۳. ولو شدم توی خیابون

حسن شکیب زاده/ صفحه بندی که تموم شد زدم بیرون، تنهای تنها بودم شاید هم ساعت ۴ یا ۵ صبح، تازه داشت هوا روشن می شد.
توی خیابان خیام که پیچیدم احساس کردم سرگیجه دارم، چشام سیاهی می رفت، خوب نمی دونم اما فکر می کنم یه ۲۰۰ متری رفتم، یادمه که لباس رفتگری که خیابونو رو جاروب می زد، نارنجی بود، اما وقتی چشام باز شد خانمی با لباس سفید بالای سرم بود.
و پرستار هم که متوجه شده بود، چه کاره هستم، مرتب می گفت: بابا یه کمی هم به فکر خودتون باشید!
با صدایش که به خود آمدم، ۲ ساعتی از ولو شدنم توی خیابون گذشته بود.
از اون روز به بعد تصمیم گرفتم که کمی بی خیال بشم و بگذارم دیگران هم دغدغه ی به موقع رفتن نشریه توی دکه ها را داشته باشند، اما انگار نه انگار که از اون ماجرا ۱۰ سالی است که میگذره!

Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس