کتاب خوشه سرخ

خوشه سرخ، روایت زندگانی ۱۹ شهید جهاد سازندگی استان قزوین است که به درخواست جهاد و طی ۴ ماه به بار نشست. در این کتاب با زندگانی شهدای جهاد آشنا شده و نامه ها، وصیت نامه ها و خاطرات یارانشان را مرور می کنیم. خوشه سرخ در تیراژ ۳۰۰۰ نسخه به چاپ رسیده و دومین جلد آن را که خاطرات جانبازان و ایثارگران جهاد است در دست تهیه دارم.


در ادامه سرگذشت یکی از جهادگران را مرور می کنیم:

سرگذشت
سید محمد میرکمالی، اوایل زمستان سال ۱۳۳۳ در تهران متولد، سپس با انتقال خانواده به قزوین، از همان اوان کودکی در قزوین رشد یافت و مقاطع مختلف تحصیلی را طی نمود.
وی پس از طی دوران تحصیل آماده اعزام به خدمت نظام وظیفه می شود، که این دوران همزمان با آغاز قیام ملت بزرگ ایران علیه رژیم ستم شاهی می باشد.
او با حضور در تظاهرات ها و جلسات مذهبی، گام های مؤثری در این راه بر می دارد و پس از پیروزی انقلاب اسلامی در یکی از کارخانجات مشغول به کار می شده و سپس در شهریور ماه سال ۱۳۵۹ کانون خانواده ای انقلابی را تشکیل داده که حاصل آن دو فرزند دختر و پسر می باشد.
میرکمالی یکی از بنیانگذاران پایگاه بسیج صادقیه در محل زندگی خود، یعنی آبگیلک( شهرک مهدیه) قزوین می باشد و همزمان برای مبارزه با جهل و بی سوادی، همراه همسرش به روستاهای بخش آوج و بوئین زهرا رفته و با حضور در کلاسهای نهضت سوادآموزی به آموزش آنان می پردازند.
وی پس از فعالیت های انقلابی و فرهنگی و نیاز شدید استانهای محروم به نیروهای انقلابی همراه با خانواده به جهاد کشاورزی ایرانشهر واقع در استان سیستان و بلوچستان می رود و در آنجا مشغول به فعالیت های سازندگی جهت مردم محروم این استان می شود.
سید محمد که تلاش در سنگر سوادآموزی و جهاد کشاورزی او را ارضا نکرده بود، با اوج گرفتن مبارزات رزمندگان اسلام در جبهه های نبرد حق علیه باطل، عازم مناطق جنگی شد و ضمن فعالیت در ستاد پشتیبانی جنگ جهاد و ارائه خدمات بسیار، سرانجام در تاریخ ۲۴ شهریور سال ۱۳۶۶ در منطقه شلمچه، پیکر پاک و مطهرش در ستیز با دشمنان متجاوز به خاک و خون غلطید و حماسه ی دیگری از یاران حسین (ع) و خمینی کبیر (س) بر تاریخ خونبار، شیعه ثبت و ضبط گردید.
سید محمد میرکمالی در آخرین وداع با همسرش می گوید: اگر سعادت نصیبم شد و شهید شدم، دوست دارم در راه اسلام سر و دست و پا بدهم تا شهید واقعی باشم، ضمناً خداوند تکلیف تو و بچه ها را هم روشن کرده و خودش بالای سر شماهاست. لذا هیچ گونه جای نگرانی نیست، پس بچه هایمان را طوری تربیت کن که همیشه به فکر محرومان باشند و در راه اسلام گام بردارند.

بخشی از وصیت‌نامه شهید
خدای کریم! مرا در بستر مرگ طبیعی نمیران
خدایا! من روسیاه و گنهکارم، با چه رویی به سویت پرکشم، اگر لطف و کرمت نبود چگونه می توانستم به نزد تو بیایم،.
خدایا! اگر توبه نبود و اگر استجابت دعایت نبود، چگونه بایستی به سویت می آمدم؟ خدایا اگر مرا نبخشی روز قیامت به که توسل جویم، خدایا! من به جز تو کسی را ندارم، خدایا! آبرویم را مریز، گناهانم را بریز، خدایا تو خود شاهدی که فقط برای احیای دین پیامبرت، حضرت محمد (ص) و برای ادامه راه حسین (ع) و علی (ع) و لبیک گفتن به فرمان پیر خمین، فرزند زهرای اطهر و فرمان حضرت امام خمینی (س) به جبهه ها آمدم تا با دشمنان قرآن پیکار کنم.
خدایا! این توفیق را به من بده تا بتوانم بعد از انجام وظیفه ام، شهید شوم. خدایا! هرگونه که خودت صلاح می دانی مرا بمیران، اما از تو ای خدای کریم خواهش و تمنا می کنم که مرا در بستر مرگ طبیعی نمیران.
خدایا! مرا در پیشگاه خانواده های شهدا، شرمنده و روسیاه مکن. خدایا اکنون ۸ سال از این انقلاب که زمینه ی انقلاب فرزند خلف حضرت زهرای اطهر (س) و مهدی (عج) است می گذرد و من هنوز به خود نیامده ام. از اینکه توفیق آمدن به جبهه را به من داده ای تشکر فراوان می کنم و از تو می خواهم چگونه مردن را هم به من بیاموزی.
خدایا! همه ی دشمنان اسلام، چه داخلی و چه خارجی، همه را از روی زمین محو کن و تو خود مولایمان مهدی (عج) را برسان.
از همه دوستان و آشنایان حلالیت می طلبم، فرزندانم را سفارش می کنم حتماً راه پدرشان را ادامه بدهند و نگذارند خون پدرشان پایمال شود و امام را تنها نگذارند، چون این امام عزیز، بزرگترین نعمتی است که خداوند به ملت ایران داده و تا زنده هستیم باید قدرش را بدانیم.
در خاطر یار
مرا کنار مزار شهید بابایی دفن کنید
یک روز به خانه آمد و گفت: من می خواهم بروم مراسم تشییع شهید بابایی، شما هم می آیید؟
من چون حالم خوب نبود او تنها رفت، وقتی برگشت نمی دانم چه اتفاقی برایش افتاده بود که خیلی حالش دگرگون شده بود، گفت: مادر راضی هستید که من به جبهه بروم؟
گفتم: برو پسرم، من راضی هستم به رضای خدا.
دو رکعت نماز خواند و دور من چرخید و گفت: ممنون که به من اذن سفر دادید، اگر من شهید شدم و جنازه ام برگشت، مرا کنار مزار شهید بابایی دفن کنید.
من گفتم: تا تو شهید شوی حتماً شهدای دیگر را آنجا دفن خواهند کرد.
گفت: من آنجا را رزرو کرده ام، جای من آنجاست. فقط مواظب بچه هایم باشید.
او رفت و چند روزی نگذشته بود که شهید شد و بعد از شهادتش همان طور شد و اکنون مزار او در کنار مزار شهید بابایی می باشد.

او هیچ وقت مرا اذیت نکرد
شب عاشورا بود که ما، در منزل خواهر زاده ام، تهران بودیم،سید محمد با برادرزاده ام تماس گرفته و گفته بود که به بچه های ما بگویید که امشب به آنجا بیایند، من می خواهم با آنها صحبت کنم.
ما به آنجا رفتیم و او تماس گرفت و دو ساعتی با هم صحبت کردیم.
به او گفتم: آنجا چه خبر است؟
گفت: خیلی خوب است، اینجا نقل و نبات پخش می کنند، مادرجان در این مدت شما را خیلی اذیت کردم حلالم کنید.
(آخر من چه چیزی را باید حلال می¬کردم؟ او که هیچ وقت مرا اذیت نکرده بود.)
هر وقت که از مدرسه بر می گشت می گفت: مادر من کنیزتم، خاک زیر پایتم، هر کاری داری بگو من انجام دهم. حتی تابستان ها که در بستنی فروشی کار می کرد دستمزدش را به من می داد و می گفت: هر چه دلت می خواهد بگیر.)
گفتم: خدا پشت و پناهت باشد و فردای همان روز شهید شد.
مادر شهید سید محمد میر کمالی

نگذار رزمنده ای دست خالی برود!
در سال ۱۳۶۱ قبل از عملیات رمضان، شهید رضا حسن پور، فرمانده گردان شهید دلاک که از قزوین به منطقه عازم شده بود نزد من آمد و گفت: شما باید مسئولیت تدارکات گردان را به عهده بگیرید.
گفتم: من از نظر توان کاری نمی توانم از عهده اش برآیم و در ضمن می خواهم یک تک تیرانداز ساده باشم که ایشان نپذیرفتند و چند نفر را به عنوان نیروهای تدارکات به من معرفی کردند که شهید سید محمد میر کمالی، یکی از آنها بود و چون ایشان توانایی زیادی داشتند قرار شد که در تدارکات گردان با هم همکاری کنیم.
آن روز ها تا وقتی که در مقر بودیم، کار زیادی نداشتیم و زمانی هم که به خط می رفتیم چون پراکندگی نیروها و گستردگی خط زیاد بود کار بیشتری را می طلبید که سید محمد خیلی همیشه تلاش می کرد تا نیروهای گردان، کم و کسری نداشته باشند.
یک روز که با سید محمد جلوی سنگر ایستاده بودیم رزمنده ای آمد و از ما درخواست کالایی را کرد که من گفتم به مسئول تدارکات گردانت مراجعه کن و هرچه می خواهی از او بگیر، آن رزمنده هم قبول کرد و رفت. هنوز چند قدمی از سنگر دور نشده بود که سید او را صدا کرد و چیزی که آن رزمنده می خواست را به او داد و به من گفت: نگذار رزمنده ای از اینجا دست خالی برو.
او سپس پیشنهاد تقسیم کارها را داد و گفت: تو از آنجایی که باید همیشه اجناس را از مقر تحویل بگیری، روحیه تدارکاتی و پس انداز کردن در تو تاثیر گذاشته است، من از تو دست ودل بازترم، تو فقط مایحتاج را از مقر بیاور و من آنها را توزیع خواهم کرد.
من به او گفتم: با این روحیه ای که تو داری هیچ چیز در سنگر باقی نمی ماند.
اما بالاخره قبول کردم و از آن پس من هر روز وسایل مورد نیازمان را از مقر تحویل می گرفتم و او آنها را توزیع می کرد تا شب عملیات رمضان که واقعاً شب سختی برای ما بود، گردان ما از اول شب در خط مستقر بود و سایر گردانها نیز همان موقع شب خودشان را به خط می رساندند تا برای شروع عملیات که نیمه های شب بود آماده شوند.
آن شب هر گردانی که وارد خط می شد به همراهش یک تانکر چرخ دار هم بود، من تعجب کردم و از مسئول تدارکات یکی از گردانها پرسیدم این تانکرها را برای چه آورده اید؟
او گفت: از مقر به هر گردانی یک تانکر چرخ دار داده اند تا آب گردانش را تامین کند که من در آن لحظه به یاد صحبت های مسئول خط افتادم که اتمام حجت کرده بود که هوای شلمچه خیلی گرم است و اگر در حین عملیات غذا دیر به نیروها برسد اشکالی ندارد، ولی اگر اول صبح به آنها آب نرسد حتماً از تشنگی تلف خواهند شد.
نگاهی به اطراف انداختم و دیدم که همه گردانها آب داشتند به جز گردان ما، من هم رفتم پیش سید محمد و گفتم چه کار کنیم؟ سید گفت چاره ای نیست برویم از مقر تانکر بگیریم. لذا ماشینی را ردیف کردم و به مقر رفته و درخواست تانکر کردم که گفتند تانکر تمام شده است و فقط یک تانکر ثابت داریم که سوراخ است و شیر هم ندارد.
گفتم: این تانکری که شما می گویید غیر قابل استفاده است و باید فکری برای آب گردان ما بکنید که در نهایت ۵۰-۶۰ کلمن آب گرفتم و به خط آمدم و قرار شد در آنها مقداری یخ و آب بریزیم تا آب گردان تامین شود.
سید گفت: من می روم یخ بیاورم که من مانع رفتنش شدم و گفتم چیزی به عملیات نمانده و جاده را می زنند، نمی خواهد که به عقب بروی.
گفت: توکل به خدا و ماشینی را برداشت و به عقب رفت و با یک کامیون یخ به خط برگشت. سنگری را تخلیه کردیم. کف آن را پتو انداختیم و یخ هارا در آنجا گذاشتیم و من و سید تا صبح یخ ها را خرد کردیم ودر کلمن های آب ریختیم و برای عملیات آماده کردیم. تا این که عملیات شروع شد.
وقتی که صدای رزمنده ها و انفجار را شنیدیم ناراحت شدیم که چرا در عملیات حضور نداریم، سید به ما روحیه می داد و می گفت این رزمنده هایی که می جنگند اگر فردا تشنه شان شود من و تو باید به آنها کمک کنیم.
حرف ها و اعمال سید همیشه به ما روحیه می داد و اگر او نبود چه بسا ما تدارکات گردان را رها می کردیم و به خط می رفتیم و نیروها از تشنگی از پا در می آمدند.
ظهر عملیات سید برای توزیع آب به خط و من هم برای گرفتن غذا به مقر رفتیم. وقتی من به مقر رسیدم همراه غذا یک کامیون هندوانه هم برای نیروهایمان گرفتم و از آنجاییکه خط پدافندی در روز عملیات تخریب شده بود و بعثی ها لودرهای جهاد را که خاکریزها را آماده می کردند از بین برده بودند، ما بی خاکریز ماندیم و در پی آن بودیم که چگونه غذاها را به نیروهای گردان برسانیم.
در نهایت غذاها را در ظرف های در بسته ریختیم و از کانال نیم متری که رزمنده ها کنده بودند و به عنوان خاکریز از آن استفاده می کردند، به صورت نیم خیز به نیروها رساندیم و مانده بودیم هندوانه ها را چگونه به آنها برسانیم.
سید محمد یک گونی تهیه کرد و در هرگونی دوتا هندوانه گذاشت و از آن کانال به صورت نیم خیز هندوانه ها را به رزمنده ها رساند. کاری که گفتنش آسان است ولی در عمل خیلی مشکل بود.
من گفتم: سید این کار خیلی سخت است.
گفت: در عوض خیلی شیرین است چرا که این هندوانه ها به دست رزمنده ها می رسد و از آنها رفع تشنگی می کند.
این روحیه ی سخت کوشی و عشق خدمت به رزمنده های سید، برای من همیشه الگو بود.

نیروهای تدارکات همه کچل کردند
من در عملیات رمضان، مسئول تدارکات بودم و با شهید میرکمالی همکاری داشتم.
قبل از عملیات رمضان به شهید میرکمالی گفتم: ما در عملیاتی که در تنگه ی چزابه داشتیم با شهید امیر طباخی سرمان را کچل کردیم و خیلی راحت بودیم، حالا بیا نقشه ای بکشیم و نیروهای تدارکات را راضی کنیم که سرشان را بتراشند و با این کار هم گرد وخاک شلمچه را بیشتر می توان تحمل کرد و هم یادی از شهید طباخی می شود.
شهید میرکمالی قبول کرد و قرار شد نقشه ای بکشیم و نیروهای تدارکات را مجبور به این کار کنیم.
لذا به نیروهای تدارکات اعلام کردیم که دستور آمده بچه های تدارکات باید سرشان را بتراشند و طبق نقشه قبلی، شهید میرکمالی هم به عنوان اولین نفر داوطلب شد.
بالاخره آن روز سر همه ی نیروهای تدارکات را کچل کردیم.
فردای آن روز که برای عملیات آماده می شدیم یکی از فرماندهان وقتی دید که نیروهای تدارکات همه کچل کرده اند گفت: کی به شما گفته که سرتان را کچل کنید و همه ی نیروها مرا نشان دادند!

هر مزدی جز شهادت برایش کم بود
یک شب با شهید میرکمالی در سنگر نشسته بودیم و صحبت می کردیم. او از گذشته اش که از طریق جهاد سازندگی به ایرانشهر اعزام شده بود و سختی هایی را که در این مدت تحمل کرده بود می گفت.
او بعد از بیان خاطراتش درد دل کرد و گفت: آرزویش شهادت است.
از آنجاییکه به قول رزمنده ها نور بالا می زد احساس کردم که سید حتماً شهید می شود. البته با آن خلوص نیتی که سید داشت هر مزدی جز شهادت برایش کم بود.
محمد حصاری، همرزم شهید

دستش را با قاشق داغ گذاشتم
سید محمد از بچگی کار می کرد و در آمدش را به من می داد. مدتی در مغازه ای مشغول کار بود و روزی ۲ تومان دستمزد می گرفت.
یک روز ۴ تومان به من داد و من هرچه گفتم که این دو تومان اضافی برای چی است به من نگفت. من هم دستش را با قاشق داغ گذاشتم و او هم دیگر به مغازه نرفت.
بعد از یک هفته صاحب مغازه به دنبالش آمد و گفت: چرا سید دیگر به مغازه نمی آید؟
گفتم: من ترسیدم این دو تومان اضافی را از دخل مغازه ی شما برداشته باشد و به خاطر همین دستش را داغ گذاشتم.
صاحب مغازه گفت: من بارها سید را امتحان کرده ام و از او مطمئن هستم و او خیر و برکت مغازه ماست.
من خیلی ناراحت شدم و از او معذرت خواهی کردم و او به من گفت: اشکالی ندارد شما به خاطر تربیت من این کار را کردید.

عروسی
مراسم ازدواج سیدمحمد در منزل ما برگزار شد، میهمان های زیادی هم آمده بودند. مراسم عروسی سادگی خاصی داشت، به طوری که حتی محمد کت و شلوار هم نپوشیده بود، وقتی به او گفتیم چرا کت و شلوار نمی پوشی؟ گفت: یاران من دارند شهید می شوند و من حالا کت و شلوار بپوشم و بگویم داماد هستم.
وقت اذان ظهر برای نماز جماعت ایستاد و بقیه ی مهمانها هم پشت سرش مشغول خواندن نماز شدند در حالی که بعضی از میهمان ها تعجب می کردند و می گفتند: ما عروسی آمده ایم نه نماز جماعت.
فردای مراسم ازدواجش تمام هدیه ها و کت و شلوارش را با کمک همسرش به مناطق فقیر نشین بردند و پخش کردند.
مادر شهید سید محمد میر کمالی

او خستگی ناپذیر بود
برای عملیات رمضان دو گردان شهید دلاک و قدس از قزوین اعزام شده بودند. شهید حسن پور فرماندهی گردان شهید دلاک و شهید پرویز فرماندهی گردان قدس را بر عهده داشتند و من هم مسئول تدارکات گردان شهید دلاک بودم.
فردای عملیات رمضان، شهید پرویز به جلوی سنگر پدافندی گردان ما آمد و گفت: مسئول تدارکات گردان ما و همکارانش به شهادت رسیده اند و ما از لحاظ تدارکات در مضیقه هستیم. به هرحال آن ها هم از رزمنده های قزوین هستند و شما که نیروهای خود را تدارکات می کنید به فکر گردان ما هم باشید.
سید محمد میرکمالی که با ما همکاری داشت گفت: تدارکات گردان شما با من.
گفتم: سید به تنهایی سخت است و با توجه به این که نیروهای گردان قدس را نمی شناسی از چند نیرو کمک بگیر.
گفت: ما مایحتاج گردانمان را بیشتر می گیریم تا تدارکات گردان قدس را هم تامین کنیم، سپس یک تانکر برای گردان قدس تهیه کرد و برای آن ها آب برد.
فردای آن روز شهید پرویز نزد من آمد و گفت: دیگر مشکل آب گردان ما حل شده است، او خیلی خستگی ناپذیر بود و از روز دوم عملیات رمضان علاوه بر تدارک گردانمان، تدارکات گردان قدس را هم بر عهده داشت و ما حتی یکبار هم واژه ی خستگی را از او نشنیدیم.
محمد حصاری، همرزم شهید






Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس