آرشیو ماندگاران

- - از تاریخ:
- - تا تاریخ:

     
با یادگار بی نام و نشان ۸ سال دفاع مقدس
مصیب، خستگی را خسته کرد!

مصیب مرادی، یکی از همین یادگاران بی نام و نشان ۸ سال دفاع مقدس بود که نه تنها ما، بلکه خانواده اش هم که از همه به او نزدیک تر بودند او را نشناخته بودند.
لابد می گویید، چطور؟

خدا جون! دوسِت دارم، قد بابام!
این عکس سال ۶۴ گرفته شده و من آن موقع حدود یک سال داشتم. اینجا هم امامزاده علی اصغر (ع) است در یکی از روستاهای نزدیک ما، پدرم موقع تولد من در مرخصی بود. او مرا خیلی دوست داشت و از بدنیا آمدن من هم خیلی خوشحال بود.
مثل جَدش

حاج آقای طباطبایی، امام جماعت  آبیک  بود، با درخواست مردم، او تازه به شهر ما آمده بود. نمازهایش را همه دوست داشتند و اتحاد خوبی در سطح شهر ایجاد کرده بود، خیلی ها هم با دیدن چهره بشاش و همیشه خندان او شارژ می شدند.

به خوردن آب نمی رسم!

سال ۶۱ بود و در آستانه ی عملیات بیت المقدس، چطوری اجازه گرفت و چی شد که اینقدر سریع آماده شد و برگه گرفت که با ما به جبهه بیاید، نمی دانم، ‌یعنی زمان آنقدر سریع گذشت که اصلاً فرصتی نبود تا موضوع را پیگیری کنم.

چند قدم بی سر حرکت کرد!

سه روز قبل از شهادت، حجت اله جبهه بود که به او اطلاع دادند، صاحب فرزند شده ای.
وقتی خبر را شنید حال دیگری داشت، عملیات هم شروع شده بود و دوست نداشت که در کنار بچه ها نباشد، اما با اسرار فرمانده اش، تصمیم گرفت برود و سری به پسرش بزند.

با شهید علی میهن دوست؛
فرمان تیر برای پسرت صادر شده است!

از زمان تشکیل بنیاد شهید و تشکیل پرونده پسرش، برای اولین بار بود که در بنیاد شهید او را می‌دیدم، عصایی چوبی به دست داشت و چقدر آرام و متین حرف می‌زد.
گفتم لابد درخواستی دارد و مثل همه مراجعین به بنیاد، خیلی دلم می‌خواست با او گپ و گفتی داشته باشم؛ سلام دادم، خودم را معرفی و دعوتش کردم که چند دقیقه‌ای در خدمتش باشم

آخرین بدرقه!
آماده اعزام برای شرکت در عملیات کربلای ۴ بود، قرآن را آماده کردم که از زیر آن عبور کند، نگاه پدرش از او برداشته نمی شد، به پدر گفت: بابا ۲۳ سال است که مرا می بینی، سیر نشده ای؟ باباش هم که این حرف را شنید سرخ شد و سفید و هیچ چیز نگفت.
روایت شهید مجید کوزه گرها از عملیات بیت المقدس:
انگار همه آماده شهادتند، نه جنگ!
خرمشهر، نماد مقاومت بود. آنگاه که پس از پیروزی زیر تلی از خاک و آهن و ویرانه، سازه‌های بنای بلند آزادی برق می‌زدند.
مقاومت خرمشهر، مقاومت لبنان، مقاومت غزه و...، این اضافات همچنان در حال اضافه شدن هستند و تجاوزگران، هراسان به سمتِ کوچه‌های بن‌بست می‌دوند.
برای اولین بار: ۶ روایت از عروج سید آزادگان
ما که رسیدیم، بدنشان هنوز داغ داغ بود!

برای اولین بار: ۶ روایت از عروج سید آزادگان        • علی رغم اینکه جنازه ها جلوی چشممان بود، هیچکس نمی خواست باور کند که این دو عزیز را از دست داده ایم
                                                  • آن شب ایشان ۳ بار با مراجع در قم تماس گرفته و برای رفتن به مشهد استخاره باز کردند که هر ۳ بار هم گفته بودند خوب است

جانبازان « اند » عشق اند!
تا به حال شده است که کارد آشپزخانه دستت را زخمی کند و یا تیغ بوته گل سرخی به دستت برود و یا صدای آخ ات از نیش زنبوری به آسمان بلند شود؟
خودمانی بگویم، تا به حال مزه ی درد را، زخم را، شکستگی را، بیماری را، چشیده ای؟ اینها را که کنار بگذاریم، شده است که در ذهنت خطور کند که به سراغ مرگ به روی؟
اصلا وقتی به یاد مرگ، رفتن و فنا شدن می افتی، چه احساسی داری؟
صدایش را در نیار!

مرحله دوم عملیات فتح المبین بود، سال ۶۱ ، در این عملیات قرار بود سایت‌های ۴ و ۵ آزاد شود، آن روزها، اهواز در تیررس دوربردهای عراقی‌ها بود. اتفاقاً شبی که عملیات شروع شد، شب جمعه بود. ما را بردند دعای کمیل ،بعد از دعا، مسیری را که طی کردیم تا به منطقه عملیاتی برسیم، پیاده بردند تا دشمن متوجه ما نشود.

• خدایا! شرمسارم، تو دستم بگیر
جام زهر قطعنامه را سرکشیده بودیم، اما همچنان جاماندگان از قافله ی شهادت در جای جای جبهه ها به دنبال شهادت بودند و خوب می دانستند که فرصت های از دست رفته را نمی توان به این سادگی ها دوباره به دست آورد.
رحیم جباری یکی از آنان بود، سالها بود که در جبهه های نبرد حق علیه باطل حضور داشت و با رزم خود در جبهه های نبرد و مداحی اهل البیت(ع) در جای جای ایران اسلامی، مشتاق دیدار یار بود.
آن روزها که عده ای دست و پا برایشان معنا نداشت، یادته؟

گفتم: تا به حال از خدا شفا خواسته ای؟
گفت: نه، هرگز. من با این درد زندگی می کنم!

من یکی از هزاران جوانی هستم که از عشق و ایثار و دفاع چیزی نمی دانیم، جز چند فیلم و تعدادی سرود و البته چفیه و پلاک و شاید کمی خاطره، ولی من به نمایندگی از این هزاران هزار، پا را فراتر از این حد گذاشته و برای درک آن به سراغ کسانی رفتم که علاوه بر نشانه و خاطره، یادگاری هایی را با خود آورده اند که از جان بیشتر دوستش دارند و با هیچ چیز تعویض نمی کنند. افرادی که جان دادند و به جای آن از نظر ما درد و رنج و از نظر آنها عشق گرفتند. آری به سراغ جانبازها رفتم افرادی که تمام وجودشان مملو از عشقی است که به واسطه آن زخم گرفته اند..........

بر روی سنگ قبرم نوشته شود:
مشتی خاک به پیشگاه خداوند متعال

شهید بسیجی، علی قاریان پور، آنقدر سریع آمد و رفت که چشمان خیلی ها در راهش باز ماند، چشم‌هایی که هنوز اشک‌‌های ممتدش در سینه زنی ها برای آقا امام حسین (ع) و میدان داری‌هایش را که گاهی به بیهوشی در راه مقتدایش منتهی می شد را نمی‌شود فراموش کرد.
او در کمال صداقت و عاشقانه در بخشی از وصیت نامه اش نوشت: "اگر جنازه ام به دست شما رسید و برای دیدنم آمدید، با چادرسفید بیایید که انگار به عروسی عزیز خود می روید و در روز تشییع جنازه هم با چادر سفید باشید که انگار عزیز خود را به حجله دامادی می برید.

بچه های انقلاب. رخداد ۷ دی ۱۳۵۷ فزوین
زمستان سال ۱۳۵۷ برای مردم قزوین، زمستان سخت و ماندگاری بود. زمستانی که برف و سرمایش با خون مردم مبارز و انقلابی قزوین درآمیخت تا با پیروزی انقلاب اسلامی، بساط ظلم و جور از ایران اسلامی برچیده شود.
یادی از معلم قرآن، حاج رضا یزدان پناه
قرآن را بخوانید،ترجمه کنید، بفهمید و به آن عمل کنید!
سال ۱۳۱۸ در محله¬ی راه چمن قزوین، همین جایی که زندگی می¬کنم، به دنیا آمده¬ام. از خانواده¬ی طبقه¬ی ۲ هستم، پدرم کارگر مغازه نانوایی بود و عائله¬مند، به طوری که بعد از تمام کردن کلاس ششم ابتدایی، توان مالی نداشت که مرا به دبیرستان بفرستد.
اما خودم به لطف خدا، تابستان¬ها به عنوان شاگرد بنا کار می¬کردم و با عرق جبین و زحمات زیاد، توانستم درس را ادامه داده و دیپلم بگیرم. از اول هم علاقه¬ی زیادی به قرآن، محافل دینی، مساجد و روحانیت داشتم و بخاطر همین هم آبان ماه سال ۱۳۳۸ برای شغل شریف معلمی در آموزش و پرورش استخدام شدم و سر و کارم شد با نونهالان و نوجوانان.........
و اینگونه شد که استاد یزدان¬پناه، جوانان بسیاری را زیر پر و بالش گرفت تا هدایت شوند، به امید روزهای بزرگی که خیلی از آنها هم بزرگ شدند تا پا جای پای آن مرد بزرگ بگذارند.
با حر انقلاب قزوین، شهید طیب رضایی
اگر چه طیب حاج رضایی در محله صام پز خانه تهران به دنیا آمد اما پدر او حسینعلی حاج رضایی از اهالی قزوین بود که پس از مهاجرت به تهران به شغل جمع آوری بوته‌های خشک برای نانوایی‌ها مشغول بود. طیب سه برادر به نامهای حاجی مسیح، اکبر و طاهرداشت. او از همان ابتدا به ورزش باستانی علاقه مند بود و پس از پایان یافتن دوره سربازی بود که نام او کم کم بر سر زبانها افتاد. طیب از سال ۱۳۳۰ تا ۱۳۴۲ از میدان داران به نام میوه و تره بار تهران بود و به کار خرید و فروش میوه و تره بار مشغول بود. او در دوران زندگی اش دو همسر و هفت فرزند داشت.
سردار شهید رضا حسن پور، فاتح عملیات خیبر

سالن اجتماعات دانشگاه بین الملل حضرت امام (س) با آن همه صندلی، جای سوزن انداختن نبود و وقتی صدای آشنای ۸ سال دفاع مقدس با نوای عاشقانه ی"سرزمین نینوا یادش بخیر، کربلای جبهه ها یادش بخیر"، پخش می شد خیلی از چهره های ماندگار و مصممی که در انتظار آغاز برنامه بودند، همانند سردار حسن پور خود از سرداران بی نام و نشان ۸سال دفاع مقدس بودند. و پس از ۲ ساعت انتظار همه آماده بودند تا با برنامه های چهارمین کنگره ی لاله های زهرایی همراه شوند. کنگره ای که در برنامه های گذشته خود و علی رغم اجرا در قزوین به بزرگداشت شهدای غیربومی پرداخته بود، اما در این همایش ماندگار، سخن از سرداری بود که دوشادوش مهدی زین الدین، فرمانده بزرگ لشگر علی ابن ابیطالب (ع) و خیل رزمندگان همشهری اش دشمن دون را به زانو در آورده بودند.

هر حرکتى بى امام، سکون است!
دانشجوی شهید، سیدناصر سیاهپوش: آرى من براى طلب خدا به جبهه مى‏روم، مى‏روم تا او را بیابم و دوستش بدارم و عاشقش شوم تا شاید عشقم را بپذیرد و آنگاه که او پذیرفت من به سعادت ابدى دست یافته‏ام زیرا دیگر این خداست که عاشقم مى‏شود و خداست که عاشقش را مى‏کشد و خداست که دیه آنکس را که کشته مى‏شود را مى‏پردازد. چه چیز عظیم تر و برتر از این مى‏تواند باشد. آرى، آنجاست که انسان به خدا نزدیکتر است و آنجاست که خدا را راحت تر مى‏توان یافت و امام زمان (عج) آنجاست.
وصیت‌نامه شهید بدایار (بختیار) بهبودی:
سلام به فقرا و دهاتی‌های با وجدان!
بدایار بهبودی، دهم تیرماه سال ۱۳۲۷ در شهرک حیدریه ضیاء آباد استان قزوین متولد شد و با ورود به مجموعه ارتش جمهوری اسلامی ایران در لشگر ۸۱ زرهی به پاسداری از مرزهای ایران مقاوم پرداخت. او با آغاز جنگ تحمیلی از طریق لشگر ۱۶ زرهی قزوین، عازم جبهه های نبرد حق علیه باطل شد و پس از حضور ۴ ساله اش در جبهه های نبرد، سرانجام در تاریخ ۲۵ آبان ماه سال ۱۳۶۳ بر اثر اصابت ترکش خمپاره در منطقه ی جنگی میمک به شهادت رسید.
بدایار بهبودی که از او ۴ فرزند به یادگار مانده است، در وصیت نامه ای که از او بجای مانده، آورده است:
شهید بسیجی، غلامحسین خدری:
باباجون دیگه بر نمی‌گردی؟
اشرف جان! آنچه بین من و تو جدایی انداخت، مسئولیتی بود که من و تو بر مبنای مکتب آن را پذیرفته بودیم و آن استقرار حاکمیت مکتب بر جهان اسلام است که هرگز بدون خون به دست نخواهد آمد و این، خون حسین (ع) بود که در رگ‌های مسلمین به خروش آمد، که انسان وقتی به سوی جبهه‌ی جنگ عازم می‌شود، لطف و رحمت الهی در جان انسان شروع به فوران می‌کند و انسان را از خود بی‌خود می‌سازد.
کتاب ماندگاران منتشر شد
پس از گذشت یک سال، کتاب "ماندگاران" توسط نشر شاهد منتشر شد.
جمع آوری و تدوین خاطرات مصور این کتاب بیش از یک سال به طول انجامید و همین مدت هم در نوبت چاپ بود تا بالاخره مهرماه امسال با همت نشر شاهد، منتشر و در دسترس علاقمندان قرار گرفت.
با مرور خاطرات سالهای انقلاب،
انقلاب و قزوین ۵۷ در یادها و خاطرات!
سرگذشت انقلاب اسلامی، حرف و حدیثی نیست که اختصاص به دیروز و امروز داشته باشد. خاطرات و رخدادهای آن روزگاران، همه ساله زبان به زبان خواهد گشت تا نسل های همه ی زمان ها با جنایات و رخدادهای آن دوران آشنا شده و در جریان آنچه بر ملت بزرگ انقلاب در دوران ستم شاهی گذشت، قرار گیرند.
آنچه در پی می آید بازخوانی چند خاطره است که باید خواند:
زندانی سیاسی قبل از انقلاب، حجت الاسلام شیخ حسین علیخانی:
این پدر سوخته را ببرید، درازش کنید!
سال ۵۴ بود که مرا دستگیر کرده و به شهربانی بردند، رئیس شهربانی وقت به سراغم آمد و اولین سوالی که پرسید در مورد نوار بود و گفت: نوار سخنرانی فلسفی در سال ۵۱ را تو ضبط کرده بودی؟ و من هم گفتم: نه.
در ادامه، ۲، ۳ سوال دیگر پرسید و من همه را جواب منفی دادم، اما او که حسابیى از دستم عصبانی شده بود، صندلی ای را که کنار دستش بود بلند کرد و کوبید توی سر من و گفت: این پدر سوخته را ببرید تهران و درازش کنید.
روایت ماندگاری خردسالترین شهید استان قزوین
شب که رسیدیم قزوین، حکومت نظامی بود و رفت‌وآمد ماشینها و آدم‌ها ممنوع، اما وقتی ما وارد شهر شدیم و از کنار نیروهای نظامی گذشتیم، انگار همه کور و کر بودند.
به در منزل که رسیدم دیدم مادر علی جلوی در ایستاده، گفتم: اینجا چکار می‌کنی؟
گفت: علی از سر شب رفته تظاهرات، تا حالا نیامده و من نگرانم.
شهید چگینی، بعد از شهادتش مظلوم واقع شد
قدرت اله چگینی را تقریبا همه ی آنهایی که دستی توی انقلاب و مبارزات آن روزها داشتند می شناختند، معلم ساده، مبارز، معتقد و ایثارگری که یک آن آسایش و راحتی را نمی شناخت.
او چه در ایام قبل از پیروزی انقلاب اسلامی و چه بعد از آن مورد وثوق مردم بود و با حضور مستمر و جدی اش در صحنه های مختلف انقلاب، راهنما و رهبری جریانات مختلف انقلاب را به عهده داشت.
عملیات کربلای ۴ از زبان ۶ کربلایی عملیات:
کربلا در عملیات کربلای۴
پس از آن که عبور از تنگه (محور اصلى عملیات) ناممکن شد، عبور از جزایر ام الرصاص و ام البابى، محور تلاش جبهه خودى قرار گرفت. اما در ساعت ‎ دو و سی دقیقه بامداد قرارگاه کربلا اطلاع داد که دهانه کارون از ناحیه پشت ام الرصاص، زیر آتش دشمن قرار دارد و همه قایق هاى حامل نیروهاى تیپ انصار الحسین آسیب دیده اند.
وصیت نامه تکاندهنده شهید نبی الله کریمی:
از مال دنیا، یک تیشه و ماله دارم!
آن روز ساعت ۱۰ صبح بود که برای خداحافظی به خانه آمد. من بودم و مادر، هر دو یک احساس داشتیم و اینکه انگار می رود که دیگر نیاید. مثل همیشه نبود. خنده از لب هایش دور نمی شد وقتی از در خانه رفت بیرون سعی می کرد برنگردد که دلش با دیدن مادر بلرزد، اما سر پیچ کوچه ی بعدی نیم نگاهی کرد و آتش بود که در وجود مادر احساس می کردم.
و چه زود، یک سال از عروج شهید فرهیخته، مجید نبیل گذشت!
*جانبازی با ۳۱ سال صبر و استقامت و عمری مجاهدت علمی و مدیریتی/   
جانباز فرهیخته، مجید نبیل از آن دست جانبازانی بود که صبر و استقامت را معنایی تازه کرد و با وجود مشکلات جسمی توانست در جاده ی پر پیچ و خم زندگی به موفقیت ها و پیشرفتهای ارزنده ای دست یابد.
خاطرات خواندنی همسر صبور شهید مجید نبیل
بیا و برای آنچه تقدیر است، دعا کن!
قبل از رفتن به سفر حج، در آغاز زندگیمان، ساکم را بسته بودم تا از قزوین به تهران برویم. حال عجیبی داشتم. گفت: «چی شده؟» گفتم: «نگرانم و نمی‌دانم چرا؟» تعجب کرد و گفت: «چون شما سال‌ها قزوین و نزد خانواده بودی و حالا هم که داریم به سفر می‌رویم، چنین احساسی داری ... باید یک چند ماهی از تهران خارج نشوی تا حال و هوای قزوین را از سر خارج کنی.» گفتم: «نه! اصلاً این طور نیست... دلهره دارم و یک احساسی دارم که انگار، همه چیز موقتی است.»
Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT | پنل اس ام اس