۴. بهشتی، خود عشق بود!

حسن شکیب زاده/ چند ماهی بود که پنج شنبه های هر هفته با همکارانم توی حزب جمهوری اسلامی قزوین، می رفتیم تهران، پای کلاس درس شناخت آیت الله دکتر بهشتی.
همه ی انتظارم توی هفته همین بود که ۵ شنبه بشه و پای صحبت های عاشقانه و عارفانه اش لذت ببرم.
او وقتی با آرامش تمام از عشق می گفت، انگار خود عشق است و وجودش سرشار از محبت.
اون روزها منافقین بدجوری به نیروهای انقلابی و متعهد پیله کرده بودند، نقشه ی آنها ابتدا شکستن شخصیت های بزرگ و موثر نظام در چشم مردم بود و سپس خارج کردنشان از گردونه ی انقلاب.
و خیلی مانده بود تا مردم این آگاهی را پیدا کنند که تحت تاثیر جوسازی های رایج قرار نگیرند.
محو سخنان جذاب و عارفانه اش بودم که آرام آرام صدای گروهی از خیابان به گوش می رسید. کمی که نزدیک تر شدند با صدای بلند شعار مرگ بر بهشتی می دادند.
راستش نه فقط من که همه ی کلاس بلند شدند تا با شعارهای خود جوابی به بی ادبی گروهی از نوجوانانی بدهند که تحریک شده ی ناآدمای پشت پرده بودند.
من همه ی نگاهم توی چهره ی بهشتی بود که ببینم تغییری در رفتار، کردار و چهره ی این مرد رخ می دهد یا نه!
اما او در کمال ناباوری نه تنها هیچ تغییری در صورت و نگاهش بوجود نیامد، بلکه جلوی ما ایستاد و گفت: بگذارید مردم حرفشان را بزنند و شما هم هیچ حقی ندارید که با آنها برخورد کنید، سپس خیلی عادی، سخنانش را پی گرفت.

Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس