خدا جون! دوسِت دارم، قد بابام!

این عکس سال ۶۴ گرفته شده و من آن موقع حدود یک سال داشتم. اینجا هم امامزاده علی اصغر (ع) است در یکی از روستاهای نزدیک ما، پدرم موقع تولد من در مرخصی بود. او مرا خیلی دوست داشت و از بدنیا آمدن من هم خیلی خوشحال بود.

پدر بزرگم معمولا وقتی بچه هایش صاحب پسر می شدند، برایشان قربانی میکرد، اما چون من دختر بودم این کار را نکرد، اما پدرم خودش برایم قربانی کرد.
همیشه از مناطق جنگی که برمی گشت، برایم سوغاتی می آورد، از هویزه و جاهای مختلف، هنوز روسری ها و خیلی چیزهای دیگری را که برایم سوغاتی آورده بود، دارم. بابا صدای خیلی جدی داشت و من نوارهای مداحی اش را هنوز دارم و هر وقت که دل تنگ پدر می شوم میذارم توی ضبط و با او زمزمه می کنم. من دو سال بیشتر نداشتم که بابا شهید شد و اصلا شهادت بابا را به یاد ندارم، برای اینکه مفقود الاثر شده بود و درست ده سال بعد بود، که پیکر قشنگش را آوردند، آن روز من یک احساس خاصی داشتم، خیلی خوشحال بودم. همه گریه می کردند ولی من خوشحال بودم، یک حس خاصی به من دست داده بود، خیلی هم افتخار می کنم که او سردار« اقبالیه » است و همه او را می شناسند.
حالا که سالها از آن روزها گذشته، خیلی دوست دارم در خواب ببینمش و باهاش حرف بزنم، بچه که بودم، زیاد به خوابم می آمد، ولی حالا اصلا، دعا هم زیاد می خوانم، اما باز هم نمی شود، شاید بابا دیگر مرا دوست ندارد ! نه این چه حرفی است، مگر می شه باباها دختراشونو دوست نداشته باشن؟ البته همیشه حضور بابا را در بیداری احساس می کنم، عکس هایش با من حرف می زند، وقتی در خانه تنها هستم، همیشه احساس می کنم بابا هم کنارم هست .
من خیلی به او افتخار می کنم و اصلا نبودنش را باور ندارم، همه اش احساس می کنم صدای بابا می آید و با من حرف می زند. دیروز مامانم برای بابا حلوا درست کرده بود و من هم بردم کلاس قرآن و پخش کردم، همیشه هر وقت مامانم چیزی را به نیت بابا خیرات می کند، بابا به خواب اقوام می آید.
مامانم، خیلی بابام را دوست داشت و هر وقت بابا می خواست به جبهه برود، ساک اش را آماده می کرد و بابا را با روی خوش و شاد بدرقه می کرد.
مادربزرگم گریه می کرد، ولی مادرم همیشه با خوشحالی بابا را راه می انداخت، بابا هم از این موضوع خیلی خوشحال بود، حتی در وصیت نامه اش هم به این موضوع اشاره کرده است.
مامان می گه: بابا وقتی برای آخرین بار می خواست به جبهه برود، حسابی حلالیت طلبیده و گفته است!
مرا حلال کن، شاید این دفعه، دفعه آخرم باشد که می روم و دیگر برنگردم. و بابا هم دیگر برنگشت، اما من الان یک بابای کوچولو دارم، نذر کرده بودم که اگر بچه ام پسر بود، شبیه بابا باشه و الان پسرم به نام بابا و مثل باباست و من هم جز اینکه خدا را شکر کنم، کاری از دستم بر نمی آید. پس می گویم: «خدا جون! دوسِت دارم، قد بابام!»
سمیه، فرزند شهید محمداسماعیل عسگری

همین متن


Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس