جانبازان « اند » عشق اند!

تا به حال شده است که کارد آشپزخانه دستت را زخمی کند و یا تیغ بوته گل سرخی به دستت برود و یا صدای آخ ات از نیش زنبوری به آسمان بلند شود؟
خودمانی بگویم، تا به حال مزه ی درد را، زخم را، شکستگی را، بیماری را، چشیده ای؟ اینها را که کنار بگذاریم، شده است که در ذهنت خطور کند که به سراغ مرگ به روی؟
اصلا وقتی به یاد مرگ، رفتن و فنا شدن می افتی، چه احساسی داری؟
آنها برای ما و ما هم باید برای آنها زندگی کنیم

حسن شکیب زاده
تا به حال شده است که کارد آشپزخانه دستت را زخمی کند و یا تیغ بوته گل سرخی به دستت برود و یا صدای آخ ات از نیش زنبوری به آسمان بلند شود؟
خودمانی بگویم، تا به حال مزه ی درد را، زخم را، شکستگی را، بیماری را، چشیده ای؟ اینها را که کنار بگذاریم، شده است که در ذهنت خطور کند که به سراغ مرگ به روی؟
اصلا وقتی به یاد مرگ، رفتن و فنا شدن می افتی، چه احساسی داری؟ این احساسات، احساسی نیست که بتوانی به سادگی به آن فکر کرده و در موردش تصمیم بگیری، اما باورکن که باید باور کنی، اینکه در همین سرزمین سبز، بودند جوانان دلاوری که کانون های گرم خانه و زندگی را همانند شما داشتند، مادر داشتند، پدر داشتند، فرزند داشتند، همسر و زندگی داشتند و از همه مهمتر اینکه «دل» داشتند، اما چقدر ساده و راحت از همه ی آنها گذشتند.
آنها وقتی دنیا را طلاق دادند، دیگر حاضر نبودند که به پشت سرشان، حتی نگاهی بیاندازند، ما می گوییم چه سخت است، اما آنها برایشان چه ساده بود و آسان.
آنها منتظر نبودند که گلوله و ترکش های مهربان به سویشان بیاید، آنها خود به استقبال مرگ می رفتند، مرگی که جاودانگی و ماندگاری را به همراه داشت.
آنها خوب می دانستند، عباس، سقا و بازو یعنی چه؟ آنها خوب درک کرده بودند که عشق، ایثار و مهربانی یعنی چه؟ آنها خوب فهمیده بودند راه جاودانه شدن کدام است.
حالا تو هم بیا و شک به خود راه نده، بیا و درست بیندیش و درست نگاه کن، نگاه به همه جا و همه چیز.
جانباز، کلمه ی کوچک و ساده ای نیست که بتوان به سادگی ادا کرد، من که می شنوم مو بر تنم سیخ می شود، مگر می شود، همه چیز داشته باشی، عشق را، خانه را، زندگی را، تحصیل را، فرزند را، مقام را، ماشین و پول را و آسایش را رها کرده و به جایی بروی که برگشت نداشته باشد؟
جانبازان ما اینچنین بودند، امروز را و امروزشان را نبینید، اگرچه امروز آنها، صد شرف به امروز و فردای خیلی هایی دارد که ندارند!
آنها، یک روز آمدند و از جانشان هم گذشتند، جانی که در انتظار آهن پاره های سرخ و مهربان بود، آهن پاره هایی که به دنبال عاشق ترین، پاک ترین و الهی ترین آدمها می گشت تا استخوانها را، بازوها را، گردنها را و قلب ها را سوراخ کند و برای آنها چه لذتی داشت وقتی که آهن پاره ای را پیچیده در کاغذ کادوهای قشنگ دوست، هدیه می گرفتند.
رزمنده دلاوری می گفت: در میان دود و آتش جنگ بودیم که پیکر بی سری را دیدم که چند قدمی راه رفت و افتاد و در گوشه ای سر بی بدنی که هنوز می خندید.
این صحنه را مقایسه کنید با احساس فرو رفتن تیغ بوته ی گل سرخی در انگشت دستانمان، آیا تحملش را داریم؟
امروزه در جای جای این سرزمین ابوالفضلی، آدمهای زیادی را می بینیم که بر روی چرخ ویلچر، با عصا، بی پا، بی دست، نابینا، از کنار ما عبور می کنند و یا در سرفه های سخت و خشکشان آثار بمب های شیمیایی آدمهای جهنمی به گوش می رسد، این ها زخم عشق بربدن دارند و جانبازند، جانبازی که نباید به راحتی از کنار آن گذشت.
حالا بیا و صادقانه بگو، وقتی جانبازی را می بینی چه احساسی داری؟
مریم میرزایی، خانه دار: به یاد حضرت عباس (ع) می افتم و گریه می کنم، آخر کار دیگری که از دست من بر نمی آید.
سید رضا حسینی، محصل: فکر ی کنم بایستی حداقل حقوقشان را رعایت کنیم.
حسین مهرعلی، محصل: آنها سرمایه های جامعه هستند و باید از فکر و اندیشه هایشان استفاده کنیم.
عبدالله الهی، آموزگار: جانبازان، سهام داران سرنوشت ملت هستند و باید منطقی از آنها حمایت کنیم.
جواد رضوی، کارمند: یاد عشق می افتم، من فکر می کنم هیچ عاشقی، به اندازه جانباز عاشق نیست، جانباز «اند» عشق است.
صالح اکبری، محصل: باید احساس آنها را درک کنیم و منطقی دوستشان داشته باشیم.
اسرافیل تقوی، بازنشسته: آنها شهید زنده اند و یادگار هشت سال دفاع مقدس، یادگاری را باید دوست داشت و تلاش کردکه از دست نداد.
سیاوش نجفی، شغل آزاد: جانبازان را که می بینم، به خودم، مردمم و کشورم افتخار می کنم.
کریم عبدی، کارمند بازنشسته: آنها را، شریک راحتی امروزم می دانم.
رضا صادقی، کارمند: آنها نیاز به ترحم و دلسوزی بی مورد ما ندارند، ما به آنها نیاز داریم.
رزیتا کاویانی، پشت کنکوری: دل ام به درد می آید.
رضا شهسواری، محصل: باید در حفظ دست آوردهای آنها تلاش کنیم تا ثمره ی جانبازی شان را ببینند.
زهرا جوادی، بسیجی: برادری را می بینم که برای همه ی ملت برادری کرده است.
محمد فتاحی، کارمند شرکت: اهدافشان را بیاد می آوریم و مصمم به ادامه دادن راهشان می شوم.
حسین معرف زاده، منشی: آنها حق بزرگی بر گردن ما دارند و باید از باب وظیفه به آنها کمک کنیم.
فرشاد فرجاد، دانشجو: ما مدیون آنها هستیم و باید امکانات رفاهی لازم برایشان فراهم شود.
وحید مردانی، مهندس: خجالت می کشم و توان روبرویی با آنها را ندارم.
میلاد بهرامی، پشت کنکوری: مگر می شود این همه عشق دریک نفر جمع شود؟
نسترن مردعلی، کارمند: از آنها روحیه می گیرم و در کارهایم مصمم تر می شوم.
علی مرتضایی، دانشجوی رشته حقوق: ما نسل سومی ها، اگر بخواهیم از فرهنگ و هویتمان عقب نیفتیم، باید با آنها باشیم و نصایح و رهنمودهایشان را آویزه گوش کنیم و بر مسولین است که نقش آنها را در جامعه پر رنگ تر کنند.
فیاض مهدی پور، دانشجوی بهداشت محیط: باید به آنها احترام بگذاریم، همانند پدر، مادر و استاد.
حسین شعبانی، کارمند قراردادی شرکت: آنها برای ما زندگی کردند و ما هم باید برا ی آنها زندگی کنیم.
… رحیمی، محصل پیش دانشگاهی: وقتی می بینم آنها برای کنکور سهمیه دارند، عصبانی می شوم.
جواد مافی، کارمند: دوست داشتم جای آنها بودم، اگر چه لیاقت ندارم.
فرهاد چگینی، بی کار: به خودم افسوس می خورم که لیاقت جانبازی را نداشتم.
رحیم یوسفی پور، نظامی: امنیت شغلی و خانواده هایمان، مدیون جانبازی جوانانی است که در مقابل دشمنان استقامت کردند.
سید محمد صادق موحد، دانشجوی دکترای فیزیک: با رفتار و عملکرد خود در جامعه به جانبازان بفهمانیم و نشان بدهیم که ارزش دنیا را درک کرده ایم، از طرفی بایستی با برنامه ریزی لازم در وظایفمان، ارزشهای ایثارگری را تبلور بخشیم.
تا به حال شاید به دفعات برایت پیش آمده باشد که نذر حضرت عباس(ع) کرده ای تا سالم باشی و زنده، اما همین رهروان او، بارها نذر کردند تا همانند حضرت ابوالفضل جانباز و یا همانند سالار شهیدان کربلاو ۷۲ یار و همراهش شهید شوند، این را که می فهمیم، نه!

۱۷:۱۰:۵۹
Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس