صدایش را در نیار!

مرحله دوم عملیات فتح المبین بود، سال ۶۱ ، در این عملیات قرار بود سایت‌های ۴ و ۵ آزاد شود، آن روزها، اهواز در تیررس دوربردهای عراقی‌ها بود. اتفاقاً شبی که عملیات شروع شد، شب جمعه بود. ما را بردند دعای کمیل ،بعد از دعا، مسیری را که طی کردیم تا به منطقه عملیاتی برسیم، پیاده بردند تا دشمن متوجه ما نشود.


تفسیر یک عکس
صدایش را در نیار!
حسن شکیب زاده
مرحله دوم عملیات فتح المبین بود، سال ۶۱ ، در این عملیات قرار بود سایت‌های ۴ و ۵ آزاد شود، آن روزها، اهواز در تیررس دوربردهای عراقی‌ها بود. اتفاقاً شبی که عملیات شروع شد، شب جمعه بود. ما را بردند دعای کمیل ،بعد از دعا، مسیری را که طی کردیم تا به منطقه عملیاتی برسیم، پیاده بردند تا دشمن متوجه ما نشود. آن شب از ساعت ۱۱ تا ۳ صبح فردایش پیاده روی کردیم.
در داخل شیاری، ما را صف کردند. فکر می‌کنم حدود ۵۰ متری با دشمن فاصله داشتیم، ساعت حدود ۵/۴ صبح بود که عملیات آغاز شد.
حسین سعیدی، که امروزها با یک پا و یک عصا در روزهای زندگی قدم می‌زند، می‌خواهد از علی اکبر خمسه، بگوید، رزمنده‌ای که هر دو از شریف آباد بودند و پس از آموزش در لشگر ۱۶ زرهی قزوین ، با هم به مناطق جنگی اعزام شدند.
او ادامه می‌دهد: عملیات که آغاز شد، دشمن امانمان نداد، توپ و خمپاره بود که زمین و زمان را پر از دود و آتش کرده بود. صحنه‌های عجیبی بود. در این گیر و دار، فقط معنویات بود که بر بچه‌ها حاکم بود، آن روز، عقل کاربردی نداشت و این عشق بود که بر همه‌ی جریانات حاکم بود.
با حمله‌ی عاشقانه‌ای که بچه‌ها کردند، ۳ خاکریز دشمن را پی در پی و بدون مقاومت گرفتند، به خاکریز چهارم که رسیدیم، کار کمی سنگین شد، مقاومت دشمنان عجیب شده بود، از طرفی هم آنها از زمین و هوا و با هر امکاناتی که تصورش را بکنی به میدان آمده بودند، تا به خیال خود ، پیروز آن مرحله از جنگ باشند.
سعیدی می‌گوید: هوا گرگ و میش بود، ساعت‌های حدود ۵/۶ یا ۷ صبح، چشمم به گلوله آتشینی افتاد که با سرعت به طرف من می‌آمد، بلافاصله تصمیم گرفتم دراز بکشم، قبل از اینکه تمام بدنم بر روی زمین آرام بگیرد، بخشی از آن گلوله به من اصابت کرد و به پشت افتادم روی زمین، خون بود که توی هوا می‌پیچید و به سر و صورتم می‌ریخت، بخش‌های زیادی از بدنم داغ شده بود، یکی از رزمنده‌ها هم ترکش خورده بود و کنارم دراز کشیده بود.
من جایی افتاده بودم روی زمین که نمی‌دانستم، به درستی وضعیت خودم را ببینم، فکر می‌کردم خونی که به هوا پاشیده، از رزمنده‌ای بوده است که در کنارم افتاده است.
از او ‌پرسیدم: برادر رزمنده چی شده؟
من در آن لحظه کاملاً گرم بودم و هیچی متوجه نمی‌شدم، او هم که می‌دانست چه اتفاقی افتاده ، از دلش نمی‌آمد که به صورت مستقیم به من بگوید.
گفت: خودت نگاه کن و دستش را زیر سرم گذاشت و بلند کرد تا خودم ببینم.
کمی بلند شدم، مسیر نگاهم را اول انداختم به بدن او، ولی وقتی مسیر خون را پی گرفتم، رسیدم به پای راست خودم، دیدم پای راستم ، تغریبا از زانو به پایین نیست، خواستم پایم را تکانی بدهم که تکه‌ی گمشده‌اش را ببینم، احساس کردم پایم کاملاً بی‌حس است و انگار اصلاً جزو بدنم نیست.
دوست رزمنده‌ام پرسید: چی شده؟
گفتم: پایم نیست، اما چرا اصلاً درد ندارم؟
سعیدی که قطعه عکس رنگ و رو رفته ای را در دست دارد، نشانم میدهد و می‌گوید: آن روز ، حدود ۲۰ تا ۲۵ دقیقه اصلاً دردی احساس نمی‌کردم، اما بعد از آن کم کم احساس کردم دارم بینایی‌ام را هم از دست می‌دهم، میدان جنگ دور سرم می‌گشت و همه چیز در حال محو شدن بود.
در همین حال و روز بودم که علی‌اکبر خمسه از راه رسید، بالای سرم نشست، سرم را روی دامانش گذاشت، شروع کرد به پاک کردن صورتم و بوسه زدن بر آن.
گفت: مرا می‌شناسی.
گفتم: راستش، درست نمی‌دانم ببینم.
گفت: ناراحت نباش.
سعیدی، امروزها به عنوان بازنشسته، با زن و فرزندانش در گوشه‌ای از این شهر ، با خاطرات تلخ و شیرینش و آرام و آرام به زندگی خود ادامه می‌دهد.
او پیچ و خم‌های زیادی در طول زندگی‌اش را پشت سر گذاشته و حسابی دست و فرمانش خوب شده است!
سعیدی آنقدر سختی در دوران کوتاه زندگی‌اش کشیده، که نمی‌داند از کجایش بگوید، اما برای گفتن آنها، کوتاه می‌آید و می‌گوید: بی‌خیال! بذار با گذشته‌ی پردرد و رنجم تنها بمانم  .
او که پس از شنیدن جمله! دارن عکس می‌گیرند از زبان دوست همرزم و همشهری‌اش بیهوش شده و دیگر چیزی متوجه نمی‌شود، می‌گوید: دوستم بعداً تعریف کرد : تا تو بیهوش شدی و آن عکاس هم عکساشو گرفت، دیدم یه آمبولانسی از چند صد متری من داره با سرعت رد میشود، با تمام قدرت و توان صداش کردم، بطوری که بعضی از رزمندگان هم که در اطرافم بودند، صدای مرا شنیدند و همراه من آمبولانس را صدا کردند. آمبولانس ایستاد و من به کمک راننده آمبولانس، تو را منتقل کردیم به داخل آن.
خون زیادی از پایت می‌رفت، ترسیده بودم، وقتی سرت را روی زمین آمبولانس گذاشتم احساس کردم نمی‌توانی نفس بکشی، به همراهت داخل آمبولانس آمدم و سرت را دوباره توی بغلم گرفتم تا راحت نفس بکشی.
به بیمارستان صحرایی رسیدیم، سرپایی پایت را پانسمان کردند و فرستادند دزفول، در دزفول به خاطر خطری بودند و وجود ترکش‌های زیاد ی که در بدنت بود ، بخصوص در سینه‌ات، سریع تو را به بیمارستانی در دزفول منتقل کردند.
سعیدی ادامه می‌دهد: وقتی چشمهایم را باز کردم، چهره رنجور و خسته‌ی پرستار سفیدپوشی را دیدم که به من زل زده بود تا چشمهایم باز شود، چهره‌ی او را که دیدم، یادم آمد که بایستی برایم اتفاقی افتاده باشد، حدود ۱۰، ۱۵ روزی بود که توی بیمارستان بستری بودم، گذشته را سریع مرور کردم و خواستم پایم را تکان بدهم که دیدم چقدر سریع تکان خورد ، انگار پایم حسابی سبک شده است !
او میگوید: بعد از به هوش آمدنم حدود ۲ ماه هم درقزوین بستری بودم، ۲۰ روزی از بستریم در قزوین نگذشته بود که مکرم سعیدی، یکی دیگر از دوستانم به عیادتم آمد.
پرسید: چی شده؟
گفتم: یه ترکش کوچک خورده‌ام.
او کیسه‌ای را که به همراه داشت باز کرد و پوتین پای راستم را درآورد و گفت: بیا، من هم بعد از رفتن تو موضوع را فهمیدم، گشتم و پوتینت را پیدا کردم.
گفتم: پایم ؟
سعیدی می‌گوید: آن روزها گذشت و من بعد از ۷ ماه، عضو رسمی سپاه پاسداران شدم، و بعد از اینکه زمان بستری‌ام تمام شد، چندین بار با یک پا به مناطق جنگی رفتم، تقریباً تا آخرای جنگ، البته ۵ سالی هم مسئولیت ناحیه بسیج روستایی را داشتم و سرانجام هم بخاطر وضع جسمانی که داشتم، از طرف سپاه پاسداران بازنشسته شدم.
او یک اتفاق مهم و به یاد ماندنی، آن هم قبل از آغاز عملیات را خیلی زیبا به یاد دارد و وقتی تعریف می‌کند، اشک در چشمهایش حلقه می‌زند: شب عملیات، بعد از خواندن دعای کمیل ، در محل ورودی منطقه عملیاتی، یه آقای روحانی و سیدی قرآن به دست داشت و همه را از زیر آن رد می کرد به منطقه عملیاتی، من آخرین نفر بودم، بوسه به قرآن زدم و با همان آقا آمدیم به منطقه، چند صد متری که جلو رفتیم، دیدم حاج آقا آشوری، یکی از روحانیونی که از قزوین با ما آمده بود و اتفاقاً دلاور هم بود و بعداً به شهادت رسید، قرآن در دست گرفته و بچه‌ها از زیر آن عبور می‌کنند.
من که به زیر قرآن رسیدم و آنرا بوسیدم، گفتم: حاج آقا، ما را همین حالا از زیر قرآن رد کردند.
گفت: چه کسی؟
حاج آقا آشوری که مرا حیران دید، بغلم کرد و پیشانیم را بوسید و گفت: صدایش را در نیار !
سعیدی آهی کشیده و می‌گوید: شهادت هم لیاقت می‌خواد. سپس دوباره به عکس اشاره می‌کند و می‌گوید: این عکس رو، هر کی ببیند و ما را نشناسد، حدس می‌زند که من در دامان آن رزمنده به شهادت رسیده‌ام، اما سرنوشت‌ها یک طور دیگری رقم می‌خورد، طوری که گاهی همه هاج و واج می‌مانند.
او ادامه می‌دهد: برادر رزمنده و همشهریم علی اکبر خمسه که در عکس سر مرا روی پاهایش گذاشته، در عملیات بعدی، که عملیات رمضان بود، به شهادت می‌رسد، شهادتی که انصافاً حقش بود و خدا چه زیبا و درست انتخاب می‌کند، خوبان درگاهش را .
من که به سهم خودم، زنده ماندنم را مدیون اویم، اویی که آمد تا من نروم و آخر خود رفت !

۱۷:۱۸:۲۵
Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس