آخرین بدرقه!

آماده اعزام برای شرکت در عملیات کربلای ۴ بود، قرآن را آماده کردم که از زیر آن عبور کند، نگاه پدرش از او برداشته نمی شد، به پدر گفت: بابا ۲۳ سال است که مرا می بینی، سیر نشده ای؟ باباش هم که این حرف را شنید سرخ شد و سفید و هیچ چیز نگفت.
مهربانی عجیبی در چهره اش موج می زد، فهمیدم که آخرین بدرقه ی اوست، دلم ریخت. ناخودآگاه اشکهایم جاری شد، به طوری که احساس کردم، اشک چشمانم تا پاهایم را هم تر کرده است. من اگر چه قبلاً خواب دیده بودم که به من الهام شد دو فرزندم شهید می شوند، اما نمی دانم چطور شد که آن روز وقتی از زیر قرآن رد شد خوابی که دیده بودم مجدداً برایم یادآوری شد.
آن روز علی از زیر قرآن عبور کرد و پشت سرش، در را بست، اما دیگر در خانه ی ما، هیچ وقت برای او باز نشد.
مادر شهیدان قاقازانی

Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس