه می کرد، قدرت حرکت ندا شت، گفتم: حاج خانم، سوار شوید، شما را می رسانم.
شب خاطره قشنگی بود، توی محوطه ی بزرگ حیاط ساختمان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، آخه این مکان در دوران دفاع مقدس، مبدأ تشییع صدها رزمنده ی بسیجی بود و هنوز هم، هرکی که از مقابل آن گذر می کند، یاد شهدا و تشییع پیکر مطهر آنها می افتد.

حدود ۲۰ تابوت تزیین شده در محوطه چیده بودند و در کنارش زیر انداز و جمعیتی که به یاد شهدا، نشسته و گوش و جان سپره بودند به خاطرات ناب بازماندگان از قافله ی شهدا.
مادرشهید، سوار ماشین شد، من که حرکتش را نگاه می کردم، احساس کردم یک کسی دارد او را به داخل ماشین می برد و یک جورایی اختیار این سوار شدن دست خودش نیست، می خواستم سر صحبت را باز کنم،‌ اما انگار هوش و هواسش داخل ماشین نیست.
.خدا بگم شهرداری را چه کند، سر کوچه شان که پیچیدم، ماشین افتاد داخل یک گودال و یک نیم متری بلند شد و محکم خورد زمین، حاج خانم جیق بلندی کشید و گفت: من اینجا چه می کنم؟ راستش یه کمی هم ترسیده بود.
گفتم: حاج خانم ، از شب خاطره داریم می آییم و من هم دارم شما را می برم منزل.
مادرکه تازه فهمیده بود کجاست، گریه امانش نداد، درست مثل بچه های کوچولو ی مادر مرده، زار می زد، من هم که از همه جا بی خبر بودم با اشگهایم او را همراهی کردم.
دقت که کردم، داشت مرتب زیر لب می گفت: پس چرا رفتی؟ پس کجا رفتی؟ تازه رسیده بودیم خانه …………
گفتم مادر با کی داری حرف میزنی، اینجا که غیر از من کسی نیست؟
ادامه داد: خدا خیرتان بده، من وارد مجلس شب خاطره که شدم ، پسرم از توی تابوت درآمد و درست کنار من نشست،‌ سرش را هم گذاشته بود سر زانوی من، وای که چقدر آرام و مظلوم بود، آنقدر لطیف شده بود که می ترسیدم روی سرش دست بکشم، تا همینجا هم با من بود، پس کجا رفت؟

Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس