آرشیو گفتگو

- - از تاریخ:
- - تا تاریخ:

     
دل زنده، قدیمی ترین صفحه آرای نشریه ولایت:
حدود ۷ سال است ولایت را ندیده ام!
راستش خودم هم تاریخ از کی تا کی را به خاطر ندارم، اینکه چرا به خاطر ندارم و نداریم برای چیست را هم نمی دانم، باید برگشت به عقب و همه چیز را مو به مو مرور کرد، تازه فکر می کنم همین کار هم شدنی نیست، آخر مگر قرار است ما چند روز، چند دقیقه و چند لحظه ی دیگر زنده باشیم؟
گفتگو با همسر شهید سرلشگر آزاده حسین لشگری
می دونید۶۴۱۰ روز اسارت یعنی چی؟

گفتم: اگه تا آخر یه آرزو داشته باشی چیه؟
گفت: یعنی تا آخر عمر؟
گفتم: بله؟
گفت: آقای لشگری زنده بشه!

مجید مقصودی، نقاش تصویر شهدا:
شاید یکی از شهدا دستمو بگیره!

گفتگو: حسن شکیب زاده
اواسط سال ۶۳ بود، جوان ریز نقشی که قیافه اش به سربازهای تازه خدمت کرده می نمود وارد واحد فرهنگی بنیاد شهید قزوین شد.
- آقا من با آقای شکیب زاده کار دارم.
- خودم هستم، چه امری داشتید؟
- من شنیدم شما به نیروی نقاش نیاز دارید.
- بله، اما شما ؟

دلتنگی های ۲ برادر از روزهای جهاد و ایثار:
به پدر گفتم: حمزه را ماهی ها خوردند!

گفتگو از حسن شکیب زاده

پدر می گوید: با رفتن شما به جبهه مخالف نیستم، اما حداقل نوبتی بروید، من که به جز شما ۲ پسر، پسری ندارم، اگر قرار باشد هر ۲ در یک زمان بروید، من و مادرتان چه کنیم، کارهای خانه و بیرون را کی انجام بدهد؟

آنکه خبر سیاه می آورد، آمد!

گفتگو: حسن شکیب زاده
خیلی ها وقتی مرا با آمبولانس توی شهر، کوچه ها و روستاها می دیدند رنگ شان می پرید، می ترسیدند و هر آن منتظر بودند تا خبر شهادت عزیزی را اعلام کنم. بخصوص والدین رزمندگانی که به جبهه ها اعزام شده بودند.

مدیر مسوول نشریه حدیث قزوین:
همه ی نشریات هم که تعطیل شوند، هیچ اتفاقی نخواهد افتاد
گفتگو: حسن شکیب زاده
زنگ که زدم، قرار ساعت ۳ بعد از ظهر آخرین روز ماه مبارک رمضان را گذاشتیم، از نقی افشاری خواستم آماده باشد تا در مورد انقلاب و جریانات سال ۵۷ و قبل از آن برایمان بگوید، اما توی دلم می گفتم: وقتی آمد می خواهم مفصل و در همه ی زمینه ها باهاش مصاحبه کنم، بخصوص در مورد نشریه حدیث و آنچه بر او گذشته است تاکنون. راستش خودم قرار مصاحبه را یادم رفته بود، اما ۲ دقیقه به ۳ بود که در باز شد و تازه یادم افتاد که با افشاری قرار دارم.
گفت و گو با عمار رسولی، هنرمند تأتر:
از پل باید گذشت!
اولین بار بازی جذابش را توی نمایش پل دیدم، یک روز هم که به مناسبتی قبل از افطاری یک روز ماه رمضان، قاریان برتر شاهد و ایثارگر، قرآن تلاوت می کردند، عمار را دیدم که با آن صوت دلنشین، همه را مجذوب خود کرده بود.
ماه محرم، تبلیغات نمایش پل را که در سطح شهر دیدم، خانواده را جمع کردم تا یک بار دیگر پل را از نزدیک ببینم.
خبرنگاران در سال ۵۷ چه می کردند؟
شعار مردم: روزنامه ی امشبت کو؟ اخبار امشبت کو؟
از گذشته های دور، مطبوعات همواره در امر اطلاع رسانی نقش کلیدی و ماندگاری داشته و این نقش را همچنان در ابعاد مختلف خود حفظ کرده است.
در روزهای اوج انقلاب، مردم ستمدیده ی ایران علیه رژیم ستمشاهی، تقریباً تمامی رسانه ها در دست دولت بود،
گفتگو با عبدالمجید فنودی:
مطمئن باشم که تو به مردم شلیک نکرده ای؟
خیلی وقت بود که به دنبالش می گشتم، راستش از آن روزی که همراه با سید آزادگان سید علی اکبر ابوترابی از اسارت آزادشد و در مسجد النبی کنار او ایستاده بود، تا امروز ندیده بودمش.
گاهی با اخوی خاطرات دوران انقلاب را که مرور می کردیم، ایشان از فنودی و دلاوری هایش زیاد می گفت، اما من همچنان درصدد بودم تا یک روزی او را بیابم
تلخ و شیرین های جنگ از زبان رزمنده دلاور، حسین فریدی
خط سرخ شهادت بر روی برف های مانا!
بعد از پیروزی انقلاب با چند تا از دوستانم توی مسجد مقبره شهید، انجمنی تشکیل دادیم و کارمان بیشتر تبلیغات بود و شهید ماخانی و شهید سهیلی راد هم دو تا از دوستان خوب و همیشه همراهم بودند.
یادم هست شب ها که از نیمه می گذشت با رنگ و قلم و امکاناتی که خودمان و از پول تو جیبی هایمان تهیه می کردیم، می رفتیم و دیوار خانه هایی که فرزندشان شهید شده بود را رنگ و طراحی کرده و یادبودی برای شهیدشان به جا می گذاشتیم و گاهی هم که خانواده مطلع می شد، با آوردن غذا و خوراکی از ما پذیرایی می کردند.
با ۲۶۰۰ روز جبهه، تو دیگه کی هستی؟
سفره دلش داخل یک کیسه پلاستیک ۵ تومانی بود، تا گفتم تو اینجا ها چیکار می کنی، در کیسه پلاستیک را باز کرد و همه را ریخت روی میز.
این همه کاغذ را که دیدم جا خوردم، گفتم: اینها چیه؟
گفت: اسناد و مدارکی که نشان می دهد من ۸۶ ماه به صورت مستمر در جبهه ها بوده ام و.....
جانباز محمد حسن اسپرورینی:
هیچ وقت انتهایی برای کارهایم متصور نیستم
هشتم اسفند ماه سال ۱۳۴۲ در خیابان تبریز قزوین بدنیا آمده است، مقطع ابتدایی را همانجا و دوره راهنمایی را در منطقه سعدی گذرانده است.
اردوگاه ما، تکه ای از ایران بود
بهروز، چند تا بچه داری؟
۲ تا، آن هم دختر، فائزه و فاطمه.
دوست داری چکاره بشوند؟
کنیز فاطمه زهرا(س).....
بهروز به اینجا که می رسد، اشک امانش را می برد، مثل بچه های کوچکی که خوراکی شان را از دستشان گرفته ای!
تقریبا ۹۹ درصد طراحان وب، بدقول اند!

 آخرین دروغی که گفت، بزرگترین دروغ مجازی سیزده ی سال ۸۹ بود، وبلاگش را که باز کردم، از قول برادرش نوشته بود که علیرضا به کربلا رفته و در جریان انفجار بمب به شهادت رسیده است. ته دلم از خدابخش بعید می دانستم که شهید بشه، آن هم کربلا....

بسیجی آزاده، رضا نظر نژاد:
اردوگاه ما، جهنمی بود در دل عراق
اینجا مقر سپاه هفتم عراق است، هر اکیپی که از اسرا را می آوردند، به صورت جداگانه و به صف بر روی زمین می نشاندند تا مقدمات انتقال به پشت جبهه را فراهم کنند.
اینجا زمینش پر از خونی است که از زخم های رزمندگان اسلام به زمین سرازیر شده بود.
دست هایمان را بستند ما را نشاندند، خبرنگاران خارجی را هم خبر کرده بودند تا از همه عکس و فیلم بگیرند و بعدا بگویند که آهای جهانیان ببینید که ما شق القمر کرده ایم!
گفتگو با نخبه ایثارگران استان قزوین، جانباز دکتر سعیدحبیبا
مرد اول سازمان جهانی مالکیت فکری در ایران
خیلی وقت بود که در پی گفت و گویی با دکتر سعید حبیبا بودم. چندین مرتبه هم با تلفن صحبت کرده بودیم، ولی امکان هماهنگی زمان و مکان خاصی میسر نبود. اما وقتی شنیدم او و تعدادی از نخبگان شاهد و ایثارگر استان قزوین با خانواده عازم سفری معنوی به مشهد هستند...
ابوالفضل دلزنده، هنرمند ماندگار:
آن روزها مردم برای هم می‌مردند، اما امروز دریغ از تب!
اینکه می‌گوید: "زن ، بچه و زندگی هم خلاصه خرج دارد و بایستی یه جوری شکم زندگی را سیر می‌کردیم"، حرف پر بی راهی نیست، حرف خیلی از آدم‌های دلسوز و بی‌ادعایی است که معلوم نیست امروز کجای کار هستند، یا اینکه اصلا هستند یا نیستند؟
عصا یار همیشگی ام است!

جانباز علی اصغر آقاجانی را تقریبا همه ی جانبازان و آن هایی که هر جمعه به کوه می روند می شناسند، جانبازان به خاطر اینکه او بیش از ۱۰ سال در بخش های مختلف، به خصوص بهداشت و درمان همراه آنها بوده است

همین برای من در دنیا کافی بود!
در این لحظه یک سرباز عراقی آمد جلو. همانطور که جلو آمد دست و پای مرا بست. می‌خواستند مرا اعدام کنند. قدرت تفکر در آن لحظه نداشتم شهادتین را گفتم که سرباز آمد جلو ماشه اسلحه را کشید ولی اسلحه عمل نکرد. مجدد امتحان کرد و دید خشاب ندارد بعد خشاب جدید گذاشت ........
روایت جانبازی دکتر خنجری، که آینده تمام سهمش از زندگی بود،
تکه ای از خمپاره ۶۰ در راه پاریس
اگر چه از رنج گفتن و شنیدن، خوشایند نیست، اما شنیدن از مبارزه و تلاش برای بهتر زیستن؛ هر کسی را به وجد می آورد، آنجا که دکتر عین اله خنجری از تغییر مسیر زندگی اش به واسطه جنگی می گوید که اگر می توانست جلوی وقوع آن را می گرفت، از حادثه ای که انتظارش می رفت، اما آن هنگام که اتفاق افتاد، دیگر راه بازگشتی نبود.
پای نا گفته های روستا پیشه، با ۲۳۳۵ روز اسارت:
در اسارت به خدا نزدیک‌تر بودیم!
آزادگان گنجینه های بی پایان سرگذشت دفاع هستند. دفاعی که با نام و ایثار آنان نام گرفت و امروز در پیچ و خم زندگی روزمره بسختی می شود پیدایشان کرد. آنانی که اگر نشانه بودند نسل جوان و پویای دیروز، امروز و فرداها، بیراهه را از راه بخوبی می شناخت!
حکمت‌الله روستا پیشه یکی از همان بی نشانه های نشان دار است که در لابلای واژه ها و چرخ دنده های روز مره گی پیدایش کردیم.
لحظاتی با مادر خلبان شهید سرلشگر عباس بابایی
عباس! پسر خوبم، چرا رفتی؟
هر روز غروب که می‌شد، من دیوانه می‌شدم، به حیاط می‌رفتم، روی تخت می‌نشستم و به آسمان نگاه می‌کردم و زار زار اشک می‌ریختم، آخه مگر شوخی است که آدم، پسرش را ۳ سال نبیند. مادر بزرگوار شهید عباس بابایی، سرلشگر بسیجی و عقاب تیزپرواز آسمان‌ها، اشک‌های منتظر گوشه‌ی چشمانش را رها می کند و چه اشک قشنگی، اشکی که انگار از چشمه‌ای در کوهسارها، روان است، اشکی که با همه‌ی لطافت و زیبایی‌اش، چهره‌ی مقاوم و ایستای این مادر صبور و عاشق را طی می‌کند و وقتی به زمین می‌خورد، انگار آسمان یکجا، تمام عقده‌هایش را بر روی زمین خالی کرده است.
حسن شکیب زاده در گفتگو با روزنامه ولایت:
آموزش روزنامه نگاری در دانشگاه‌های ما حرفه‌ای نیست
دانشگاه‌های ما حرفه‌ای نیستند. من اساتیدی را  می‌شناسم که در کلاس روزنامه‌نگاری، خبر، گزارش و... تدریس می‌کنند، اما رشته‌شان این نیست و توان و حتی تجربه‌ی این کار را هم ندارند و چیزی از روزنامه‌نگاری نمی‌دانند. ما استاد دانشگاه داریم که سر کلاس خبرنگاری به دانشجویان می‌گوید اصلا شما برای چه می‌خواهید خبرنگار شوید. یا خبرنگاری به چه دردی می‌خورد؟ وقتی استادی  نگاهش به خبرنگاری منفی است چرا آن را تدریس می‌کند؟
حسن شکیب زاده، نویسنده حوزه دفاع مقدس:
کتاب «فار»، عصاره ی تفکر شهداست
حسن شکیب زاده، روزنامه نگار و نویسنده ی حوزه ی دفاع مقدس، که سی و یکمین کتاب خود را با عنوان فار، رونمایی کرد، با بیان این مطلب، افزود: کتب فار، مجموعه ی وصایای شهدای استان قزوین است که برای نخستین بار در کشور، در قالبی جدید و با ویژگی های منحصر به فردی، تدوین شده و در قالب سه جلد منتشر خواهد شد.
Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس