پنجاه به در؛ اتنوگرافی یک مراسم آیینی در قزوین

منیژه غزنویان/ مقدمه - خیابان سپه قزوین را خیلی دوست دارم،برایم مثل "ماشین زمان" است،همان که انسان را در تاریخ جابه جا می کند.تمام عناصر سپه، مرا به زمان و مکان دیگری می برند که اصلا متعلق به امروز نیست.بازارچه سنتی میوه و تره بار که در ابتدای آن است و مسجد جامع و محوطه جلویش با عالمی که دست فروش ها در آن راه انداخته اند.کوچه های تنگ و باریک و خانه های قدیمی ای که دو طرف خیابان را محاصره کرده اند و در هر کدام آب انباری،سقاخانه ای و بنایی که یادگار گذشته هاست.


روبه رو هم که منظره شهربانی قدیم با هر قدمی که به سمتش برمی داری دست به کمر،باد به غبغب و با سینه ای سپر به تو نزدیک و نزدیک تر می شود،گویی می خواهد کل وجودت را زیر بگیرد.و بعد از آن،یک دوراهی؛سمت چپ:خیابان پیمغبریه و آرامگاه همان چهار پیامبر بنی اسرائیل با مسجد پنجعلی و قصه های موسوم به آن جای دست، و سمت چپ: کوچه "دعا دعا" و خانه دعانویسان قافله باشی. منگ در و دیوار و ساختمان ها و آدم ها هستم که ناگهان اطلاعیه ای بر روی یکی از دیوارهای خیابان توجهمان را جلب می کند:"بدین وسیله به استحضار همشهریان محترم می رسانیم که طبق آئین و سنت نیاکان خویش باز هم مثل سال های گذشته در روز ۱۹ اردیبهشت ماه به مناسبت پشت سر گذاشتن ۵۰ روز از سال نو و به شکرانه نعمت های خداوند متعال، در مصلی شهر گرد هم آمده و طلب رحمت ( باران) می نماییم.

پاسخ سبز شما به دعوت ما باعث برگزاری هرچه باشکوه تر این مراسم خواهد بود. واحد تبلیغات مسجد مقدس مصلی" قصد گرفتن عکس از آن را که می کنیم یکی از مغازه داران،اطلاعیه پشت شیشه مغازه اش را درمی آورد و درحالی که به سمتمان گرفته می گوید:"این مال شما،عجله کنید که انشاالله خدا به دعای شما جوانان،باران رحمتش را از ما دریغ نکند." در قسمتی از شهر که ما زندگی می کنیم هرگز نه اطلاعیه ای از این مراسم به دیوارها می خورد،نه کسی دغدغه حضور در آن را دارد و نه حتی آگاه است از برگزاری آن.

"بیرونی" از زبان راوی مذکر-

هر چند "مسجد مقدس مصلی" امروز از لحاظ تقسیمات شهری بخشی از شهر است اما در جنوبی ترین بخش آن و در میان باغهای پسته جای دارد. جایی که هنوز تنها ساخته دست بشر همان مسجد است. نزدیک ترین خیابان به مسجد، خیابان کمربندی جنوب قزوین است. وقتی در این خیابان از سمت غرب به سوی مصلی می رفتیم کم کم چهره شهر تغییر می کرد و مردمی را می دیدیم که سبد به دست به سوی مصلی می روند. سوی دیگر خیابان و مقابل مصلی و در پارک، انبوهی از جمعیت زیراندازهایشان را بر سبزه های پارک پهن کرده و نشسته بودند. مسیر منتهی به مصلی،ترافیک سنگینی داشت چرا که پلیس، خیابان ورودی را بسته بود و مردمی را که قصد داشتند با ماشین به سمت مصلی بروند به ناکجا راهنمایی می کرد. پلیس راهنمایی، نیروی انتظامی و آتش نشانی اولین ارگانهایی بودند که دیده می شدند و شهرداری هم با چندین پلاکارد بزرگ به مردم خوش امد می گفت. پلاکارد، عکس دختر بچه ای را نشان می داد با چادر سفید که دست به دعا بلند کرده و پشت سرش هم رعد و برقی بود با متن "الهی باران رحمتت را بر این سرزمین و بندگانت نازل فرما". به سرعت فرآیند تداعی ها آغاز شد. زن، باروری، آب، معبد آناهیتا، آب انبارها و .... زیر بعضی از این پلاکاردها هم پارچه نوشته هایی بود از جمله یکی که نوشته بود: " آداب و رسوم هر قوم نمود زیبایی فرهنگی آنهاست." مراسمی آیینی که هرچند هنوز دولتی نشده اما می توان حضور عناصر دولت را در آن به وضوح دید. مسیر چند صد متری خیابان کمر بندی تا مصلی پر بود از مردمی که به سمت آن در حرکت بودند. هوا کاملا روشن بود و تا زمان مراسم، تا اذان مغرب سه چهار ساعتی مانده بود اما باغهای خشکیده اطراف مصلی شلوغ بود. از میان همهمه مردم صدای سیدی که با سیستم صوتیش می خواند به گوش می رسید و کمی که جلوتر می رفتی او را می دیدی که با عبای سبز و دستارش کنار راه بساط کرده است. زیر انداز، قابلمه، هندوانه، توپ و هر آنچه لازمه یک پیک نیک کامل است را می توانستی ببینی اما عنوان مراسم، دعای طلب باران بود. کنار مسیر تا خود مصلی و حتی محوطه مصلی را دست فروشان گرفته بودند. گوجه سبز، فالوده، آلوچه، تخمه، میوه و توپ و بادکنک همه چیز برای خرید بود. می گویند چند سالی است که دور مصلی را حصار کشیده اند؛ دیواری کوتاه با حصاری فلزی که ساختمان مصلی را درمیان گرفته است. کمی عجیب به نظر می رسید چون ساختمان مصلی پایین تر از سطح زمین بود اما جواب هم داشت. از قرار ،ساختمان دو قسمت داشته: مسجد و آب انبار که تنها آب انبار آن به جا مانده است. درب ورودی مصلی کیسه هایی بین مردم پخش می شود تا زباله هایشان را در آن بریزند. مردم در تمامی فضا، رو به قبله و مصلی نشسته اند و مشغول خوردن. معمول ترین چیزی که برای خوردن آورده اند آش رشته است، "دیماج" و کاسه های فالوده که خریده اند. زن، مرد، پیر، جوان، با ظاهرهایی که از اعتقاداتی حتی متضاد خبر می داد،همه آمده اند. پوشش خبری سیمای قزوین و عکاسان مطبوعات محلی و شاید هم سراسری را می توان دید. اما جایی که از همه جا شلوغ تر است ساختمان مصلی است. کسی می گوید: "مردها بعد از اذان"
***
"اندرونی" از زبان راوی مونث-

ازدحام جمعیتِ زنان مشتاق برای پایین رفتن از پله ها و حضور در مسجد که کم می شود از روی سکو پایین پریده،کفش ها را دست گرفته و ۶- ۷ پله را پایین می روم.روشنایی و نور کمتر شده و درعین حال حرارت آن چنان بالا می رود که مرا یاد ظهرهای گرم تابستان های کودکی در صف های طویل نان تنوری می اندازد.سقف کوتاه و مساحت کم و جمعیت زیاد،چنین گرمایی به فضا داده است.این بخش از میدان تحقیق،بسیار وابسته به جنس است و من صرف زن بودنم اجازه حضور در آن را دارم. پله ها به اطاق کوچکی ختم می شود که ۵۰-۶۰ نفر زن و دختر در آن تنها به اندازه دو کف پایشان برای ایستادن جا دارند.آنهایی هم که در وسط اطاق نماز می خوانند با تلاش باید فضایی برای سجده پیدا کنند.این فضا هیچ عنصری ندارد که شبیه مسجد باشد ولی تابلوی بیرون،آنرا مسجد "مصلی" معرفی کرده و مردم هم با آن مثل یک مسجد رفتار می کنند.کنار در ورودی، زنی را می بینم که به دلیل مشکلات شرعی شک دارد که می تواند وارد شود یا نه،از یک نفر سوال می کند و بعد صدای اعتراض دو سه نفری بلند می شود که:"اینجا مسجد است دیگر،چه فرقی با مسجد دارد؟وقتی که پاک نیستی حتی به دیوارش هم نباید تکیه دهی،تکیه نده!" در وسط،چند نفری مشغول نماز و دعا خواندن هستند و دورتادور ،جماعت مونثی را می بینم که تکه های کوچک مهر را به دیوارها می کشند:"بسم الله الرحمن الرحیم،امسال به سوریه می روم؟" پیرزن کنار من می گوید و خرده مهر را روی دیوار می مالد،ناگهان سنگ روی بدنه آجری می چسبد و او با صدایی بلند و با خوشحالی فریاد می زند:"می روم،می روم." و بعد دوباره:"بسم الله الرحمن الرحیم،امسال خانه ام را عوض می کنم؟" و سنگ را مجددا روی دیوار می کشد و رها می کند.سنگ به زمین می افتد.آن را برداشته و با اصرار ،حرکت را چند بار تکرار می کند،به امید اینکه شاید بشود و در نهایت با صدای بلند طوری که بخواهد نظر اطرافیان را جلب کند می گوید:"کاری که نخواهد بشود،نمی شود دیگر!" دختری با صورتی ملتهب و سرخ و چشمانی ورم کرده به زور از بین جمعیت،خود را فشار می دهد تا راهی به خارج باز کند.گریه زیادی کرده و صورتش در آن گرما حسابی سوخته است.دقیقا نقطه مقابل پله ها،محراب مانند کوچکی است که چند نفری دورش جمع شده اند.روی دیوارهای اطاق هم چند ورقی تایپ شده از گفته های حضرت علی است که تنها ترجمه فارسی آن آمده و بیشتر حالتی ادبی دارد.
***

ساکنان محله های قدیمی قزوین، پنجاهمین روز از سال نو را "پنجاه به در" نامیده و درمصلا جمع می شوند.مصلا، آب انباری در خیابان "راه ری" واقع در جنوب قزویناست و گفته می شود که امام رضا و یارانش هنگام گذر از قزوین در آن نمازخوانده اند و از این رو آن را محلی مقدس می دانند. اطراف مصلارا باغ های منطقه محصور کرده که مردم با حضور در آنها به تفریح و نیایش می پردازند.قزوینی ها در عصرروز ۱۹ اردیبهشت ماه به مصلا رفته و هرکدام با خواندن دو رکعت نماز باران بهصورت جداگانه و نیز دعای باران،به پخش نذورات خود می پردازند. پس از آن و هنگام غروب خورشید،همگینماز مغرب و عشا را به صورت جماعت خوانده و سپس متفرق می شوند.سایت "آریابوم" نیز از مراسمی مشابه در بین زرتشتیان یزد خبر می دهد که در روز ۹ اردیبهشت ماه برگزار شده و به "چله به در" معروف است. جغرافیدانان، ایران را کشوری خشک میدانند که هم میانگین دریافت باران سالانه اش کم است و هم میزان تبخیر آب در آن بالاست. هرچند که دکتر صفی نژاد ایران را به دو نیمه شرقی کم باران و غربی پرباران تقسیم می کند اما تاکید دارد که ایران کشوری خشک است و طی تاریخ "آب" همیشه برای ایرانی مسئله بوده و این موضوع در جای جای فرهنگ ایرانی نمودار است.

آب انبارها و قنات های عظیم مناطق مرکزی خشک ایران در کنار مراسم و آیین های مختلف طلب باران همه موید این حقیقت است که ایرانیان برای به دست آوردن آب نه تنها خود را به ابزارها و تکنیک های مختلف مجهز کرده، که با برگزاری مراسم آیینی مختلف در صدد همراه ساختن نیروهای ماورایی نیز با خواسته ها و نیازهای خود برآمده اند.


Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس