کتاب بی قرار!

شهید سرافراز حجت اله صنعتکار، بمب خنده و انرژی رزمندگان بود، او هرکجا که حضور داشت، بچه ها خستگی را احساس نمی کردند. رزمندگان زیادی از او خاطره به یاد داشتند، اما آنچه در این کتاب آمده، فقط یکصد خاطره ماندگاری است که در مجموعه ی بی قرار و در تیراژ۳۰۰۰ نسخه منتشر شده است.


و این هم تعدادی از این خاطرات:
نماز شهدا
ما در ارتفاعات کانی‌مانگا به اتفاق یک بلدچی داشتیم می‌رفتیم که راه را پیدا کنیم. ولی متأسفانه آن بلدچی خودش جاسوس بود و قصد داشت که ما را به کردهای عراقی تحویل دهد. شهید صنعتکار وقتی متوجه شدند که بلدچی دارد خلاف جهت می‌رود، دستهایش را بست و تهدیدش کرد که اگر راه درست را به ما نشان ندهی، ما موظفیم تو را به عنوان خائن به جمهوری اسلامی از بین ببریم. او هم ترسید و بالاخره راه را به ما نشان داد.
به دلیل همین تأخیری که پیش آمد، ما شب در منطقه بسیار سرد کانی‌مانگا ماندیم و استراحت کردیم. به دلیل سرمای شدید، ما برای استراحت در داخل لوله‌هایی که با آنها پلهای لوله‌ای مانند ساخته بودند، رفتیم تا فردا صبح به منطقه عملیاتی برویم.
صبح، آقای قاقازانی بچه‌ها را برای نماز بیدار می‌کرد که من در داخل لوله از سر و صدای آنها بیدار شدم. دیدم چند نفر داخل لوله کنارم خوابیده‌اند. آمدم و یکی یکی آنها را صدا کردم تا بیدار شوند برای نماز صبح. یک دفعه متوجه شدم که شهید صنعتکار با صدای خیلی بلند دارد به من می‌خندد و من هم در همان حالت خواب‌آلودگی داشتم بچه‌ها را تکان می‌دادم و بیدار می‌کردم. گفتم: چرا داری می‌خندی؟ گفت: بابا! اینها شهید شدند، تو داری شهیدها را بیدار می‌کنی؟!
از قرار معلوم، شب که من و دیگر دوستان خوابیده بودیم شهیدها را آورده بودند داخل لوله که صبح به عقب منتقل کنند، ولی من وقتی آنها را دیدم فکر کردم مثل ما از سرما داخل لوله خوابیده‌اند.
تا مدتها این موضوع در عملیات خیبر زبانزد بچه‌ها شده بود که فلانی شهیدها را برای نماز بیدار می‌کرد و در واقع شهید صنعتکار این موضوع را دستاویز قرار داده بود و با به یاد آوردنش ما را حسابی می‌خنداند.
محمد حصاری

نیروی پنهان
تعداد زیادی تانک عراقی برای پس گرفتن خط داشتند می‌آمدند جلو. تعداد تانکها ۴۰۰ دستگاه برآورد شده بود. شهید صنعتکار و دوازده، سیزده نفر از بچه‌ها چندین روز با شلیک گلوله‌های آر. پی. جی توانستند این خط چند کیلومتری را حفظ کنند. این دوا زده، سیزده نفر، از بچه‌های بسیج بودند که حتی آموزش کماندویی و آموزش مقابله با ارتش (تانک دشمن) را هم ندیده بودند.
شهید صنعتکار، شهید حاج‌سیدجوادی، شهید علی صفاری و شهید اکبری‌رضایی از کسانی بودند که این شجاعت را به خرج دادند و خط را از دشمن بعثی پس گرفتند.
حسین فریدی

بیقـرار
وقتی که زمزمه آغاز عملیات بدر به گوش می‌رسید، فرماندهان گردان با اصرار زیاد حجت را به مرخصی فرستادند تا نو‌رسیده‌اش را ببیند.
به مرخصی که آمد، یک شب بچه‌ها را دعوت کرد و ما به اتفاق ۱۲ نفر به منزل ایشان رفتیم. همانجا گفت: من فردا می‌خواهم بروم جبهه. من گفتم: اتفاقاً ما چند نفر هم می‌خواهیم برای عملیات برویم. تو یک روز صبرکن تا ما برگه‌ی مأموریت بگیریم و با هم برویم. اما شهید صنعتکار موافقت نکرد.
حجت روز بعد به سپاه قزوین آمد و مدام این طرف و آن طرف می‌رفت تا برگه‌ی امریه و نامه جور کند و برود. او می‌خواست ببیند که کدام ماشین عازم منطقه است تا با آن برود.
گفتم: اگر دو ساعت صبر کنی، من تا ظهر هماهنگ می‌کنم. ماشین هم که داریم، با هم تا آنجا می‌رویم. گفت: من یک لحظه هم نمی‌توانم بمانم.
هر چه اصرار کردم نماند. انگار کسی صدایش می‌زد. یک جعبه شیرینی هم در دستش بود. به هرحال او رفت و ما هم روز بعد رفتیم. عملیات شروع شده بود به قول بچه‌ها نبرد تن به تانک شده بود! چون تعداد رزمنده‌های ما کم و تعداد تانکهای دشمن خیلی زیاد بود. رزمندگان زیادی در این عملیات از ناحیه سر مورد اصابت توپ مستقیم دشمن قرارگرفتند. از جمله شهید صنعتکار که از گردان ایشان ۷، ۸ نفر بیشتر باقی نماندند.
ابوالحسن کبیری

حجت سرش رفت !
… صبح با بوی نسیم آشنایی،‌ از خواب بیدار شدم. برکه‌ی آبی توجهم را به خود جلب کرد. به یاد آب دجله و فرات افتادم و ناخودآگاه اشک در چشمانم حلقه زد و حس سنگینی تمام وجودم را در بر گرفت. به سوی آب رفتم و آستین‌ها را بالا زدم و وضویی ساختم. آن گاه به کناری رفته و صحنه‌هایی را مجسم کردم:
مظلومیت آقا امام حسین (ع) را که هرچه می‌گفت: هل من ناصر ینصرنی. جوابش را با سنگ می‌دادند. گفت: این ا صغر گواه بر تشنگی‌مان؛ آبش را و جوابش را با تیر سه شعبه دادند.
جگرم آتش گرفته بود. می‌دیدم هنوز کوفیان بی‌رحم،‌ در آن طرف خاکریز، مشغول تیز کردن تیغ‌هایشان هستند، تا سر فرزندان حسین را از تن جدا کنند. به مظلومیت شیعه و ملت ایران فکر می‌کردم، که چقدر با خون عجین شده است؛ و جمله «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» را در ذهنم مرور می‌کردم.
ناگاه با شلیک گلوله تانکی به خود آمدم و به سوی خاکریز دویدم و دشت را پر از سپاهیان یزیدی یافتم که تا بن دندان مسلح بودند و برای قلع و قمع پیروان حسین زمان، آماده حمله می‌شدند. هر چه به دشت نگاه می‌کردم، جز تانک و نفربر چیز دیگری معلوم نبود. پیک لشگر که آمده بود خبر از تعداد تانکهای دشمن به فرماندهی می‌داد: فقط این را بگویم که تعدادشان، بیشتر از نیروهای ما در خط است! با یک حساب سرانگشتی، حدود ششصد تانک و نفربر!
عجب روزی بود؛ آن روز یادآور عاشورا بود. بعدها شنیدیم که ماهر عبدالرشید، سردار مغلوب صدام که فرماندهی لشگر پنج زرهی سپاه هفتم عراق را بر عهده داشت و بعد‌ها به دستور صدام اعدام شد، گفته بود: هر سری بالای خاکریز بیاید، با گلوله تانک می‌زنیم!
و این در حالی بود که تعداد نیروهای ما که جناح دو لشگر ولیعصر (عج) و لشکر علی بن ابی طالب (ع) را پوشش می‌دادند، بیشتر از سیصد نفر نبودند.
درگیری شروع شد. اولین نفربر دشمن، با شلیک اولین گلوله برادر محسن برکابی به هوا رفت و شوقی عجیب در بین بچه‌ها به وجود آورد. تانکها تحت پوشش آتشبا‌رهای توپخانه و ادوات، به سوی خاکریز حمله می‌کردند و از هر گوشه‌ای که گلوله شلیک می‌شد، جوابش را با تانک می‌دادند.
اما فرزندان و وارثان مکتب خونین حسین (ع) عاشورا را تجربه کرده بودند و می‌دانستند که عقب‌نشینی مساوی است با ذلت و خواری و فقط مرگ سرخ است که به انسان حیات جاودانی می‌دهد.
از صبح تا بعد ازظهر، پاتک ادامه داشت. تعدادی از بچه‌ها شهید و مجروح شدند. کمبود مهمات و نفرات، باعث پیشروی تانکها شده بود؛ طوری که به خاکریزها چسبیده بودند و لوله‌هایشان از خاکریز جلوتر آمده بود و عقبه را می‌زد. در همین احوال دیدم تانکها دارند یکی یکی منفجر می‌شوند و به دنبال آن، بقیه مجبور به فرار شده‌اند. از لابلای دود و آتش، به میانه میدان نگاه کردم.‌
اکبری را دیدم که آر. پی. جی را روی دوش گذاشته، در میان تانکهای دشمن به این سو و آن سو می‌دود و از پهلو و پشت آنها را شکار می‌کند.
ساعتی بعد اکبری در سنگرش آرام نشسته بود. با دیدنم لبخندی زد و با دست اشاره کرد که پهلویش بنشینم. گرد و غبار بر تمام چهره‌اش نقش بسته بود. در همین حین محسن برکابی آمد و گفت: اکبری! مهمات نداریم و تلفاتمان زیاد است. حجت‌الله صنعتکار سرش رفت! چکار کنم؟
به اکبری نگاه کردم تا ببینم چگونه جوابش را می‌دهد. بدون مکث لبخندی زد و گفت: امروز عاشورا است. برو که چند لحظه دیگر هم نوبت تو می‌رسد!
مهدی کیامری

اما میشد شهید بشم؛ سر ندا شته باشم!
یک شب با هم صحبت می‌کردیم، که بی‌مقدمه، بحث را عوض کرد و گفت: «اما میشد شهید بشم، اون هم مثل امام حسین و سر نداشته باشم!!» … این بار هم، طبق معمول، از حرفهایش ناراحت شدم و زدم زیر گریه! … بعد از گفتن حرفهایش، که معمولاً شوخی شوخی حرف دلش را می‌زد، گفت: «ای بابا! شوخی کردم … ناراحت شدی؟!» … خلاصه، این بار هم، طبق معمول، ‌شوخی‌اش جدی از آب در آمد و وقتی چشمانم به بدن بدون سرش افتاد، یاد آن شب و حرفهایش برایم زنده شد که می‌گفت: «ای بابا! … شوخی کردم!» … ولی این بار ـ طبق معمول ـ گریه نکردم؛ چرا که خوشحال بودم که بالاخره به آنچه می‌خواست رسید و همچو مقتدایش حسین (ع)، بی‌سر پر کشید!
صغری شکیب‌زاده، همسر شهید

ببین؛ به من مخندد!!
قاسم ـ تنها یادگار آن عزیز سفرکرده ـ تازه چند روزی بود که به دنیا آمده بود … آقا‌حجت، باباش، وقتی که از جبهه آمد، تازه چند روزی مرخصی گرفته بود و باید سریع برمی‌گشت.‌ بچه را که دید، بلندش کرد و به سنت نبوی، زیر گوشهایش اذان و اقامه گفت و بعد نگاهش را به سوی من گرداند و به حالت غیرمنتظره‌ای گفت: «اسمشه قاسم مذارم .…»
علتش را پرسیدم و گفت: «اینطوری یاد دایی شهیدشم زنده مٍشد!» … آخه، پیش از این داداشم ـ قاسم شکیب‌زاده ـ هم در عملیات آزادسازی خرمشهر روحش به آسمانها رفته بود و آقا حجت هم به اینجور کارها اعتقاد عجیبی داشت! …
در مدت کوتاهی که به مرخصی آمده بود، هر بار که به قاسم نگاه می‌کرد،‌ هیجان‌زده میشد و می‌گفت: «ببین؛ به من مٍخندد!!» … حال آنکه هیچ نوزادی در آن سن و سال نمی‌خندد! … و این یکی از نکات عجیبی بود که رازش برایم نهفته ماند …
نکته دیگری که برایم بسیارجالب بود اینکه، برای یک بار هم او را گرم درآغوش نگرفت‌! تنها یک‌بار، ‌آن هم به خاطر اصرارهای بیش از حد من بود،‌ که راضی شد او را در حد اینکه در دستانش گرفته و بوسه‌ای برگونه‌هایش بزند،‌ بغل بگیرد، که به لطف دوربین، ‌خاطره‌اش برای همیشه جاودانه شد! … او نمی‌خواست که مهر فرزندش، بالهای عروجش را از او بگیرد و مانع پروازش شود!
صغری شکیب‌زاده، همسر شهید

ازدواج
با آقا حجت، آشنایی زیادی نداشتم. بعد از ازدوا ج به من گفت: من قصد داشتم با همسر شهید ازدوا ج کنم؛ ولی گویا خانواده‌اش با این کار مخالفت کردند و گفتند که ا گر می‌خواهی با خانواده شهید وصلت کنی، با خواهر شهید ازدواج کن. اینطور شد که نشانی منزل ما را پیدا کردند و آمدند برای خواستگاری. اتفاقاً او اولین خواستگار من بود.
ما سه ماه با هم نامزد بودیم. ایشان خیلی عجله داشت که ازدواج کند و به عملیات خیبر برسد که البته علیرغم تلاشی که کرد، موفق نشد. ولی برای عملیات بدر هر طورکه بود خودش را به منطقه رساند.
صغری شکیب‌زاده، همسر شهید

رویای واقعی
شب شهادت آقا حجت، خواب دیدم که من و خانواده‌ام در یک حرم با صفایی هستیم. نمی‌دانم حرم کدام امام بود. داشتند داخل حرم جنازه می‌بردند. ما کنار درها، به ردیف ایستاده بودیم. بعد از مدتی جنازه‌ای آوردند و به من گفتند: این آقا حجت است.
فردای شبی که این خواب را دیدم، خبر شهادت آقا حجت را آوردند!
صغری شکیب‌زاده، همسر شهید

دلم دروغ نگفت
یک شب قبل از اینکه خواب شهید شدنش را ببینم، تلویزیون عملیات بدر را نشان می‌داد. وقتی تصویر آقا حجت را دیدم احساس کردم که شهید شده است و ناخودآگاه اشک ریختم. مادرم و خانواده‌ام به من گفتند: تو چرا اینقدر گریه می‌کنی؟ خیلی هم باید خوشحال باشی که زنده است و تصویرش پخش می‌شود. ولی من پیش خودم می‌گفتم که او شهید شده است. وقتی خبر شهادتش را شنیدم، متوجه شدم که دلم به من دروغ نگفته بود.
صغری شکیب‌زاده، همسر شهید


Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس