بسیجی آزاده، رضا نظر نژاد:
اردوگاه ما، جهنمی بود در دل عراق

اینجا مقر سپاه هفتم عراق است، هر اکیپی که از اسرا را می آوردند، به صورت جداگانه و به صف بر روی زمین می نشاندند تا مقدمات انتقال به پشت جبهه را فراهم کنند.
اینجا زمینش پر از خونی است که از زخم های رزمندگان اسلام به زمین سرازیر شده بود.
دست هایمان را بستند ما را نشاندند، خبرنگاران خارجی را هم خبر کرده بودند تا از همه عکس و فیلم بگیرند و بعدا بگویند که آهای جهانیان ببینید که ما شق القمر کرده ایم!

تنگ غروب بود، آفتاب در حال خداحافظی بود، زمین و آسمان سرخ بود، دلم گرفته بود، عجب شبی بود و ای کاش این شب اصلا نمی آمد.
سرباز عراقی چراغ قوه پر نوری که دستش بود به روی ما انداخت تا خارجی ها بهتر عکس بگیرند.
من از همه جوانتر بودم و در صف اول نشسته بودم، عکاس خارجی دوربینش را به سمت من گرفت، سرم را انداختم پایین، سرباز عراقی سرم را از زمین و با خشم خاصی بلند کرد، دوباره سرم را به عقب برگرداندم، نمی خواستم از چهره ام که جوان بود و عاشق خمینی (س) سوء استفاده کنند.
این بار سرباز عراقی دست گذاشت به زخم سرم که هنوز تکه سربی ترکش داخلش بود و سرم را برگرداند، دل ام از حال رفت و دیگر بی حال نشستم و عکاس عکس خود را گرفت.
در آن غروب دل گیر از گروه های مختلفی از رزمندگان که در جریان عملیات مظلومانه کربلای ۴ به اسارت درآمده بودند، عکس گرفتند.
******
بیش از این، یک روز که آزاده سرافراز، عزیز الله فرجی زاده را توی بنیاد دیدم، این عکس را ، لا به لای عکس هایش دیدم و سراغ جوانی را که در جلوی صف نشسته بود از او گرفتم.
زنگ که زدم، آزاده ی گرانقدر، رضا نظر نژاد، خودش را به من رساند و وقتی مقابلم نشست، اول از عکس گفت و ماجرایی که بر او، درمقر سپاه هفتم عراق گذشته بود.

چند ساله بودی و کی برای اولین بار به جبهه رفتی؟
متولد ۱۵ شهریور ۴۶ هستم و هفتم تیرماه ۶۳ هم نخستین اعزامم به جبهه های نبرد بود، آن روز ها دانش آموز سال اول دبیرستان شهید مطهری قزوین بودم که تصمیم گرفتم برای یاری اسلام و امام عزیز به جبهه ها بروم تا دانش آموز عشق باشم.
روز اعزام، پس از بدرقه مردم قدر شناس و دوست داشتنی قزوین، ما را برای طی دوره آموزشی، به پادگان امام حسن (ع) تهران بردند، سپس بعد از ۱۵ روز آموزش به پادگان ۲۱ حمزه منتقل شدیم تا دوره های ویژه تخصصی را ببینیم، ازآنجا هم به لشکر ۱۷ علی بن ابیطالب(ع) منتقل شدیم.
از لشکر، ما را به کردستان فرستادند و قرار بود در عملیاتی شرکت داشته باشیم، اما ورود ما به منطقه، همزمان بود با شهادت سردار سپاه اسلام، مهدی زین الدین، لذا عملیات منتفی شد و ما هم بعد از مدتی به قزوین برگشتیم.

اعزام بعدی ات کی بود؟
آن روزها پدرم هم جزو رزمندگان بود و مرتب به جبهه های نبرد می رفت، لذا قرار گذاشته بودیم که نوبتی به جبهه برویم، یعنی هر وقت من جبهه هستم او خانه باشد و هر وقت که او رفت من در خانه بمانم.
لذا وقتی من از کردستان برگشتم، بعد از مدتی پدرم رفت، او که برگشت من اوایل سال ۶۴ اعزام شدم.
این بار ما را به موقعیت پشه! ( هورالعظیم) منتقل کردند. موقعیتی که رفته بودیم ماندش برای رزمندگان واقعا سخت و طاقت فرسا بود، لذا در این منطقه هر رزمنده ای را یک ماه بیشتر نگه نمی داشتند.
محل گذران مأمورییتمان هم روی پل های شناور در هور بود و آنجا هم وقتی مأمورییتمان تمام شد، ما را به مرخصی فرستادند.

آخرین اعزامی که داشتی کی بود و به کجا؟
سال بعد بود که با خودم عهد کردم، این بار که به جبهه اعزام شدم، دیگر برنگردم و آنقدر بمانم تا یا شهید شوم و یا با پیروزی به شهرم برگردم، لذا در طول اعزام بعدی که در جبهه بودم، یک بار به من مرخصی دادند و من قبول نکردم و برنگشتم تا بهانه ای پیدا نشود که از آمدن به جبهه ها منصرف شوم.
آن روز ها اواخر خردادماه ۶۵ بود و ما در آستانه ی انجام عملیات کربلای ۴، عملیاتی که حدود یک هفته قبل از شروع، لو رفته بود و عراق آمادگی کامل برای مقابله با ما را داشت.
مأموریت ما در این عملیات، آبی بود و من نیز جزو قواصان گردان حضرت رسول (ص) بودم، هدف هم جزیره ام الرصاص بود. آن روز ما را به عنوان نیروهای خط شکن فرستادند تا با عبور از آبهای پرخروش اروند رود به جزیره رفته و خط دشمن را بشکنیم.
قایق حامل بچه ها حرکت کرد، با حرکت ما، گلوله باران عراقی ها هم شروع شد. از زمین و آسمان آتش می بارید و بچه ها درون قایق، به آن طرف آب فکر می کردند و باخدای خود عهد می بستند که تا تعهد خود عمل کنند.
تا رسیدن به جزیره، تعدادی از بچه ها به شهادت رسیده و درون آب افتادند و ما ۱۵ نفر بودیم که به جزیره رسیدیم، با توجه به برنامه های از پیش تعیین شده ۶ نفر از بچه ها برگشتند و ما در نهایت ۹ نفر بودیم که از قایق پیاده شده و قدم به ام الرصاص گذاشتیم.
با دشمن فاصله ی اندکی داشتیم ولی به هر طریقی که بود خود را به سینه ی خاکریز دشمن رساندیم و نفسی تازه کردیم، نفس در زیر شلیک های بی امان عراقی ها، آن ها با هر چه که در توانشان بود آمده بودند تا نگذارند که ما قدم به جزیره بگذاریم.

چگونه شد که به اسارت در آمدید؟
درسینه ی خاکریز و بر اثر گلوله باران ممتد دشمن، ۲ تن از یارانمان و همرزمانمان، احمد روغنی و مجید پیله فروشها مظلومانه به شهادت رسیدند و ما ۷ نفر مانده بودیم.
پشت خاکریزی که قرار داشتیم موجی از نیروهای عراقی، با انبوهی از سلاح های مختلف مستقر بودند، به طوری که اصلا توسط تعداد اندک ما، امکان نفوذ نبود، از طرفی بخاطر معبر بزرگی که پشت سر داشتیم و هنوز باز نشده بود امکان بازگشت هم نداشتیم.
همه ی بچه ها به نوعی زخمی شده بودند، ۲ ترکش هم به سر و سینه ی من خورده بود، هر طور که بود تا صبح صبر کردیم تا شاید نیروی کمکی بیاید، اما از نیرو هم هیچ خبری نبود و هر لحظه نیروهای عراقی به ما نزدیک تر و میدان آتش آنها بر روی ما بیشتر می شد.
در سینه ی خاکریز عراقی ها به مشورت نشستیم که چه بکنیم؟ حسین صباغ که از بقیه ی بچه ها تجربه ی بیشتری داشت، گفت: حالا که نه راه پیش داریم و نه بازگشت، دستجمعی به روی خاکریز برویم و شعار بدهیم، بالاخره اگر قصد کشتن ما را داشته باشند، همین جا شهید بشویم بهتر از آن است که درخاکریزهای بعدی به شهادت برسیم و جنازه هایمان هم برنگردد، اما اگر اینجا شهید بشویم، امکان دسترسی بچه های خودمان به جنازه هایمان بیشتر است و اگر هم قصد کشتن ما را نداشتند که هرچه خدا خواست، همان پیش خواهد آمد.
صباغ که نظرش را داد، هفت نفری رفتیم بالای خاکریز و شروع به دادن شعار کردیم....... الموت لصدام، النصر و الاسلام.
عراقی ها هم که در چند متری ما بودند و صدای شعارهایمان را شنیدند، هجوم آورده و ما را گرفتند و لباسهایمان را درآورده، دستهایمان را به پشت بستند و چشمایمان را هم از پشت بستند.
آنها پس از اسارت، درحالی که مرتب مورد ضرب و شتم و فهاشی قرار می گرفتیم، به سنگر فرماندهی عراق منتقل و این در حالی بود که نیروهای دشمن در حال شکستن محاصره گروهی از رزمندگان دیگر بودند و وقتی که محاصره شکسته شد، ما را بعد از ۴۸ ساعت به پشت توپخانه های عراق منتقل کردند.

درآنجا به شما چه گذشت؟
مکانی که رفتیم، مقر سپاه هفتم عراق بود، یعنی جایی که از ما همین عکس را گرفتند. به مقر سپاه هفتم که رسیدیم، تازه متوجه شدیم که عراق برنامه ریزی گسترده ای کرده است تا از شکست ما در این عملیات، برای خود بوق و کرنا ساخته و پس از شکست های پی درپی که از رزمندگان اسلام خورده است، در سطح جهان تبلیغ کند که ما را شکست داده است.
به یاد دارم که صدامیان از عملیات خود به نام «یوم العظیم و قتال الکبیر» نام می بردند، به طوری که سال بعد ما فهمیدیم که صدام به شکرانه ی پیروزی اش در این عملیات به طواف خانه ی خدا رفته بود!
آنجا در اصل محلی بود برای تبلیغ گسترده عراق، بچه های رزمنده را در گروههای ۶،۵ نفره چیده بودند و مرتب هم خبرنگاران خارجی که از قبل به محل دعوت شده بودند عکس و فیلم می گرفتند تا هم عملیات عراق را بزرگ جلوه دهند و هم تعداد اسرا و شهدای ما را زیاد مطرح کنند.
عراقی ها، آن روزها اعلام می کردند که ۲۰ هزار نفر از نیروهای ایرانی را کشته و زخمی کرده و دهها هزار نفر را به اسارت در آوردند، در حالی که تعداد اسرای ما حدود ۵۰۰ تا ۶۰۰ نفر بودند.

شما را چگونه به اردوگاهها منتقل کردند؟
من هنوز هم وقتی به یاد انتقالمان، از مقر سپاه هفتم عراق به اردوگاهها می افتم، بدنم می لرزد، آن روز روز عجیب و سختی بود و پرسوز و مظلومانه، عراق قصد داشت بعد از عملیات فوق تبلیغات گسترده ای مبنی بر شکست بزرگ ایران داشته باشد، لذا اسرا را سوار کامیون ها کردند و برای اینکه تعداد ما را زیاد جلوه دهند، حدود صد خودرو آوردند و داخل هر خودرو ۶ اسیر ایرانی سوارکردند، درحالی که ۸ سرباز عراقی هم همراه هر ماشین بود.
آن روز ما را در خیابانهای بصره به حرکت در آوردند، مردم عراق در حاشیه خیابانها اجتماع کرده بودند، هلهله می کردند، فریاد می زدند، فهش می دادند، آب دهان پرت می کردند، سنگ و هر آنچه در دست داشتند به طرف ما پرتاب می کردند، حتی مکانهایی که در داخل ترافیک گیر کرده و ماشینها می ایستادند، به سمت ما می آمدند و خود و فرزندانشان چنگ به سر و صورت ما می زدند، خلاصه وضعیت سخت و طاقت فرسایی بود، همه اش آرزو می کردیم که سریع از شهر بگذریم و این صحنه ها را نبینیم.
خلاصه این یک روز که برای ما یک سال بود، گذشت و به مقر ۱۱ عراق رسیدیم، ما را ۱۳ روز و ۱۴ شب در این مقر نگه داشته و در داخل دو اطاق تنگ و تاریکی که زمین آن هم خاکی بود انداختند. آنقدر از بچه ها خون رفته بود که خاکها ی زمین اطاق ها با خون بچه ها قاطی و تبدیل به گل شده بود، نه آبی بود و نه غذایی، تعدادی از بچه ها در همین شرایط و داخل اردوگاه فوق به شهادت رسیدند، سرما کولاک میکرد و هیچ امکانی برای گرم کردن بچه ها نبود، آنجا جهنمی بود در دل عراق.
پس از ایام فوق ما را به مدت ۶ روز در استخبارات نگه داشتند تا بچه ها را تخلیه اطلاعات بکنند، اینجا فشار و شکنجه بچه ها به اوج خود رسیده بود و عراقی ها از هر وسیله ای استفاده می کردند تا رزمندگان ما را شکنجه کرده و به حرف بیاورند.
پس از گذراندن این دوران، ما را به مدت ۵۵ روز در سلولهای الرشید عراق نگهداری کردند، آن هم در شرایطی بدتر از همه جا، ۲ آسایشگاه حدود ۱۶ متری بود که داخل هر کدام حدود ۵۰ تا ۶۰ نفر راجای داده بودند، سرمای سختی بود، نه آب بود و نه بهداشت، بدن همه ی بچه ها زخمی بود، با تکه های لباسمان زخمها را بسته بودیم و هر از گاهی آنرا باز کرده، پارچه را می شستیم و دوباره به روی زخم می بستیم.

اسارت شما، چه مدت طول کشید؟
من در مجموع، ۴۴ ماه در اسارت بودم، البته قابل توجه است اسرایی که همراه ما در پادگان صلاح الدین ایوبی، یعنی همان اردوگاه ۱۱ بودند، جزو مفقودین بودیم و احدی از اسارت ما مطلع نبود، به خاطر همین هم هر بلایی که می خواستند، به سر ما می آوردند.

عکسی که از شما گرفته بودند کی و چگونه به دست خانواده رسید؟
حدود ۶ ماه بعد از اسارت ما، پسر عموی آقای کردی که از همرزمان ما در اسارت بود، در جریان پاک سازی سنگرهای عراقی ها، وارد یکی از سنگرهای فرماندهی عراق می شوند که در آن مجله ای پیدا می کنند که عکس عموی خودش را در آن می بیند، لذا مجله را به مقر فرماندهی سپاه اسلام می رساند و آن ها هم بعد از شناسایی بچه هایی که در عکس ها بوده اند، عکس ها را کپی کرده و به خانواده ها تحویل می دهند.

با توجه به اینکه عکس شما نشان دهنده ی زنده بودن و اسارت شما بوده است، چرا هیچ اقدامی برای تثبیت اسارت شما نشده بود؟
پدرم آن روزها به جاهای مختلفی مراجعه می کند و عکس مرا به سازمان تشخیص هویت هم می برد، آنجا البته هویت مرا تایید می کنند، اما می گویند، به اسارت در آمدن ایشان دلیل زنده ماندنش نیست، لذا پیگیری ها به نتیجه نرسیده و ما تا آخرین روز اسارتمان به عنوان مفقودالاثر مطرح بودیم.

نحوه ی آزادی شما چگونه بود؟
ما دقیقا تا ۲ ساعت قبل از آزادی مان اصلا خبر نداشتیم که آزاد خواهیم شد و وقتی هم که خبر دادند آماده شوید تا به کشور خود باز گردید، واقعا باورش برایمان سخت بود و هنوز فکر می کردیم که نقشه ی جدیدی برای تضعیف روحیه و شکنجه ما دارند.
خبر را که دادند ساعت ۶ صبح بود و ساعت ۸ مجددا اعلام کردند که وسایلتان را جمع آوری کرده و آماده شوید تا ماشین ها که آمدند سوار شوید.

در آن ساعات، چه حالی داشتی؟
اصلا قابل گفتن نیست، آن لحظه ها لحظاتی است که فقط باید در آن شرایط قرار بگیری تا بفهمی. شرایطی که احساس می کردیم یک بار دیگر متولد شده ایم، تولدی که روزهای روشن و پرنوری را در پی دارد. بالاخره ساعت ۳ بعد از ظهر شد و اتوبوسها وارد اردوگاه شدند، همه سوار شدیم، هزار نفر بودیم، از مرز خسروی گذشتیم، بوسه بر خاک وطن زدیم، آن روز و آن روز هم دوست داشتم و دارم که هزاران زبان داشته باشم تا هزاران بار خدا را شکر کنم.

با توجه به اینکه شما جزو مفقودین بودید و خانواده هم هیچ اطلاعی از شما نداشتند، وارد ایران که شدید چگونه آنها را زیارت کردی؟
وارد ایران که شدیم، ۳ روز در قرنطینه بودیم، من وضعیت جسمانی خوبی نداشتم، مریض بودم، ساعت ۱۲ شب بود که وارد سپاه پاسداران قزوین شدیم، ظاهرا به خانواده ها خبر کرده بودند، ولی اولین نفری که در سپاه دیدم و او را شناختم، مرحوم سعید اقمشه بود، رزمنده شجاع و دلیری که قبل از اسارت، آخرین نفری بود که او را دیده و خداحافظی کردم بودم. با او سلام و علیک کوتاهی کردم، سپس خانواده را دیدم، اصلا باورم نمی شد، انگار در رویا بودم، چشمهایم را مالیدم، نه، خواب نبودم.

در طول اسارت، ایران را چگونه در ذهن داشتی و وقتی دوباره و پس از ۴۴ ماه به وطن باز گشتی، آن را چگونه دیدی؟
به نظر من هیچ تفاوتی نکرده بود، با همان مردم خوب و صمیمی و جوانان مشتاق اسلام و شهادت.

تلخ ترین خاطره ای که از دوران اسارت داری، کدام است؟
ارتحال امام عزیز، آن روز بین بچه ها پچ پچی راه افتاده بود، هیچگس نمی خواست چیزی بگوید، یعنی هیچ کس نمی خواست باورکند که چنین حادثه ای رخ داده است، نیمه های شب بود که اعلام کردند، امام رحلت کرده است، خستگی ۸ سال دفاع مقدس و سالها اسارت برتنمان سنگینی کرد.
باورش برای همه سخت بود، حتی عراقی ها، آنها ۴ روز تمام ما را رها کردند و وحشت داشتند که به طرف ما بیایند، بچه ها به نشانه ی عزاداری لباسهای تیره زمستانی را به تن کرده و مرتب عزاداری می کردند، بعد از ۴ روز، وحشت عراقی ها را برداشته بود، لذا با آوردن نیروهای زیادی به اردوگاه، یک حمله ی گسترده به آسایشگاهها کرده و بدون مقدمه همه را به زیر مشت و لگد در آوردند تا حال و هوای موجود از سرمان خارج شود.
آن روز خیلی ها صدمه دیدند، دندانها بود که می شکست و سرها و دست و پاها و فک ها بود که جابجا می شد و در نهایت هم ۱۸ نفر از بچه های خوب و مخلص اردوگاه را از جمع ما جدا کرده و به انفرادی فرستادند.

در طول ۴۴ ماه اسارت، چگونه روزگار را می گذراندید؟
هریک از بچه ها، هر کاری که از دستش بر می آمد انجام می داد، خیلی ها درس می خواندند، کلاسهای درسی، قرآن و هنری برقرار بود، با حداقل وسایل و امکانات، بچه ها کارهای دستی درست می کردند، ورزش می کردیم. در تمام آسایشگاه فقط یک جلد قرآن مجید داشتیم که به هر رزمنده ای ۲۰ دقیقه فرصت داده می شد تا قرآن را بخواند و به دیگری بدهد، آن هم طوری که عراقی ها متوجه نشوند.
یادم هست که در ایام رحلت حضرت امام، یک بار قرآن را برای امام ختم کردیم.

در طول این مدت، کسی هم به فکر فرار افتاد؟
اصلا امکانش نبود، اردوگاهی که ما در آن بودیم ۱۱ متر پهنای سیم خاردارش بود و ۴ متر هم ارتفاعش، هر روز ۳ مرتبه به هنگام خروج از آسایشگاه، ورود در محوطه و داخل محوطه، از ما آمار می گرفتند و ۳ بار هم به هنگام برگشت به داخل آسایشگاهها و یک بار هم شب به هنگام خواب. پس طبیعی بود که در این شرایط حتی امکان فکر کردن به فرار هم نبود.
اما به یاد دارم که در طول ۴۴ ماه اسارت، دو نفر توانستند، آن هم زمانی که به درمانگاه رفته بودند فرار کنند که آنها را هم در نزدیکی های بصره دستگیر و دو باره به اردوگاه باز گرداندند.

اگر چه همه ی وقایع دوران اسارت شنیدنی است، اما یکی از جالب ترین هایش را تعریف من؟
بچه هایی که در اردوگاه ما، زندانی بودند، هیچ گونه ارتباطی با سایر اردوگاه ها نداشتند، که دلیل اصلی آن هم این بود که ما مفقودالاثر بودیم و عراق نمی خواست هویت ما فاش شود، لذا خیلی علاقمند بودم که بدانم و یا بفهمیم که در اردوگاه مجاور ما چه می گذرد و احیانا از دوستان و همشهری هایمان، چه کسانی آنجا هستند.
یک روز در حالی که در محوطه اردوگاه بودیم یکی از بچه های اردوگاه مجاور که مرا دید دست تکان داد، من اصلا او را نشناختم و در دل گفتم شاید همینطور و از روی دلتنگی دست تکان می دهد.
این موضوع گذشت تا اینکه یک روز یکی از رزمندگانی که به درمانگاه رفته بود در برگشت یادداشتی که روی زرورق نوشته شده بود به من داد، تعجب کردم، یادداشت را که خواندم دیدم از طرف همان فردی است که از اردوگاه مجاور برایم دست تکان داده بود.
او احمد خدابنده لو بود و دریادداشت خود نوشته بود که من احمد هستم، همشهری تو و...
این موضوع برایم خیلی عجیب بود و خلاصه من هم یه طوری برایش نامه فرستادم و اظهار علاقه کردم که خیلی دوست دارم تو را ببینم و این برای نخستین بار در طول اسارت ما در اردوگاهها بود که ۲ نفر توانسته بودند از دو اردوگاه مختلف برای هم نامه بنویسند، لذا عجیب این موضوع در بین بچه ها مطرح شده بود. هر روز که می گذشت ما ابراز علاقه مان نسبت به یکدیگر بیشتر می شد، تا جایی که تصمیم گرفتیم، هر طور که شده همدیگر را ببینیم.
یک روز احمد خودش را زده بود به مریضی و او را منتقل کرده بودند به درمانگاه، وقتی از موضوع مطلع شدم، من هم خودم را مریض کردم به طوری که مجبور شدند به درمانگاه منتقلم کنند، در مجموعه ی منطقه ای که ۱۲ اردوگاه قرار داشت فقط همان یک درمانگاه بود که رزمندگان را مورد مداوا قرار می داد.
خلاصه به درمانگاه رفتم، دل در دل نداشتم، مثل بچه ای که تازه به دنیا آمده است، همه چیزم به هم ریخته بود، مرتب لحظه شماری می کردم، من در یکی ازاتاق ها بستری شدم و احمد هم در اطاق دیگری بود، یک لحظه درها که باز شد همدیگر را دیدیم.
درمانگاه که خلوت شد، دکتر به سراغم آمد، به او گفتم که آن آقایی که روی آن تخت خوابیده دوست من است و خواهش کردم که به من اجازه بدهد تا یک لحظه او را ببینم و دکتر هم که بیمارستان را خلوت دید و خبری از نگهبان ها نبود به من اجازه داد، در آن لحظه انگار هیچ آدمی در روی زمین به اندازه ی من سالم و خوشحال نیست، سریع به طرفش رفتم و او هم بلند شد و سخت همدیگر را در آغوش گرفتیم.

امروز ها، چکار می کنی؟
سال ۷۳ ازدواج کردم، در حال حاضر ۲ فرزند دختر و پسر دارم، دخترم در راهنمایی تیزهوشان درس می خواند و می خواهم آینده ی خوبی را برای آنها بسازم که برای کشور خود و اسلام، مفید و مؤثر باشند.
خودم هم کارمند بانک بودم که در حال حاضر در حالت اشتغال هستم، از طرفی ریه هایم آسیب جدی دیده است که در حال درمان آن هستم.

بزرگترین آرزویت چیست؟
بزرگترین و مهمترین آرزویم این است که زمینه ای فراهم شود تا یک روز بروم و برعلیه اسرائیل بجنگم، آن هم با یهودیانی که دشمنان خدا و اسلام هستند.

الآن که به گذشته، بخصوص دوران جنگ و اسارت بر می گردی، چه احساسی داری؟
به نظر من ۸ سال دفاع مقدس سفره ای بود که اولا هر کسی به آن دعوت نشده بود و آن هایی هم که دعوت بودند، هر یک به اندازه توان و تلاش خود از این سفره روزی بردند، عده ای با شهادت، عده ای با اسارت و عده ای هم با جانبازان خود، خلاصه نشستن کنار این سفره لیاقت می خواست و آنهایی هم که به سفره رسیدند، هر کدام به اندازه لیاقت خود سهم بردند و امروز بر ماست که دست آوردهای آن روزهای بزرگ را حفظ کنیم و نشان بدهیم که امروز هم لیاقت داریم که حسینی باشیم.

حسن شکیب زاده


Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس