اردوگاه ما، تکه ای از ایران بود

بهروز، چند تا بچه داری؟
۲ تا، آن هم دختر، فائزه و فاطمه.
دوست داری چکاره بشوند؟
کنیز فاطمه زهرا(س).....
بهروز به اینجا که می رسد، اشک امانش را می برد، مثل بچه های کوچکی که خوراکی شان را از دستشان گرفته ای!

 

 
بهروز طاهرخانی را می گویم، نوجوان ۱۲ ساله ای که امتحانات اول راهنمایی را داده و می خواهد تابستان را توی کوچه پس کوچه های تاکستان، با بچه های هم سن و سالش بگذراند تا ماه مهر شود و پا به کلاس دوم راهنمایی بگذارد.

پای حرف های کم سن ترین آزاده استان قزوین، بهروز طاهرخانی:
۲۷۹۰ روز اسارت،
از ۱۳ سالگی تا ۲۱ سالگی، باور می کنی؟

اردوگاه ما، تکه ای از ایران بود

حسن شکیب زاده
بهروز، چند تا بچه داری؟
۲ تا، آن هم دختر، فائزه و فاطمه.
دوست داری چکاره بشوند؟
کنیز فاطمه زهرا(س).....
بهروز به اینجا که می رسد، اشک امانش را می برد، مثل بچه های کوچکی که خوراکی شان را از دستشان گرفته ای!
بهروز طاهرخانی را می گویم، نوجوان ۱۲ ساله ای که امتحانات اول راهنمایی را داده و می خواهد تابستان را توی کوچه پس کوچه های تاکستان، با بچه های هم سن و سالش بگذراند تا ماه مهر شود و پا به کلاس دوم راهنمایی بگذارد.
خودش می گوید: فردای امتحانات توی خیابان قدم می زدم، صدایی شنیدم که از بلند گوی یک ماشین پخش می شد، صدای: هر که دارد هوس کرب و بلا، بسم الله.....
یک آن تنم لرزید، دلم هری ریخت، جای فکر کردن نبود، تصمیمم را گرفتم، فردایش رفتم بسیج، گفتم آمده ام ثبت نام کنم، ۳ ماه تابستان را فرصت دارم، می خواهم بروم و به وظیفه ام عمل کنم.
برادری که ثبت نام می کرد، پرسید: چند سالته؟
گفتم: ۱۳ سال.
می خواست بگوید: آخه سن تو.... که زبانش را کشید و چون من هیکل نسبتا درشتی داشتم نگذاشت اشکم درآید و قبول کرد.
ثبت نام کردم، به سراغ پدر و مادرم رفتم، آن ها هم قبول کردند، به خاطر اینکه برادر بزرگترم هم جبهه بود و من اگر پیش او می رفتم هم مواظبم بود، هم تنها نبودم.
آموزش هم دیدی؟
ابتدا ما را بردند پادگان لشگر ۱۶ زرهی قزوین و ۲۱ روز آموزش دادند، آموزش که تمام شد، ما ۵ نفر بودیم که سن هایمان خیلی کم بود، ما را جدا کردند، گفتند بقیه را می فرستیم تهران، برای اعزام، اما شما نمی توانید بروید، صبر کنید تا بزرگتر شوید.
آدمی که خدای ناکرده مادرش بمیرد چگونه گریه می کند؟ ما هم انگار همین.... اشک بود که می ریختیم و خواهش و تمنا که ما را بفرستند و بالاخره قبول کردند.
تهران هم همین اتفاق افتاد، فرمانده آمد که بچه های کم سن و سال را جدا کرده و بفرستد خانه، نزدیک من که شد، نذر کردم اگر بروم جبهه روزی ۲ رکعت نماز حاجات بخوانم و فرمانده خیلی راحت از مقابل من رد شد و احساس کردم که اصلا مراندید.
وقتی داشتی اعزم می شدی، فقط ۱۳ سال داشتی، اما در آن شرایط چه احساسی داشتی؟
به عشق کربلا می رفتم، جایی که فقط اسمش را شنیده بودم، اما نمی دانم که چرا اینقدر هوس دیدن کربلا را کرده بودم.
برای اولین بار، کی وارد مناطق جنگی شدی و کجا؟
از تهران ما را فرستادند به اهواز، حدود یک ماه هم آنجا آموزش دیدیم و به پادگان دوکوهه اندیمشک رفتیم و سپس به عنوان تک تیرانداز، عازم منطقه عملیاتی شدیم، درمراحل یک تا چهارم عملیات محرم، من تک تیرانداز بودم و از مرحله ی پنجم عملیات، کمک آرپی چی زن شدم. کلا ۷۰ روز بود جبهه بودم که اسیر شدم.
نحوه ی اسارتت به دست دشمن چگونه بود؟
عملیات مرحله پنجم محرم بود و ۲۴ آبان ماه، ما ۳ گردان بودیم که در ارتفاعات الاماره عراق وارد عمل شدیم، گردان ما از وسط حرکت کرد و ۲ گردان دیگر هم که از شهرهای دیگر بودند از طرفین ما.
آن شب از غروب تا صبح فردا پیاده رفتیم تا به ارتفاعات رسیدیم، با رمزم « یاحسین» عملیات را شروع کردیم و خیلی راحت ارتفاعات مورد نظر را تصرف کردیم.
به دستور فرماندهی، منطقه را شناسایی کرده و وقتی از عدم وجود نیروهای عراقی مطمئن شدیم اعلام کردیم و بچه های خمین آمدند و در محل مستقر شدند.
تا هنگام نماز صبح، حدود یکصد تانک به غنیمت گرفته بودیم، نماز را که خواندم، سر از سجده بر داشتم و دیدم، از پایین ارتفاعات، یک سری نیرو به بالا می آیند، فرمانده را صدا کردم و داشتم آنها را به او نشان می دادم و می پرسیدم که این نیروها خودی هستند یا خیر؟ که یک مرتبه آنها به سوی ما حمله کرده و ما را به رگبار بستند.
از نماز صبح تا ساعت ۹ با آنها درگیر بودیم که خیلی از نیروها و ودروهای جنگی شان را منهدم کردیم.
ساعت ۹ که شد، یکی از بچه ها آمد و گفت: گروهان قدس عقب نشینی کند، اما فرمانده گروهان گفت: بچه ها اگر ما عقب نشینی کنیم، رزمنده های زیادی به شهادت خواهند سید، همینجا بایستیم و با آنهامقابله کنیم.
ما ایستادیم و شروع به مقابله با دشمن کردیم ، آتش زیادی را روی آنها می ریختیم و آنها هم که فکر می کردند ما حداقل یک گردان نیرو هستیم، می ترسیدند و از طرق مختلف فرار می کردند.
چندی گذشت که دیدیم یکی از هلی کوپتر های عراقی در بالای منطقه به پرواز درآمد، او زمانی که از بالای سر ما گذشت، متوجه شد تعداد ما کم است و بلافاصله هم به نیروهای عراقی اطلاع داد.
چند لحظه ای نگذشته بود که عراقی ها به موضوع پی برده و شروع به پیشروی و حمله ی همه جانبه به سوی ما کردند و ما هم تصمیم گرفتیم از محل فوق عقب نشینی کنیم، اما دیگر دیر شده بود و از همه طرف تحت محاصره ی دشمن در آمده بودیم.
کمی به عقب بر گشتیم که متوجه شدیم حسین طاهری، یکی از رزمندگان سپاه، به اسارت در آمده است، او وقتی ما را دید، گفت: بچه ها، مقاومت نکنید، اگر شما مقاومت کنید، همه ما را خواهند کشت، در همین حال عراقی ها ما را به رگبار بستند و ما هم اسلحه ها را انداخته و آماده اسارت شدیم.
در همین لحظه یکی از عراقی ها به سمت من آمد و محکم زد روی سرم، در همین حال، یک لحظه اسارت را احساس کردم و اینکه همه ی اهل خانواده ام دارند به دنبال من می آیندو گریه می کنند.
در این حال و هوا بودم که بر اثر وارد کرن ضربه به سر یکی دیگر از بچه ها، او بلند فریاد زد و من به خود آمدم، و دیدم به اسارت در آمده ام.
پس از اسارت، اولین صحنه ای که با آن مواجه شدی، چه صحنه ای بود؟
وقتی ما را به یکی ازقرارگاههای عراق بردند، کار باز جویی ازبچه ها شروع شد.
افسر عراقی، اول به طرف من آمد، شاید به دلیل اینکه سن من از همه کمتر بود.
پرسید: تو برای چه به جنگ آمده ای.
گفتم: بخاطر احساس مسوولیتی که داشتم و برای خدا آمده ام.
افسر عراقی گفت: یعنی ما کافریم؟
در همین حال که افسر عراقی از من بازجویی می کرد، یکی دیگر از افسران با چوب محکمی که در دستش بود به جان بقیه بچه ها افتاد و آنها را به شدت زده و به سمت ماشین می فرستاد، من با چشمان خود دیدم که در همین چند لحظه، ۴ نفر از رزمندگان ما بر اثر ضربات چوب به شهادت رسیده و خیلی ها هم زخمی شدند.
صحنه ی دیگر ی که تکان دهنده بود، افسر عراقی به سراغ زخمی ها می رفت تا از آنها اقرار بگیرد، به سراغ یکی از مجروحین رفت و گفت: تو کجایت زخمی شده است و او هم که فکر می کرد، می خواهند زخمهایش را پانسمان کنند، گفت شکمم، و وقتی پیراهنش را کنار زد، شکمش پاره شده بود و خون فراوانی از آن به بیرون می رفت، افسر عراقی هم بلافاصله پایش را با پوتین زمختی که بر آن بود، روی زخمای شکم او گذاشت و مرتب می گفت: فرمانده شما کیست؟ هدفتان از عملیات چه بوده و .....
ولی آن رزمنده دلاور و رزمنده ی دیگری هم که پایش زخمی بود و همین عمل را هم با او کرده بودند، غیر از فریادهای یا حسین(ع) و یا ابوالفضل (ع) هیچ نگفتند.
آن روز از صبح تا غروب رزمنده ی دیگری را دیدم که یک پایش از زانو قطع شده بود و روی یک پای خود مرتب راه می رفت و فریاد یا حسین (ع) سر می داد، در حالی که هنوز هم از پاهایش خون می رفت، تا افتاد.
شما چه مدت در اسارت دشمن بودید؟
من ۱۳ ساله بودم که در سال ۶۱ به اسارت درآمدم و پس از طی ۹۳ ماه اسارت، یعنی ۲۷۹۰ روز، در سال ۶۷، به کشور عزیزم بازگشتم.
در طول این مدت و در زندانهای رژیم بعث چی می کردید؟
ممکن است باورش برایتان سخت باشد، اما، ما آنقدر کار و برنامه داشتیم که گاهی، وقت هم کم می آوردیم.
در دوران اسارت، هر اسیری که چیزی بلد بود، کلاس می گذاشت و معلوماتش را به دیگران منتقل می کرد، بنابراین کلاسهای: قرآن، زبان، ورزش، اصول اعتقادی، آشپزی و.... همیشه در اردو گاه بر پا بود.
برای مثال خود من، در کلاسهای مختلف شرکت می کردم، به طوری که با زبان ایتالیایی آشنا شده و بعد از چند ماه به راحتی روزنامه های عراق را می خواندم و بسیاری از آیات قرآن و دعاها را حفظ کردم.
روحیه ی بچه ها در اسارت چگونه بود؟
بچه ها روحیه های قوی ای داشتند و به خاطر همین هم اردو گاه عراق، تکه ای از ایران شده بود و این قضاوت نیروهای سلیب سرخ جهانی بود.
یادم هست که ۷ سال از اسارت ما گذشته بود، نیرو های سلیب سرخ به بازدید از اردوگاه ما آمده بودند، بچه ها در این بازدید، آنقدر سرحال، شاد، بشاش و با روحیه ی بالا بودند که سلیب سرخس ها تعجب کرده بودند.
مترجم آنها از ما پرسید: می گویند چرا شما اصلا ناراحت و نگران نیستید؟
و ما گفتیم: به خاطر اینکه ما برای اسلام و اعتقاداتمان به اسارت در آمده ایم، بنابراین کاری که برای رضای خداوند و بر اساس اعتقادات انسان باشد، ناراحتی ندارد.
و مترجم گفت: اینها می گویند: من رو حیه ی شما را که دیدم، مشتاق شدم، به روم و مردم ایران را از نزدیک ببینم، شما که در اسارت اینگونه هستید، مردم در ایران چگونه اند؟
در اسارت بودید، فکر می کردید که اگر آزاد شوید، دوست دارید برای آینده خود چه کار کنید؟
اتفاقا آنچه را که ما در دوران اسارت، اصلا به آن فکر نمی کردیم، آزادی بود، ما احساس می کردیم، همه چیز در همین اردوگاهها برای ما تمام شدنی باشد، حتی فکر می کردیم، ‌اگر یک روزی ایران در جنگ پیروز هم که بشود، عراقی ها، اردوگاهها را بمباران کرده و همه ی ما را قتل و عام می کنند، بنابراین چون به آزادی فکر نمی کردیم، هیچ برنامه ای هم برای آینده متصور نبودیم.
از آزادی خود، چگونه باخبر شدید؟
من در دورانی که اسیر بودم، ‌یکی از برادرانم در جبهه ها به شهادت رسیده بود، حدود۱۰ روز قبل از شنیدن خبر آزادی، برادر شهیدم را در خواب دیدم که گفت: شمابه زودی آزاد می شوید.
فردای آن روز، موضوع خواب را به بچه های دیگر گفتم که یکی از اسرا هم گفت: اتفاقا من هم دیشب یک چنین خوابی دیده ام.
حدود ۱۰ روز گذشته بود، یادم هست ۲ شنبه بود که تلویزیون عراق اعلام کرد: عراق شروط ایران را قبول کرده و اسرا را آزاد می کند.
در آن شرایط چه احساسی داشتی؟
ته دلمان ناراحت بودیم که داریم آزاد می شویم، زیرا نمی دانستیم وقتی با پدران، ‌مادران، ‌همسران و فرزندان شهدا روبرو می شویم، چه پاسخی به آنها بدهیم؟
در مراحل آزاد شدن، ‌اتفاق خاصی افتاد که بخواهی بگویی؟
ایران که واردشدیم، ما را بردند قرنطینه، داخل قرنطینه که بودیم، اسم چندین نفر را صدا کردند که بروند بیرون، با بلندگو گفتند: برادر آزاده عباسی، برادر آزاده طاهرخانی، برادر ازاده رحمانی و..... و ما همه به هم نگاه می کردیم و می گفتیم مگر بین ما چند نفر هستند که اسمشان آزاده است؟ و هیچکس بیرون نمی رفت، بعدا فهمیدیم که اسرا را با نام آزاده صدا می کنند و کلی خندیدیم.
وارد ایران که شدی، ابتدا با چه کسی از اهالی خانواده روبرو شدی و چه احساسی داشتی؟
من و ۲ نفر از دوستانم که هر ۳ اهل تاکستان بودیم، با هم آزاد شدیم، ‌ابتدا ما را آوردند قزوین، ‌شب بود و قرار شد ما بمانیم قزوین و صبح فردا به تاکستان بروی، صبح فردا بردارم، علی اکبر را برای اولین بار دیدم که آمده بود تا مرا ببینند.‌
رفتیم تاکستان که آنجا خواهرم را دیدم و همدیگر را در آغوش کشیدیم، مردم زیادی برای استقبال آمده بودند و من اصلا فکر نمی کردم که این همه آدم برای استقبال ما آمده باشند. از محل استقبال تا منزل ما، حدود ۲ کیلومتر بود که ما را بر روی دوش بردند و واقعا شرمنده ی مردم شدیم. مردم در استقبال از ما حماسه ای آفریدند که هیچ وقت فراموش نمی کنم.
الآن که سالها از آزادی شما می گذرد چه احساسی از ایران وجامعه ی امروز داری؟
حدود سال ششم اسارتم بود که یکی از افسران عراق، مرا صدا کرد و گفت: تو دوست داری که در عراق پناهنده شوی؟
گفتم: من دوست دارم به وطن خودم برگردم.
افسر عراقی می گفت: ایران دیگر آن ایرانی نیست که تو فکر می کنی، همه برای مقام و پست به سر هم می زنند.
گفتم: نه اینطور که می گویی نیست.
گفت: یکی از فامیل های من که از ایران آزاد شده و به عراق برگشته، خانه، ماشین و همه ی امکانات را در اختیارش قرارداده اند، ‌اما اگر تو به ایران بروی هیچ اهمیتی نمی دهند و هیچ امکاناتی نخواهید داشت.
گفتم: ایران اگر جهنم هم باشد، وطن من است.
من این حرف ها را که زدم، افسر عراقی با حال تأسف گفت: تو آزاد که شدی، یک روزی خواهی فهمید که من حرفهایم به نفع تو بود و از اینکه در عراق نماندی پشیمان خواهی شد.
این موضوع را تعریف کردم که بگویم: الان حدود ۱۴ سال است که من آزاد شده ام، سختی های زیادی هم کشیده ام، اما هیچ وقت به حرف های آن افسر فکر نکرده ام و برایم مهم نبوده است، ‌من همینکه در هوای جمهوری اسلامی تنفس می کنم برایم بس است و خوشحالم.
بعد ازآزادی و تاکنون به چه کاری مشغول بودی و هستی؟
پس از آزادی، درس را ادامه داده و دیپلم ام را گرفتم، ‌به استخدام آموزش و پرورش در آمدم و کارشناس امور حقوقی آموزش و پرورش تاکستان شدم که مهر ماه سال جاری هم بازنشسته شدم.
حجت الاسلام ابوترابی د راردوگاههای آزادگان چه نقشی داشت؟
فقط همین را بگویم، که اگرآزادگان دراسارت سر حال بودند، بشاش بوند و باروحیه ی بالا روزگار را می گذراندند، فقط به خاطر آقای ابوترابی بود که زنده بودنمان را مدیون او هستیم.
ما، در اسارت از اماممان دور بودیم، ولی ابوترابی را خدا برای ما رسانده بود و همانند امام، در زمانهای حساس، به داد ما می رسید.
ایشان هر وقت که به اردوگاه می آمد، در خدمت بچه ها بود و هر یک به صورت خصوصی مسایل و مشکلات خود را با ایشان در میان می گذاشت و پاسخهای لازم را دریافت می کرد، البته ما هیچوقت میزبان خوبی برای ایشان نبودیم.
چطور؟
یکبار که ایشان به اردوگاه ما آمده بود و در حال رسیدگی به درد و دل ها و مشکلات ما بود، سربازان عراقی او را بردند و آنقدر با کابل زده بودند که سینه اش پاره شده بود، ولی وقتی برگشت و ماجرا را از او پرسیدیم،‌ برای اینکه بچه ها ناراحت و نگران نشوند،‌ گفت بخاطر تیغی که داخل جیبم بوده، سینه ام پاره شده است، درحالی که آثار ضربات کابل دشمنان اسلام، بر بدن او کاملا محسوس بود، ابوترابی زحمات زیادی، چه در دوران اسارت و چه بعد از آن برای ما کشید، ما حیات و زندگی خودرا مدیون ایشانیم. انسانی که همانند گفته هایش،‌پاک بود و خدمتگذار.
او همیشه در جمع بچه ها می گفت: در مجلس ما رونق اگر نیست، ‌صفا هست ـ آنجا که صفا هست،‌ در آن نور خدا هست و هنگام گفتن این حرفها، چشمانش برق می زد و باعث ایجاد روحیه و نشاط در بچه ها می شد.
شما کی ازدواج کردید و چند فرزند دارید؟
بیست و هشتم آبان ماه ۷۱ ازدواج کرده ام، از زندگی ام هم راضی هستم.
بهروز چند تا بچه داری؟
.............................................................





۱۷:۰۷:۰۲
Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس