آرشیو خاطرات

- - از تاریخ:
- - تا تاریخ:

     
۲. کودک انقلاب، اولین نشریه ی قزوین!
حسن شکیب زاده/ کودک انقلاب اولین نشریه ی کودکان بود که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی چند شماره ای در قزوین منتشر شد.
من بودم و چند نفری که بیشترشان بعدها در جریان جنگ تحمیلی به شهادت رسیدند.
آن روزها تصمیم داشتیم جایگذینی برای پیک دانش آموزی تهیه کرده و در اختیار دانش آموزان قرار دهیم.
۳. ولو شدم توی خیابون
حسن شکیب زاده/ صفحه بندی که تموم شد زدم بیرون، تنهای تنها بودم شاید هم ساعت ۴ یا ۵ صبح، تازه داشت هوا روشن می شد.
توی خیابان خیام که پیچیدم احساس کردم سرگیجه دارم، چشام سیاهی می رفت، خوب نمی دونم اما فکر می کنم یه ۲۰۰ متری رفتم، یادمه که لباس رفتگری که خیابونو رو جاروب می زد، نارنجی بود، اما وقتی چشام باز شد خانمی با لباس سفید بالای سرم بود.
۴. بهشتی، خود عشق بود!
حسن شکیب زاده/ چند ماهی بود که پنج شنبه های هر هفته با همکارانم توی حزب جمهوری اسلامی قزوین، می رفتیم تهران، پای کلاس درس شناخت آیت الله دکتر بهشتی.
همه ی انتظارم توی هفته همین بود که ۵ شنبه بشه و پای صحبت های عاشقانه و عارفانه اش لذت ببرم.
او وقتی با آرامش تمام از عشق می گفت، انگار خود عشق است و وجودش سرشار از محبت.
۵. همه اش دست و پا می زدم
چندتا دوست بودیم که همیشه با هم سر می کردیم، رفت و آمد زیادی داشتیم، توی گردش ها، میهمانی ها، خیابانگردی ها و خیلی چیزای دیگه.
امتحانات نهایی که تموم شد تصمیم گرفتیم برای اولین بار بریم شیراز، شیراز را خیلی دوست داشتم، الآن هم، خلاصه سوار ماشین یکی از دوستا شدیم که پدرش بازاری بود و وضع مالی شان توپ و راه افتادیم.
۶. هیشکی پول نداشت!
زمستان سال ۱۳۵۵ بود، برای اولین بار رستوران شیک و جدیدی توی قزوین راه اندازی شده بود که به صورت سلف سرویس عمل می کرد.
وارد رستوران که می شدی خیلی با کلاس، خوراکی های مختلف را روی پیشخوان چیده بودند و هر چی که میل داشتی بر می داشتی و می نشستی و مشغول پز دادن می شدی، آن روزها این رستوران برای خودش کلاسی داشت و اکثرا پاتوق جوانان بود، بخصوص آنهایی که می خواستند جلوی دوستا، بویژه دخترا کم نیارن.

۷. ماشین بی ترمز!
تابستان بود و هوس دیدن باجناق رو کرده بودیم، از شما چه پنهان یه ماشین قراضه ای هم داشتیم که تقریبا همیشه بایستی با هل دادن روشن می شد.
البته ناگفته نماند، هر وقت هم که می خواستیم مثلا مسافرتی، امامزاده ای و یا پارکی در همین دورو وبرها برویم، یه جورایی بچه ها ترش می کردند و با بهانه های مختلف سعی می کردند که مارو منصرف کنند، اما چاره ای نبود و آنها هم مجبور می شدند، زورکی هم که شده با ما همراه شوند.
۸. معلم و دستهای یخ زده!
کلاس پنجم ابتدایی که بودم، معلممان آقای پرپینچی بود، مرد قد کوتاهی که سیگار را با سیگار روشن می کرد، صورتی سیاه داشت و ترسناک. همه او را می شناختند، به بد اخلاقی، اما تا دلت بخواد به استادی در کارش!
همه ی خانواده هایی که بچه هایشان کلاس پنجمی می شدند، تلاش می کردند که با پارتی بازی و هزار کار دیگر، معلم بچه شان بشه آقای پرپینچی، اما از شما چه پنهان من از اولش هم از او خوشم نمی آمد، اما چاره ای نبود و حسابی سفارش شده بودم و خیلی ها در حسرت من!
۹. من هم حسابی چشم زدم!
ماه محرم بود، من هم حدود ۱۰، ۱۱ سالی داشتم، با بچه های کوچه تصمیم گرفتیم یه دسته ای راه بیندازیم تا در مقابل بچه های سایر کوچه ها کم نیاریم
۱۰. همه خانواده سرگروهبان مردند!
تابستان ۵۷ دوره ی آموزشی سربازی را در پادگان همدان می گذراندم.
تقریبا انقلاب اسلامی اوج گرفته بود و بعضی از بچه های پادگان هم گهگاهی اعتراضات خاموشی انجام می دادند.
۱۱. فکر می کنید ما از اسلحه می ترسیم؟
اوایل پیروزی انقلاب اسلامی که منافقین در صدد تهی کردن انقلاب از نیروهای انقلابی و موثر در تداوم انقلاب بودند، هر روز در جلسات درون گروهی خود به نتایج و تصمیمات جدیدی می رسیدند.
۱۲. انگشتان دستم را لیس می زدم!
حول و هوش سالهای ۱۳۴۵، ۴۶ روزهایی که توی دبستان ابتدایی شمس، چهارراه منتظری، یعنی کنار باغ لعله ی آن روز درس می خواندم اصلا دوست نداشتم مدرسه تعطیل باشد، حتی روزهای جمعه، چه برسه به تابستان و آن تعطیلات لعنتی ۳ ماهه!
۱۳. جایزه شاه!
سال ۱۳۵۶، آخرین سال تحصیلم در مقطع متوسطه بود و آنقدر که دغدغه ی کار روزنامه نگاری داشتم، دغدغه درس و دیپلم و امتحانات نهایی را نداشتم.
کار روزنامه دیواری را از مقطع راهنمایی در مدرسه شروع کرده بودم و هر ساله با گروهی از همکلاسی ها، روزنامه های دیواری تهیه کرده و توی کریدور مدرسه نصب می کردیم. اولین باری که اسمم پای روزنامه دیواری نوشته و توی مدرسه نصب شد را هیچوقت فراموش نمی کنم.
۱۴.خیابان سپه، کتابخانه ما بود!
قبل از انقلاب، قزوین فقط یک کتابخانه داشت و هنوز هم دانش آموزان عادت به خواندن درس در کتابخانه را نداشتند، البته خانه ها هم امکاناتی نداشت که جایی برای درس خواندن باشد. بنابراین زمانی که وقت امتحانات آخر سال می رسید و شبها که کار و کاسبی مغازه ها تعطیل می شد، دانش آموزان می آمدند توی خیابانها و پیاده روها و گاهی تا صبح درس می خواندند.
۱۵. اجازه دست زدن به امام را ندادم!
اوایل پیروزی انقلاب اسلامی بود که حضرت امام خمینی (س) در شهر مقدس قم مستقر بودند و هر روز هزاران زائر انقلابی از سراسر ایران به دیدار ایشان می آمدند.
آن روزها من در حزب جمهوری اسلامی مسوولیت بخش تبلیغات را به عهده داشتم و قرار شد گروهی جهت دیدار با حضرت امام، عازم قم شویم. دیدار ما دیدار خصوصی و در داخل اتاق محل اقامت ایشان بود،
۱۶. لیس زدن موز!
دوره ابتدایی را توی مدرسه شمس درس می خواندم، ۴ راه منتظری قدیم، همون «باغ لعله» ی معروف، آن سالها یادم هست که هر روز به ما تغذیه می دادند مثلا دیگ های بزرگی را وسط حیاط گذاشته و شیر داغ می کردند، همراه با نان بربری تازه و کره هلندی و غیره، تغذیه ای که ما بچه های پایین شهر برایش دست و پا می شکستیم.
۱۷. تا همین جا هم، با من بود !
بساط شب خاطره که جمع شد، مادر شهید هاج و واج مانده بود، به در و دیوارها نگاه می کرد، قدرت حرکت ندا شت، گفتم: حاج خانم، سوار شوید، شما را می رسانم.
شب خاطره قشنگی بود، توی محوطه ی بزرگ حیاط ساختمان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، آخه این مکان در دوران دفاع مقدس، مبدأ تشییع صدها رزمنده ی بسیجی بود و هنوز هم، هرکی که از مقابل آن گذر می کند، یاد شهدا و تشییع پیکر مطهر آنها می افتد.
۱۸. نیم ساعت برای خوردن یک نوشابه
حسن نختاب را همه قزوینی ها می شناسند، توی خیابان منتظری آب میوه فروشی دارد و هر نوع آبمیوه ای که بخواهی آنجا فراهم است.
حسن نختاب قبل از انقلاب توی همون مغازه دستگاههای ریسندگی سنتی نخ داشت و من و اخوی هم تابستان یک سالی کارگرش بودیم.
۱۹. آژیر خطر به صدا در آمد
آن روزها شهید زیاد می آوردند، مرتب هم بایستی برای هر شهید چند پلاکارت می نوشتیم تا بر روی سردر منزل، محل اداره و یا مدرسه ای که شهید دانش آموز آن بود نصب شود.
۲۰- نفر سوم تان کو؟
در طول سالهای خدمتم در بنیاد شهید، کمتر یادم می آید که مأمور خبرکردن خانواده ها،‌ در خصوص شهادت عزیزشان باشم، اما نمی دانم آن روز چطور شد که قرعه به نام من افتاد.
۲۲. مادر آهسته گفت!

شهر ولوله ای بود، همه جا را چراغانی کرده بودند و هر روز کاروانی از اسرا به شهر می آمد و مردم آنها را به دوش می گرفتند و قدمهایشان را بر روی چشمانشان می گذاشتند.

۲۱. چرا قاسم به مدرسه نمی آید؟
خبر شهادت قاسم را که دادند بماند، می خواستم اعلامیه تشییع چاپ کنیم، اما جرأت رفتن خانه و برداشتن عکسش را نداشتم، تصمیم گرفتم بروم مدرسه و از آنجا عکس بگیرم.
۲۵.عیدی با اسکناس ۲ تومانی!
سال ۱۳۴۶ که من فقط ۱۰ سالم بود ۴ تا دایی داشتم که توی آنها مهدی دایی جان، تا حدودی وضع مالی اش بهتر از بقیه ی دایی ها و فامیل بود.
عید آن سال، من و بقیه ی اهل خانه رفته بودیم منزل همین دایی برای عید دیدن، آن هم روز اول عید.
۲۶. شکلات کاکائویی ۵ تومانی!
تابستان بود و صبح تا شب توی مغازه ی بستنی فروشی، کارگری می کردم. اون موقع ها دانش آموز دوره راهنمایی بودم. هرازگاهی که از کار خسته می شدم، سری به مغازه های داخل بازارچه سپه می زدم که ببینم تازه چه خبر؟
۲۷.مادر، زائر امام رضا(ع) بود!
گفتم: مادر، قرار است گروهی از خادمان شهدا با اتوبوس بروند مشهد، دوست داری اسمت رو بنویسم؟
انگار حسابی ذوق زده شده بود، اونهم علی رغم اینکه حداقل سالی سه، چهار مرتبه به پابوس امام میره، لذا با دستپاچگی کامل گفت: آره می رم. اسم منو بنویس.
این گذشت تا اینکه چند روز بعد از سپاه باهاش تماس گرفته و گفته بودند که آماده باشد که قرار است با هواپیما ببرندش مشهد.
۲۸. معلم و انگشتان یخ زده ام!
ایکاش آن روز، نه، بلکه همه ی روزها، معلم هایمان آنقدر مهربان بودند که امروز مجبور به مرور آن روزهای سخت و دردناک در حافظه ی ماندگارم نبودم. خاطره ای که هیچگاه اجازه ی مرور خاطرات خوب معلمان مهربان را در ذهنم نداده است. و سالهاست که با خود می اندیشم: اگر آن روز، آن معلم، با من مهربان بود و بجای تنبیه، با دستان گرمش یخ های دستانم را آب می کرد، من امروز کجای زندگی بودم؟
Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس