کتاب خط ایثار

نزدیک به یکهزار نامه، دستنوشته و آثار مکتوب شهدای استان قزوین را مطالعه کرده و قطعات ناب و خواندنی آن را بازنویسی و ویرایش کردم.
ماحصل آن شد ۱۴۰ متن ماندگار که سرانجام نیز با ۳۰۰۰ جلد کتاب و با عنوان خط ایثار منتشر شد.


و این هم تعدای از مطالب این کتاب:

صاحبخانه های مغرور

مامان، من حقوقم را برایتان فرستاده ام، شناسنامه ات را بر می داری می روی بانک ملی و پول را دریافت می کنی.
اگر احتیاجت بود همه اش را بردار و اگر احتیاج نداشتی، برایم یک دفترچه باز کن که انشاءالله بعد از پس انداز نمودن مقداری پول، بتوانم بعد از جنگ که سربازی ام تمام می شود، بیایم و با هم یک خانه بخریم تا محتاج صاحبخانه های مغرور امروز نشویم.
مادرم! از طرف من مامان خودت را ۳۰ تا ماچ کن.
شهید سعید سررشته داری

پست احساسات قلبی!

الآن ساعت ۴۵ : ۸ دقیقه شب ۲۹ اسفند ۶۴ است که برای شما نامه می نویسم. مادر اگر در موقع تحویل سال در کنارت نیستم که تو را ببوسم و عید را به تو و پدرم تبریک بگویم، با نوشتن این نامه احساسات قلبی خود را برایت پست می کنم.
مادر! من در هنگام سال تحویل با شلیک چند گلوله به استقبال تحویل سال نو می روم، به امید اینکه در این سال جدید و در میان مردان خدا، دست به سوی خدا بردارم و دعا کنم و از تو هم می خواهم دستانت را به طرف آسمان برداری و برای رهبر و پیروزی رزمندگان اسلام دعا نمایی، باشد که در این عید، نوید پیروزی های تازه تری برای ملت عزیزمان داشته باشیم.
شهید حسینعلی الله یاربیگی
۲۹/۱۲/۱۳۶۴

از خدمت فرار می کنم!

خواهرجان! چرا برایم نامه نمی دهی؟ تو که همیشه به یاد من بودی، چرا یک دفعه مرا فراموش کردی؟ مگر از من چه بدی ای دیده ای؟ درست است که از شماها دور افتاده ام و هر چند که دیگر شماها را نمی بینم، اما لااقل در این آخر های عمرم، مرا هم به یاد بیاورید.
خواهرجان! من جای دوری افتاده ام و نامه های من دیر به دست شما می رسد، اما شما لااقل هر هفته باید برایم چهار عدد نامه بنویسید تا من هم در اینجا دلم تنگ نشود که از خدمت فرار کنم، اگر برایم نامه نرسد، از خدمت فرار می کنم.
خواهر عزیزم! دیگر انتظار مرا نکشید که من از خدمت بر نمی گردم که عروسی مرا ببینید، من این آرزو را به گور می برم، شما هم عروسی مرا نمی بینید، پس در این صورت مرا حلال کنید.
شهید احمد شریفی

بهترین ولی

همسر عزیزم! طیبه خانم، سلام علیکم
خبر تولد مسرت انگیز نوزادمان را شنیدم و به همین خاطر از طرف همه به شما تبریک عرض نموده و از خداوند بزرگ مسئلت می دارم که هم شما و هم نوزادمان به سلامت باشید.
خدا شما را برای خودش نگه دارد تا فرزندانمان را برای او تربیت کنید.
در هر حال خدا را مد نظر داشته باشید و خدا را بهترین ولی و سرپرست خود بدانید.
شهید مصطفی رسولی

دوست دارم در آتش جهنم بسوزم

بارالها! نمی خواهم فردای قیامت که در محضرت حاضر می شوم در حالی که شهدا و صالحان از خوشحالی در پوست خود نمی گنجند، من سر افکنده و شرمسار باشم.
خالقا! به زیادی گناهانم منگر، به قلب سیاهم نگاه نکن، هم می دانم و هم می دانی که برایت بنده ای شایسته و خالص نبوده ام و آنگونه که شایسته ات بوده ستایشت نکرده ام.
خداوندا! اگر در روز قیامت بگویی: ای بنده گناهکار، هیچ کدامیک از اعمالت مورد قبول ما نیست، چه کنم؟ به کدامین سوی بگریزم که از هجوم گناهانم در امان باشم؟
ای شهدای عزیز! شما از رب العالمین بخواهید که گناهان مرا ببخشاید، ای مقربین درگاه ایزدی و ای ائمه اطهار، شما در نزد خدا ما را شفاعت کنید.
بارالها! جان دادنم نه به معنای داد و ستد است که به بهشت بروم، نه هرگز، بلکه دوست دارم که خونم را هدیه راهت کنم و بدنم نیز در میدان نبرد قطعه قطعه گردد و در آتش جهنم بسوزد.
شهید مسعود کاظمی
۱۶/۶/۱۳۶۵

آدم گریه اش می گیرد!

برادر جان! ما در سوسنگرد هستیم. خط اول جبهه، ولی تا خدا نخواهد، بنده اش هیچ چیز نمی شود.
ما برای اسلام می جنگیم و تا صدام را نابود نکنیم، از پای نخواهیم نشست، به امید خدا به زودی صدام سرنگون می شود و اسلام حسینی همه جهان را فرا می گیرد.
برادر جان! جوانهایی در اینجا می جنگند که ما پیش آنها از نظر درس، مکتب و اخلاق هیچ چیز نیستیم...
برادر جان! سوسنگرد خرابه شده است و دیگر خانه سالم در آن نیست ... ما با عراقیها ۳۰۰ متر فاصله داریم، ما یک تیر می زنیم، آنها هزار تیر، ولی آنها ترسو هستند و به امید خدا، یک حمله بکنیم آنها را سرنگون خواهیم کرد و به «زیاران» بر می گردیم.
ما خیلی چیز ها را در سوسنگرد دیده ایم که نشان داده است واقعاً خدا با ماست و عمر ما هم دست خداست.
ما، در سوسنگرد خانه های مردم را می بینیم ، دشمنان ما، زندگی را از مردم بی دفاع گرفته اند و آدم گریه اش می گیرد. واقعاً اگر صدام به خانه های ما هجوم بیاورد چه کار می کنیم، بچه ها و زنها همه اسیر شده اند، خون آدم به جوش می آید.
شهید کاووس فلاح

دنبالم نیایید!

پدر و مادر عزیزم! من دلم نمی خواست که شما را ناراحت کنم، ولی از طرفی هم دلم نیامد که در فصل سرما برادران رزمنده ما درجبهه ها بجنگند و ما توی خانه هایمان و در جای گرم باشیم، لذا راه خود را انتخاب کرده و با پای خودم به این راه می روم و کسی هم مرا وادار به این کار نکرده است.
من واقعاً متأسفم که در مورد رفتنم به جبهه با شما صحبت نکردم، چون می دانستم شما مانع این کار خیر می شوید و تنها خواهش من این است که دنبالم نیایید، چون من راه را از چاه تشخیص داده ام و دیگر بر نمی گردم.
و اما این را هم اضافه کنم که چرا شما راضی نباشید به پسری که از قاسم و شهدایی چون علی اکبرها درس گرفته، رضایت ندهید که به جبهه برود؟
خلاصه اینکه، مادر و پدر و برادر و خواهرم! من دلم به تنگ آمده بود و همین که ندای مظلومانه امام امت را شنیدم، به ندای هل من ناصراً ینصرنی او پاسخ داده و به جبهه ها اعزام شدم.
شهید سید مسعود زرآبادی


Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس